سلامممممممممممممم دوستای خوبم چطورین ؟خوبین ؟
آخ که دلم یه عالمه حرف نگفته داره !خیلی وقته درست و حسابی آپ نکردم !
و اما.... داستان از اونجائی شروع شد که من و همسری تصمیم گرفتیم از این رکود بازار مسکن استفاده کنیم و خونه 57 متریمونو تبدیل به یه خونه بزرگترو سال ساخت کمتر تبدیل کنیم !و صد البته بسی رنج بردیم
اول که می دونین خونمون دست مستاجر بود و همون بلند کردن مستاجر از اونجا هم کار سختی بود !با این که کلی همسری به مستاجره تخفیف داده بود و کلی بهش وعده وعید داده بود ولی یه اپسیلون با ما همکاری نکرد که کسی بره خونه رو ببینه !یعنی هیچوقت نبودن و موبایلشون هم دردسترس نبود و خلاصه یه دونفری که بزور و خون جگر تونستین بفرستین تو که خونه رو ببینن و اینجوری شد که تصمیم گرفتیم اصلا خونه رو تخلیه کنیم و بعد بفروشیمش که همون تخلیه کردنش هم مصیبتی بود اوایل که مستاجره اصلابه روی مبارک نمیاورد و هروقت همسری بهش زنگ می زدمیگفت تو فکرش هستم !تا اینکه همسری با جدیت و با تهدید باهاش رفتار کرد و بالاخره خونه رو تخلیه کرد ! همه اینها درعرض یکماه و در آذرماه 88اتفاق افتاد .
بعد از اون تصمیم گرفتیم خونه رو بازسازی کنیم و نقاشی رو شروع کرده بودیم و کابینت و... هم سفارش داده بودیم که یه مشتری برای خونه پیداشد که گفت من خونه رو همینجوری میخوام و خودم با سلیقه خودم می خوام خونه رو بازسازی کنم ! که ماگفتیم ما اول باید یکم بگردیم و یه کیس مناسب برای خرید پیداکنیم تا خونه خودمون رو بفروشیم !و اینطوری بود که من و همسری 10 رو زتمام از سرکار می رفتیم دنبال خونه و بعد دو عدد ساندویچ می خوردیم و میومدیم خونه می خوابیدیم و دوباره روزاز نو !باپول ما خونه 75 متری نوسازتو همون منطقه ای که خونه خودمون بود میشد خرید و چندمورد هم دیدیم !چند روز هم غرب تهران رفتیم ویه خونه ای هم دیدیم که بسیار خوب بود و94 مترو6سال ساخت بود و ازهمه مهمتر نزدیک مهمترین مرکز خرید غرب تهران که من خیلی می دوستمش بود یعنی 2 دقیقه ای پیاده میشد رفت اونجا ومن خیلی خوش بحالم میشد !که وقتی رفتیم پای معامله متوجه شدیم که تعاونی ساختنش مربوط به یه ارگانه دولتیه خفنه و ممکنه زندگی تو اون ضوابط خاصی داشته باشه و اینچنین بود که با اینکه 200 تومن هم بیعانه گذاشته بودیم عطاشو به لقاش بخشیدیم !خلاصه دردسرتون ندم بعد از گشتن های فراوان و چند مورد هم که تاپای معامله پیش رفته بودیم موفق به خرید یه واحد 82 متری سه سال ساخت که بسیار خوش نقشه است درهمون منطقه ای که خونه خودمون بود شدیم .
ولی قضیه به همین راحتی ها هم نبود و اون آقائی که خونه مارو خریده بود فوق العاده ادم بی فرهنگ و خودخواه و دیکتاتوری بود و حرفی که خودش هم زده بود و مبایعه نامه رو امضا کرده بود هم قبول نداشت و فوق العاده من و همسری رو اذیت کرد و ما هم از اونور چون جائی رو معامله کرده بودیم میترسیدیم که نکنه همه چیز بهم بخوره !اون آقا فکر کنید رئیس بانک بود که تازه باز نشسته شده بود و تو یه منطقه فوق العاده باکلاس زندگی میکرد و خونه مارو هم می خواست برای پسرش بخره که سال دیگه عروسیش بود .ولی سر مبالغ پائین و پولی که خودش هم باید میداد چونه میزد و همه سعیش این بود که همه چی رو بندازه گردن ما !
واقعا من اینو فهمیدم این که کجا بدنیا بیای و کجابزرگ بشی مهمه و تو چه خانواده ای !و معنی تازه به دوران رسیدگی رو کاملا درمورد اون ادم درک کردم چون شناسنامه اش صادره از یه جای دورافتاده بود !بهرحال 12 بهمن که کل پولمونو از اون ادم گرفتیم و کلا همه چی تموم شد من و همسری تونستیم بعد یکماه یه نفس راحت بکشیم و یه سرراحت رو بالشت بزاریم !
راستی کمیسیون آژانس های املاک چقدر زیااااااااااااااده!مافقط 5/1 میلیون بابت این قضیه پول دادیم ! به همسری گفتم بالاخره پول اون کت و شلوارها و کراوات های مارک دارشون باید یه جوری دربیاد دیگه !خلاصه اگرخواستید از این کارا بکنید حواستون باشه این پول هارو هم حساب کنید یه عالمه دیگه هم خرده خرج داره 1من و همسری که هرچی پول میدادیم تموم نمیشد .در این راستا همه پس اندازها مون حقوق هامون رو بصورت آنلاین !تعدادی سهام متعلق به همسری !سرویس طلائی که مامان سرعقد بهم داده بود و سکه هامون رو فروختیم !
ولی بنظر من خیلی بیشتر از این ها ارزش داره و پایانش بسیار شیرین بود و همه سختی و ها و تلخی هاش هم می ارزه !همسری که خیلی اذیت شد خیلی دوندگی داشت !میگفت معاونتمون زنگ زده گفته کجائی ؟صبحها فقط میای اینجا صبحونه میخوری و می زنی بیرون !
امروز هم سند خونه جدید خورد به ناممون وبعد دوماه دوندگی بالاخره تموم شد.
آخیش ...
تعطیلات خوبی داشته باشین همگی ! ما که پول نداریم جایی بریم
سلااااااااااااام
دیگه مثل قبل زیاد تعلق خاطری به اینجا ندارم .یه تعداد از دوستای خوبم که نمی نویسند یه سری هم که کمرنگند .صرفا این چند تا خط رو نوشتم که آرشیو دی ماهم خالی نباشه .به زودی آپ می کنم .
دوستون دارممممممم.
سلام برجمیع اهالی وبلاگستان !احوال شریف ؟خوش میگذره ؟
نمی دونم چراهرکاری می کنم یه ماه زودتر نمی تونم آپ کنم ! راستی الان قبل از اینکه آپ کنم رفتم آرشیو پارسالمو خوندم و خیلی برام جالب بود که خاطرات روزبروز پارسالمو می خوندم واما اندراحوالات من و همسری در آذرماه 1388 خورشیدی :
آذرامسال مثل بقیه ماه ها بود برای ما و اتفاق خاصی جز روزمرگیش توش نیفتاد !جز اینکه امسال آبان و آذر ماهرچی پول داشتیم یا دادیم دندونپزشکی یا نمایندگی و تعمیرگاه ماشین !آخه همسری یه روز که داشته ازدانشگاه میومده خونه مجبور میشه یه ترمز میزنه و لیز می خوره رو شن های بغل گارد ریل ودیگه قفل شدن فرمون و چندتا مشکل دیگه که الان خدارو شکر بعد کلی خرج کردن حل شد .
منم که تو این گیرو دار فیلم یاد هندوستان کرده بود و چندوقت بود می خواستم یه ساعت خوب بخرم که اوائل ماه یه ساعت اسپریت که خیلی می دوستمش و از این مدلهای پهن هست خریدم .بعدم چندتا تیکه طلاداشتم که دیگه استفاده نمیکردم و دلمو زده بود اونارو دادم و یه دویست تومن هم گذاشتم روش یه دستبند خریدم !بعد هم اگه دعوام نکنید یه پالتو خریدم و خلاصه حسابی ترکوندم و بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم .خلاصه گفتم حالا که رودور خرج کردنیم بزار تا تهش بریم .
دیگه خبرخاصی نیست و کار که مثل همیشه خسته کننده و تکراریه !این چندوقته خیلی فکرهای عجیب و غریبی میاد تو ذهنم حالا سرفرصت براتون میگم .راستی از اولین برف زمستونی که دوهفته پیش بارید و اینجارو سفید پوش کرد عکس هم انداختم که اونم بعدا میزارم .
دوستون دارم و فعلا بای !
سلام !یه سلام گرممممم تو این روزای سرد می چسبه !خوبین دوستای خوبم !چه خبرا !
منم خوبم !خدارو شکر و زندگی هم با همون ریتم همیشگیش پیش میره !هفته پیش هفته بدی نبود !یه روز هم رفتم کارخونه محل کارم ماموریت !چند ماهی میشه که تو صنعتمون عضو یه تیم شدم و درنتیجه اون هفته ای یکی دوبار باید برم کارخونه جلسه و کلاس ! واز همه مهمتر حقوقم هم بخاطرهمین عضویت اندکی ارتقا یافته
.محیط کارخونه رو خیلی دوست دارم !خیلی دوست دارم همیشه اونجا کار کنم ولی متاسفانه حدود سی کیلومتر خارج از شهره و رفت و امد روزانه اش واقعا سخته !
این روزا به اتاقم تو شرکت حسابی رسیدم و اتاقم خیلی خوب شده !چندتا صندلی زوار دررفته داشتم قبل برای مهمونا که اصلا جالب نبود چندوقت پیش مدیرعاملمون یهسری صندلی و میزکنفرانس برای خودش گرفت و من هم چندتا صندلی و یه عدد میزاز اتاقش آوردم برای خودم
و یه گلدون خیلی بزرگ هم یکی از همکارام برام اورد و یه کاکتوس هم که خودم از محلات خریده بودم بردم گذاشتم پشت پنجره اتاقم و الان اتاقم را خیلی می دوستم !![]()
و حالا بگذریم از مسائل کاری :
آخرهفته خیلی خوبی داشتم چون پنج شنبه عصری رفتم خونه مامان اینا و شب هم موندم .همسری من دوست داره شب خونه خودمون باشیم و بخاطر همین از اول سال این سومین باری بود که شب اونجا می موندیم
و منم حسابی حالی بردم و مامان نمی زاشت دست به سیاه و سفید بزنم !و بخور و بخواببببببببب!![]()
جمعه صبح هم پاشدیم یه صبحونه مفصل مامانی خوردیم و رفتیم برای همسری یه گوشی خریده بودیم و گوشی قبلیش واقعا مایه ننگ بود !وقتی زنگ می خورد تو مهمونی ادم خجالت می کشید !
و بعد برگشتیم خونه مامان اینا عصری هم رفتیم چیتگر یه دوری زدیم و اخر شب هم برگشتیم خونه !
تا پست بعدی خدانگهدار![]()
سلام دوستای خوبم !چطورید ؟خوبید !
خیلی وقته روزانه هامو ننوشتم !این دوهفته روزای شلوغی داشتم !هم تو شرکت کارم زیاد بود !و هم این که جمعه ها مهمون داشتم !
یه جمعه دوست همسری از ا*رو*پا اومده بود که پارسال رفته بود اونجا و تو یه شرکت خیلی معتبرو خفن کار میکرد و امسال به علت رکود اقتصادی برگشت .قبل تر ها خیلی دوست داشتم از اینجا برم !البته آرزوی محالم این بود که همه اونائی که با دوست دارم با خودم ببرم !ولی نمیدونم چرا از اون موقع که دوست همسری برگشته دیگه هیچ علاقه ای به رفتن ندارم و با این اتفاقاتی که اخیرا افتاده میگم این زندگی های کوتاه چه ارزشی داره که ادم دور از عزیزانش بگذرونه !
جمعه پیش هم عمه خودم اومد خونمون !عمه نزدیک یک ماهه اومده ایران تا اقوام رو ببینه و یکشنبه هم میره !این عمه رو خیلی دوست دارم !چهارسال پیش که اومده بود من مجرد بودم و بنابراین بار اولی بود که همسری رو میدید و از همسری خیلی خوشش اومده بود !شب اول هم که اومده بود خونه بابا اینا همسری رو دید گفت عمه چقدر شوهرت جالبه !خلاصه اینکه جمعه دیگه نوبت مهمونی خونه ما شد و عمه و پسرش و مامان و بابا اومدن خونمون و کادو عروسی رو هم بصورت نقدی دادن البته سوغاتی هم آورده بودن !
امروز هم به علت سرماخوردگی سرکار نرفتم و البته صبح تا ظهر یکم کار کردم و بعد ناهار چند تا فیلم دیدم و استراحت کردم تا همسری اومد .
پی نوشت :
دوستای خوبم من صرفا اس ام اس هائی که بین من و اون کسی که گفت خواهر هدی است رو بیان کردم و هیچ ادعائی هم در مورد صحت و سقمش ندارم !ولی برای اونائی که به اسم هدی و خواهر هدی کامنت میزارم واقعا متاسفم !تو این یکسال و اندی که هدی رو می شناسم کاملا با ادبیات نوشتاریش آشنا هستم و هیچوقت از اون کلمات قصار استفاده نمیکنه !فقط اینو میتونم بگم که یا خدای نکرده این اتفاق برای هدی افتاده و یا اینکه هدی به هردلیلی که به خودش ربط داره دیگه نمیخواد بنویسه و دوست داشته ما اینجوری فکر کنیم !چون سیم کارت یا دست خود ادمه یا یکی از نزدیکان و عزیزان !
درضمن حق خودم و سایر دوستای وبلاگی هدی میدونستم که این خبرو رو بدونند !حالا هم همینجا خواهش میکنم این بحث تموم بشه !
یکماه پیش به هدی اس ام اس دادم ولی جواب نداد !تعجب کردم چون همیشه سریع جواب اس ام اس هارو میداد .گفتم شاید حالش خوب نیست یا استراحت مطلقه یا مثلا شمارشو عوض کرده یا اس ام اسم نرسیده ...تا اینکه دیروز مریسام بهم اس ام اس داد که از هدی خبر دارم یا نه منم گفتم نه !ولی این مدت خیلی تو فکرشم روزای اخر بارداریشه ... شب بهش اس ام اس دادم که عزیزم کجائی بیای یه خبری از خودت بده همه تو وبلاگستان نگرانت هستند ... که دیدم جواب اومد محدثه و حمید متاسفانه بیشتر از دوماه در یه تصادف جان باختند !منم گفتم اگه شوخی می کنیدمی کنید که اصلا شوخی جالبی نیست که جواب داد کاش اینجوری که شما می گفتین بود و ما الان داغدارشون نبودیم !گفت شما دوستشید ؟عجیبه ؟ بی خبرین ؟ منم گفتم من دوست وبلاگیشم !گفت نمی دونستم وبلاگ داشته !گفتم شما همون خواهرشین که بارداره !گفت نه من خواهر بزرگشم !خواهر وسطی دو هفته است زایمان کرده !این عبارت" خواهر وسطی " دقیقا اصطلاح خود هدی بود .
اینارو نوشتم چون ظاهرا سوء تفاهم بارتون پیش اومده بود که من با اس ام اس اول نتیجه گیری کردم
امروزهم از صبح سه بار زنگ زدم حتی یه اس ام اس دادم که خواهش می کنم جواب تلفنمو بدین من از طرف جمعی از دوستای وبلاگیش میخوام مطمئن بشم 1ما بیشتر از یک ساله که باهاش دوستیم و برامون مهمه بدونیم چه اتفاقی افتاده ولی جوابی نگرفتم ...
دیشب تا صبح نخوابیدم همه فکر و ذکرم شده محدثه و شوهرش و بچه تو راهشون !خدایا کاشکی اینا دروغ باشه !محدثه جان کاشکی بیای اینجا بهمون بخندی بگی همه اینا یه شوخی بوده !کاشکی بیای
خدا کنه دروغ باشه خدا کنه ![]()
![]()
امروز به هدی اس ام اس دادم و ...![]()
هدی جون بیا بگو خوبی ؟ بیا بگو هستی ؟ بیا بگو شمارتو واگذار کردی و ...
بیا بگو دروغهههههههههههههه بیا بگو شوهرت خوبه !بیا بگو یسنا خوبهههههههه
وای خدای من !خدایییییییییییییییییی من !
باورم نمیشه
نمیدونم دوستان !امروز به هدی عزیز اس ام اس دادم و یه نفر جواب داد و گفت خواهرشه و گفت که هدی و شوهرش نزدیک دوماهه تو یه تصادف جان باختند !
واییییییییییییییییییییی نه دروغه !دروغههههههه![]()
![]()
اونا هزارتا آرزو داشتند !تازه نی نی دار شده بودن !
وای هدی تو کجائی !شوق زندگی کجاست ؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم بیای کامنت بزاری که من اشتباه کردم !بیای بگی که همه اینها یه شوخی خیلی نابجا بوده !
هیچی نمیتونم بنویسم هیچی ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای خوبم .خوبید ؟خوشید ؟روزگار بروفق مراد هست ؟من و همسری هم خوبیم و این سفر برای روحیه جفتمون خیلی خوب بود .بی مقدمه برم سر سفرنامه
جمعه صبح من و همسری با ماشین خودمون رفتیم خونه مامان اینا چون خونشون غرب هست و به فرودگاه نزدیک تر از ما هستند ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ اونجا و مامان و بابا مارو تا فرودگاه رسوندند !از قرار معلوم هم هواپیمامون توپولوف بود ...من نمیدونم چرا اصلا یادم رفته بود از آژانس درمورد نوع هواپیما بپرسم ولی واقعا ترسیده بودم مخصوصا موقع بلند شدن هواپیما اشک در چشمام حلقه زده بود چون من از موقع بلند شدن هواپیما می ترسم ...![]()
بگذریم ساعت 11:30 رسیدیم هتلمون .هتلمون هم یه هتل 4 ستاره بود که از لحاظ دسترسی خیلی خوب بود و 2 دقیقه ای میرسیدیم پردیس 1 و2 و...راستی مزیت بعدیش هم این بود که ناهار هم با هزینه تور بود ...
روز اول فقط رفتیم اسکله تفریحی و چندتابازار نزدیک هتل .شب هم دوباره رفتیم اسکله برای دوچرخه سواری !چون دفعه پیش که رفته بودیم کیش خیلی جاهارو رفته بودیم ایندفعه گفتیم جاهای جدید رو بریم !شنبه صبح دوباره رفتیم بازار وساعت 11 رفتیم اسکله و کشتی تفریحی که موسیقی زنده داشت سوار شدیم و عصرش هم رفتیم پارک دلفین ها !جدیدا این پارک شامل یه مجموعه شده بود !باغ پرندگان ...آکواریم ...کلاسیک شو (شو مشترک ایران و روسیه )و خود پارک دلفین ها !وای این دلفین ها عجب موجودات دوست داشتنی و فوق العااااااااااااده باهوشی هستند
دوست داشتم یه دلفین داشتم !![]()
شب هم رستوران شاندیز رزرو کرده بودیم ولی دیدیم صبح که تو کشتی موسیقی بوده و اونجا هم کلاسک شو رفتیم به پیشنهاد من نرفتیم چون گفتم دیگه مغزمون منفجر میشه !![]()
رفتیم رستوران هتل پارسیان و دو عدد پیتزا به بدن زدیم که اصلا جالب نبود چون دفعه پیش واقعا پیتزاهاش خوشمزه بود ...دوباره شب ساعت 12 رفتیم اسکله و تا یک دوچرخه سواری کردیم ...
روز آخر هم باز خرید و بازارهای مختلف و در نهایت هم رفتیم دریا و همسری یه تنی به آب زد و منم تو ساحل نشستم ...
نتایج خریدهای این سفر یه مانتو فیروزه ای جینگولی ،یه کاپشن ،یه تونیک (وای که چه تونیک های خوشگلی داشت اونجا ) یه عطر یه اتو مو ویه کیف بود همسری هم یه کت اسپرت با یه ژاگت نازک خرید یه ماساژور هم گرفتیم و نفری یه دونه هم برای خانواده هامون سوغاتی گرفتیم ...من نمیخواستم مانتو بگیرم یه مانتو کرم و یه بنفش طوسی با خودم برده بودم ولی همسری میگفت اینا تو عکس خوشگل نمیشه یه رنگ خیلی شاد بگیر که عکسامون خوشگل بشه و اینچنین بود که حسابی جیب های آلاله و همسری خالی شد ..
وای عشق من تو کیش دوچرخه سواری های آخر شبه چون دوچرخه هاشون هم خوب هستند مثل چیتگر نیست که ادم یه ربع بشینه دیگه نتونه کمرشو راست کنه !
راستی دلی جون اونجا هروقت تبلیغ شاندیزصفدری رو میدیم یادت می افتادم ولی قسمت نشد بریم !![]()
این بود از سفرنامه کیش ما در سال 88 ![]()
سلام دوستای خوبم .خوبید ؟خوشید ؟اوضاع بر وفق مراد هست !![]()
اگر از احوالات من خواسته باشید منم خوبم و زندگی هم میگذره !آهان راستی اول یه چیزی بگم تا یادم نرفته تو پست قبلی شما چقدر قضیه نی نی رو جدی گرفتین !همسری پیشنهاد داده و من رد کردم همین !فعلا هم تو مودش نیستم !![]()
خوب بگذریم از این حرفا شنبه 4 مهر تولد من بود و مرسی از نگین عزیزم که یادش بود و همون روز برام کامنت گذاشته و تبریک گفته !امسال نمیخواستم دیگه کسی رو دعوت کنم !چون پارسال خیلی خسته شدم مخصوصا اینکه ماه رمضون هم بود و روز تولدم فقط کوزتی میکردم !این شد که قرار شد فقط مامان و بابا بیان خونمون و ببریمشون یه رستوران که نزدیک خونمونه و توی باغه و شام رو اونجا بخوریم !البته قرار بود که جمعه بیان !جمعه من از صبح پاشدم و یکم به خونه رسیدم و تمیزش کردم و ساعت 3 بعد از ظهر بود که مامان زنگ زد و گفت با عمه اینها دارن میان خونه ما !مامان اینا جائی بودن و عمه اینها هم بودن و وقتی گفته میخوان بیان خونه ما اونها هم باهاشون اومدن !از شما چه پنهون که اولش یکم ناراحت شدم چون اولین مهمون سرزده من بودن و می دونید که من دوست دارم برای مهمونام سنگ تموم بزارن مخصوصا که دفعه اول باشه میان خونمون . خلاصه اومدن و تصمیم گرفتیم دیگه رستوران نریم و تو خونه غذادرست کنیم ! مامان باقالی پلو درست کرد و منم مرغ زعفرونی و اسنک درست کردم !همسری هم که صبحش رفته بود یه کیک کاکائویی خوشگل و خوشمزه خریده بود .خلاصه یکم که گذشت دیدم نه داره خوش میگذره و همه چیز هم داره خوب پیش میره !
کادوهای تولدم هم امسال نقدی بود چون چیز خاصی لازم نداشتم و مامان بهم صد تومن داد و همسری هم پونصد تومن و منم مشعوف شدم و بردم گذاشتم تو حسابم !![]()
به 27 سالگی زیاد احساس خوبی ندارم و فکر میکنم دیگه دارم جا افتاده میشم به همسری گفتم اونم میگه تا 30 سالگی آدم این حس رو داره ولی از 30 که بگذره میگی آب که از سرگذشت چه یک وجب چه صد وجب !![]()
امسال اولین کسی که تولدم رو بهم تبریک گفت با*نک پا*سا*رگاد بود
چون تولد شناسنامه ای من 28 شهریوره بخاطر اینکه نیمه اول باشم !
همیشه فکر میکنم اگه شناسنامه منو همون روز خودش گرفته بودند سرنوشت من چقدر تغییر میکرد !مسلما دوستام همه تغییر میکردند !سال ورود به دانشگاهم تغییر میکرد !آیا همین رشته رو خونده بودم یا نه و از همه مهمتر آیا همسری رو داشتم یا نه !و هزاران سوال دیگه !
و بهمین دلیل بخاطر اینکه شناسنامه ایم رو زود گرفتن خیلی خوشحالم چون موقعیت الانم رو خیلی دوست دارم !
راستی 17 تا 19 این ماه دوست داشتنی من و همسری میریم کیش !خلاصه اگه این جا دیگه آپ نشد نگران نشید میدونین که به این هواپیماها امیدی نیست !![]()
وای چقدر این روزا رو دوست دارم میدونید که من عاشق تغییرم و این تغییر فصل هم بدجوری حالمو خوب کرده !خدایا ممنون که پائیزو آفریدی !ممنون !![]()
پی نوشت : پرنیان جون هرررررررررررررروقت خواستم بیام تو وبت نشد !من چه کار کنم آیا ؟![]()
![]()
سلاااااااام به همه شما دوستای خوبم !
وای که چقدر دلم تنگ شده برای اینجا دوست دارم فقط بنویسم ،بنویسم و بنویسم ...
یادش بخیر اون روازی اول وبلاگ نویسیم هرروز صبح با یه عالمه انرژی و حرف نگفته آپ میکردم .
کاشکی هنوز هم می تونستم هرروز از محل کارم کانکت شم !ولی چه میشه کرد حتما صلاح کار من این بوده و خدا نمی خواسته چشام تا به تا بشه !از بس که تو این وب اون وب می گشتم !![]()
جونم براتون بگه که حالم خوبه !زندگی هم با همون ریتم همیشگیش داره پیش میره !که البته این قسمتش زیاد با باب میلم نیست !راستش من عاشق تغییرهستم حتی اگه اون تغیر خیلی بزرگ و درجهت مثبت هم نباشه بازم از تغییر نکردن بهتره برام !![]()
هیچ وقت از کار کارمندی خوشم نمیومده !همیشه دوست داشتم یه کاری داشته باشم که نخوام هرروز از صبح تا عصر سرکار باشم !کارهای پروژه ای رو دوست د ارم و یا حتی شیفتی !کارهائی مثل کار بازیگرا که یه مدت کار دارن و یه مدت ندارن !با اینکه هروقت به خانه دار بودن و شاغل نبودن فکر میکنم حتی اگه تو اوج خستگی باشم ته دلم خالی میشه ولی کار هیچوقت تو زندگی من دردرجه اول نیوده همیشه دردرجه چندم و گاها تو حاشیه بوده !
راستشو بخواین هنوز با مسئله کار کردذن و یا نکردن که نه !چه جور کاری رو انجام دادن دارم دست و پنجه نرم میکنم !![]()
دومین مسئله هم اینه که همسری یه مدت به زبون بی زبونی و جدیدا هم تقریبا به زبون مستقیم بهم گفته که بعد سومین سالگرد ازدواجمون یعنی فروردین 89 نی نی دار بشین !برای اولین بار که اینو گفت من همینجوری شاخ درآورده بودم !ولی واقعا با این مسئله مشکل دارم واصلا برام قابل هضم نیست !با اینکه نی نی خیلی میدوستم ولی فکر میکنم جلوی خیلی از فعالیت های اجتماعی و یا تفریحاتمو میگیره !نمیدونم یه جورائی احساس میکنم دستم خیلی بسته میشه !خدایا ناشکری نشه ولی خوب دوست دارم حرف دلمو اینجا بنویسم !![]()
و یا حتی احساس تبدیل شدن به یه زن سنتی بهم دست میده و بعد به خودم نهیب می زنم نه چه ربطی داره !
خلاصه که فعلا هیچ رقمه تو کتم نمیره !
حالا بگذریم از این مسائل کلی !با روزه داری چه کار میکنید !من که امسال ماه رمضون رو خیلی دوست دارم اوائل خیلی تشنم میشده ولی ازاون ورزی که سحرها پامیشم یه لیوان دلستر میخورم عطشم خیلی کم شده !ماه رمضون با اون حس نوستالژیکیش واقعا ماه قشنگیه !
راستی برای اولین بار حلوادرست کردم و همسری میگفت خیلی خوب شده یه ظرف هم به واحد بغلیمون دادم !پنج شنبه هم که مامان افطاری مهمون داشت خودم تو خونه حلوا درست کردم و بردم اونجا !
دیگه اینکه این ماه اسممو باشگاه ننوشتم و خیلی ناراحتم چون پارسال اسممو نوشتم و چند جلسه بیشتر نرفتم خیلی اذیت شدم !بعد هم اینکه چند بار برای مسابقات مختلف انتخاب شدم ولی ساعتش طوری بود که نتونستم برم و مربیمون خیلی ناراحت شد !به همسری میگفتم دیدی زمستون که تو برف میرفتم کلاس بهم میخندیدی و میگفتی مگه برای المپیک لندن داری آماده میشی !المپیکی ها هم از همین مسابقات محلات و سطح شهر میرن بالا دیگه !
ببخشید خیلی پرحرفی کردم ولی آخیش حرف دلم رو نوشتم و سبک شدم !نماز و روزه هاتون هم قبول باشه !منتظر کامنت هاتون در مورد این پستم هستم !
فعلا بای!