خوبید !
می دونم می دونم هرچی بگین حق دارین !من بی معرفتم بی وفا هستم و خلاصه هر چی شما بگین هستم ...
ولی نمیدونم چرا چندوقت که دیر به دیر میام اینجا دیگه نمی تونم بنویسم ولی صادقانه میگم که روزی نیست که به یادتون نباشم !
اندراحوالات این مدت هم بگم که من و همسری خوبیم و زندگی هم با همون ریتم همیشگیش پیش میره و اتفاق خاصی نیفتاده !
فقط اینکه تو محل کار سرم خیلی شروغ شده !جوری که ازاون آزی که قبلا شما می شناختید زیاد خبری نیست !علی رغم میل باطنیم دوروز تو هفته بیشتر نمیتونم آشپزی کنم !معمولا یه روز تو هفته هم مامان میاد پیشم و یکم کارهامو رتق و فتق میکنه !خیلی وقت ها اینو از صمیم قلب میگم که دلم برای زنونگی و کارهای زنونه تنگ میشه ...![]()
ولی تو محل کارم موقعیتم خیلی بهتر شده و به قول مدیرمون جز بهترین کارمندای مجموعه شدم ...![]()
(چقدر دلم برای این اسمایل تنگ شده بود
)
همسری هم که مثل همیشه پیشمه و مهمترین دلگرمی من تو زندگیه !واقعا نمیدونم اگه خدا سرنوشت منو با این فرشته رقم نزده بود میخواستم چه کار کنم ؟یه مدت هم هست بهش گیر دادم که تو زمینی نیستی و یه موجود فرازمینی هستی !![]()
و دیگه اینکه کلاس ورزشم هم مثل همیشه به قوتش باقیه !
یادش بخیر پارسال این موقع تبریز رفته بودیم !و بیشتر از همه یاد حال و هوای وبلاگستان اون موقع میفتم !
راهنمائهای دوستای خوبم !مخصوصا فلور و هلیا !
خلاصه اینکه سعی میکنم بازم بیشتر بیام اینجا
خیلی دوستون دارم و خیلی خیلی دلتنگتونم ![]()
سلام دوستای خوبم .منو ببخشید بخاطر اینهمه تاخیر !واقعا نمیدونم چی بگم ولی از خونه نوشتن برام سخته !اینقدر ننوشتم نمیدونم از کجا باید شروع کنم و چی بنویسم !پس بصورت اجمالی مینویسم
1 – بعد از نوشتن پست قبلیم همسری یکهفته رفت ماموریت از شنبه تا پنج شنبه واقعا برام سخت بود خیلی سخت ولی مامان اومد پیشم موند و کار منم شد بخور و بخواب مامان نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم میگفت این یک هفته رو استراحت کن !
2 –من و همسری حالمون خوبه و سخت مشغول کار و زندگی هستیم .
3- تو محل کار بزنم به تخته رابطه من و مدیرمون باهم خیلی خوب شده و در کل فعلا از کارم راضیم !اون هم اتاقیم هم نمیدونم یادتون هست یا نه که انرژی منفی بهم میداد اونم از اتاق من منتقل شد یه جای دیگه و من الان تنهایی تو یه اتاق هستم و با وجود اینکه از تنهایی متنفرم ولی بنظر من تو محیط کار تو یه اتاق تنها باشی خیلی خیلی بهتره !
4 – ازاواخر بهمن که درحال تعویض ماشین بودیم و یه مدت هم ماشین نداشتیم باشگاه نمیرفتم که از اول اردیبهشت دوباره کلاس هامو شروع کردم و واقعا ریلکس شدم .
5 – یکی از دوستای صمیمی دانشگاهمو که رابطمون بعد دانشگاه کمرنگ شده بود رو دوبار متوالی تو آرایشگاه دیدم و واقعا خوشحال شدم و کلی با هم حرف زدیم و دردل کردم و قرار شد رابطمون رو دوباره احیا کنیم .
6 – اردیبهشت رو خیلی خیلی دوست دارم هرچند امسال فرصت رفتن به طبیعت تو اردبپیبهشت رو نداشتم !
دیگه چیز قابل ذکری به ذهنم نمیاد غیر روزمرگی و اینکه این مدته دلم برای تک تکتون تنگ شده و واقها دوستون دارم .ملودی جونم رو هم دوبار رفتم براش کامنت بزارم که نشد و خوشحالم که اینقدر موج مثبت تو وبلاگش موج میزنه !
راستی وقتی میام اینجا کامنت هاتون رو میخونم که هنوز به یادمین فوق العاده فوق العاده خوشحال میشم !
سعی میکنم زودتر بیام اینجا !مواظب خودتون باشین دوستون دارم و بای ![]()
سلام دوستای خوبم !منو ببخشید بخاطر اینکه کم مینویسم و بهتون کم سر میزنم واقعا فرصت نمیشه ولی خودم خیلی دلتنگ اینجام و دلم برای نوشتن جزبه جز روزانه هام و دغدغه هام خیلی تنگ شده !
دوست دارم یه عالمه بنویسم !ولی خوب دیگه ...
اولین اینکه یکشنبه 23 فروردین دومین سالگرد ازدواج من و همسری بود !واقعا خودمون باورمون نمیشد که دوسال از هم خونه بودنمون گذشت !دوسال از لحظه های باهم بودنمون گذشت !
دوست دارم یه فلاش بک به عقب بزنم و یکم از خاطرات اونروز رو بنویسم
23 فروردین 86 من صبح از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و حاضر شدم که همسری اومد دنبالم منو ببره آرایشگاه !آرایشگاهم ستاره ها تو زعفرانیه بود .ولی قبل رفتم یه عالمه تو پارکینگ گریه کردم گریه کردم و گریه کردم طوری که وقتی رسیدم آرایشگاه هنوز چشام قرمز بود !و بهم گفتن چقدر دیر رسیدی !
لباسم رو عوض کردم و بعد رفتم ناخنهامو خوشگل کردم !سه تا عروس دیگه هم اونجا بودند که نوبتی رفتیم پیش سارا آرایشمون کرد چون اون زمان الهام ایران نبود !موقع آرایش من هم دوبار برقها قطع شد حالا خودتون تصور کنید من چه استرسی داشتم رفتند شمع اوردند روشن کردند تا برقا اومد سارا هم همش دستم رو میگرفت میگفت استرس نداشته باش !موقع لباس پوشیدن یادم افتاد زیردامنی ام رو نیاوردم (اسمش یادم نیست )زنگ زدم بابا از خونه آورد !من ساعت 12 حاضر شدم وهمسری ساعت 2 اومد دنبالم تو اون مدت هم کلی باعروسا دوست شدیم و با هم حرف زدیم بیشتر حرفمون هم این بود که خدا کنه بارون قطع شه بتونیم بریم باغ عکس بگیریم چون بیرون داشت بارون نم نم میومد !
همسری اومد دنبالم و وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوب شدی ساده و شیک !ازاونجاهم رفتیم باغ برای عکس اباغمون هم یه باغ خیلی معمولی تو کاشانک بود !
بعد هم رفتیم آتلیه که من داشتم از گرسنگی غش میکردم همسری برای خودش ساندویچ گرفت و من گفتم برای من سیب زمینی بگیره که آرایشم پاک نشه !
بعد هم رفتیم باغ تالارمون تو شمالغرب تهران و باقی مراسم که خودتون میدونید !فقط من از اول تا اخر وسط بودم و همسری و بقیه میرفتند نفس میگرفتند میومدند !
پارسال سالگرد ازدواجون اول رفتیم همون اتلیه عروسیمون عکس انداختیم و بعد رفتیم دیدنیها !
ولی امسال اول رفتیم دربند قدم زدیم که هوا خیلی عالی بود و شام هم رفتیم ریحون تو جردن !عکس هم هنوز ننداختیم به دو دلیل :
1 – فروردین است و جیب های آلاله و همسری خالی است .
2- لباس جدیدی ندارم که برم باهاش عکس بندازم پارسال چند تا عروسی داشتیم و چند تا لباس خریده بودم وبا همشون عکس انداختم ولی امسال نه !
3-نمیدونم شاید هم بریم عکس فشن بندازیم (دراین زمینه پیشنهادات پذیرفته میشود )
خبر تولد هلیای عزیز رو مریسام بهتون داده !هلیای عزیز 22 فروردین ساعت 4 بدنیا اومد !و 23 ام هم روشن عزیز مرخص شد و حالشون خوبه !
خوب دوستان من از این به بعد علیرغم میل باطنیم هفته ای یکبار آپ میکنم !منو فراموش نکنید ها !
دوستونننننننننننننننننننن دارم و فعلا باییییییییییییییییییی!
سلام دوستای خوبم ![]()
اولین سلام من رو تو سال 88 پذیرا باشین !امیدوارم که سال جدید برای همه سال خوبی باشه و به همه آرزوهاتون برسین !
هرچند سالی که نکوست از بهارش پیداست !هدی جونم مامان شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم و امیدوارم قدم این فرشته کوچولو خیر باشه براتون که صدردرصد اینطوره !
و امااااااااا اندر احوالات ما در تعطیلات نوروزی :
من و همسری که هفته اول عید تهران بودیم و مهمونی میرفتیم و میخوردیم و میخوابیدیم .و حسابی استراحت میکردیم !فیلم اخ را جی هارو هم رفتیم دیدیم و خندیدم !![]()
هفته دوم هم شنبه حرکت کردیم به سمت یزد و ساعت 2 رسیدیم نائین و رفتیم اونجا ناهار مون رو که بسا کوکوهای دستپخت آلاله بود
رو خوردیم و دوباره راه افتادیم و ساعت 3 رسیدیم یزد !
هتلی که رزرو کرده بودیم رو خیلی دوست داشتم هرچند وقتی رفتم اونجا فهمیدم سه ستاره است !البته قبلا هم تو سفر کیش همین کارو باهامون کرده بودن کلا هتل ها و تورها پشت تلفن یه ستاره اضافه میگن !![]()
ولی درهر حال جای آرامش بخشی بود !همون روز عصر رفتیم یه منطقه تاریخی تو شهر و حمام ابوالمعالی ،یه خونه قدیمی و مسجد جامع و زندان اسکندر رو دیدیم و آش محلی هم خوردیم که خیلی خوشمزه بود !
یکشنبه صبح هم رفتیم باغ دولت آباد رو دیدم که واقعا جای باصفائی بود و من همش میگفتم پادشاهها و خانهای قدیم واقعا چه حالی میکردن !![]()
بعد ناهار هم اول رفتیم شیرینی فروشی معروفی تو یزد که بهمون گفته بودن فقط از اونجا خرید کنین که خیلی شلوغ بود و هم برای خودم و هم خانواده خودم و همسری و ... باقلوا و قطاب و .. خریدیم که جاتون خالی واقعا خوشمزه بودن !بعد هم رفتیم تکیه امیر چقماق ،و زورخونه اش رو دیدم و از اونجا هم رفتیم دخمه که باید میرفتیم بالای کوه که البته ما همون پایین چند تا عکس انداختیم و رفتیم چند تا از آب انبارهای تو شهر رو هم دیدیم و بعد هم رفتیم آتشکده زرتشتی ها ودرآخر شبستان محسن که البته سفره خونه سنتی بود !
آخر شب هم رفتیم هتل باغ مشیر الممالک که خیلی جای باصفائی بود !
یه فست بود تو یزد پیداکرده بودیم که واقعا غذاهاش خوشمزه بود و قیمت هاش هم خیلی مناسب بود 2 بار فتیم اونجا غذاخوردیم !
دوشنبه صبح هم بعد صرف صبحانه داخل هتل ساعت 9 حرکت کردیم به سمت تهران و ساعت 6 بعد از ظهر رسیدیم توراه هم هم خیلی بارون میومد و طوفان هم شده بود همسری هم صبح پاشده بود کمر درد گرفته بود و بهمین خاطر تا تهران بیشتر مسیر من پشت فرمون نشستم و وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم !
همه هتل های یزد و سفره خونه ها و رستوران های سنتش خونه های دوران قاجاریه بودن که بازسازی شده بودن !این نکته برام خیلی جالب بود !
خوب تا روز دهم سفرمون که خوب بود ولی از روز دهم به بعد ...
صبح مامان و بابا اومدن خونه ما و همگی با ماشین ما حرکت کردیم به سمت شمال اونروز صبح بارون شدیدی میومد که بعد تبدیل به تگرگ و برف شد رفتیم جاده هزار تا رودهن رفتیم دیدم خیلی شروغه
و جاده رو بستن میخواستیم برگریم خونه که پشیمون شدیم و یکم منتظر موندیم و برگشتیم تو بوف رودهن غذاخوردیم تا جاده باز شد !
تو ترافیک و نم نم بارون حرکت کردیم و 10 کیلومتر مونده به آمل تو تونل یه نفر اومد محکم از پشت کوبوند به ما !از تونل دراومدیم و بغل زدیم کنار که یکدفعه زن اون آقایی که به مازده بود ازماشین پرید بیرون و اومد بمن گفت تو پشت فرمون بودی تو مقصر بودی و یه الم شنگه ای راه انداخت که بیا و ببین !
نمیخوام جزئیاتش رو بگم چون واقعا هم خودم ناراحت میشم هم شما فقط بینهایت خانواده بی فرهنگی بودند از اینهایی بودند که تازه گاو و گوسفندهاشونو فروخته بودن و ماشین خریده بودن
و از قوانین راهنمایی رانندگی هیچی نمیدونستند چون بچه دوساله هم میدونه که کسی که از پشت بزنه مقصره !بعد هم که طبق روال پلیس اومد و اونارو مقصر دونست و مدارکشون رو داد بما !
بعد هم رفتیم ویلائی که همسری از طرف ادارشون روز آخر رزرو کرده بود که واقعا جای زیبایی بود تو یه دهکده ساحلی خیلی شیک و خود ویلا هم که تمیز بود و سه خو ابه بود !
شما ل هم که هم دریا رفتیم و هم کوه و هم پارک جنگلی ،دائیم هم که یکروز قبل از ما رفته بود و هم باهم بیرون میرفیتم و هم میومد ویلا پیش ما !هرچند ما هیچکدوممون دیگه زیاد دل و دماغ نداشتیم !
قرار بود جمعه برگردیم که مجبور شدیم یه روز بیشتر بمونیم که شنبه صبح بریم بیمه !حالا بماند که باز اون آقای مقصر چه بامبولی دراورد م میگفت بیمه نمیام و اینها !و آخر سر که همسری گفت میرم ازت شکایت میکنم ماشینت رو میخوابونن اومد !![]()
بهرحال سفر شمال با اینکه هم جامون خیلی خوب بود و هم کباب های خوشمزه مامان که با همسری تو باربیکیو ویلا درست میکردن واقعا عالی بود ولی بهمون خوش نگذشت !
تصادف جر لاینفک رانندگیه ولی درمورد اون خانواده بی فرهنگ که هم سفر مارو خراب کردن و هم بهمون استرس وارد کردند و هم ضرر مالی بما زدندو با اینکه خودشون مال اون منطقه بودن ولی یه اپسلون مهمون نواز نبودن نمیدونم چی باید بگم !فقط اینکه تا اطلاع ثانوی دیگه دوست ندارم برم شمال !![]()
با همه این تفاسیر واقعا درست میگن که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی !
تو پست بعدی یه سری عکس از یزد براتون میزام .
مجی جونم خیلی ناراحت شدم برات وقتی پستت رو خوندم ولی به قول لیلا جونم (همیشه ما)خدا خیلی بالاتر از تصورات ماست ![]()
تا دیشب که از روشن خبردارم هنوز چشم انتظار هلیاست امیدوارم هرچه زودتر این کوچولوی دوست داشتنی بیاد تو بغلش !
آتی هم خوبه و به همتون سلام میرسونه ![]()
فعلاااا بای ببخشید پستم خیلی طولانی شد ![]()
سلام دوست های خوبم ؟چطورین ؟
این روزهای آخر سال روزهای عجیب و غریبیه !روزهایی که ادم همش به اینکه چه زود گذشت و چطور گذشت فکر میکنه !به اینکه سال پیش این موقع داشته چه کاری میکرده و سال آینده این موقع چطور خواهد بود فکر میکنه !
این سال برای من و همسری سال سینوسی بود هم خوشی بود و هم غم ولی درکل میشه گفت که برآیندش مثبت بود !
ادیگه اینکه من پارسال دقیقا 28 اسفند وبلاگ قبلیم رو افتتاح کردم و یه جورایی تولد وبلاگ نویسیم هست !البته قبلش هم یه وبلاگ داشتم که کاملا متفاوت بود !
امیدوارم که سال جدید برای همتون سالی سرشار از سلامتی و دلخوشی باشه و حسابی بهتون خوش بگذره !
خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین !
سلام دوستای خوبم !
اول از همه تولد دوستای خوب اسفندی رو بهشون تبریک میگم :
ساناز جونم تولدت مبارک عزیزم شنبه هر کاری کردم نتونستم کامنت بزارم !آهان راستی ساناز جون خواب دیدم با تی تی جون اومدیم خونتون![]()
روشن جونم تولدت مبارک !راستی من اینروزا خیلی بهت فکر میکنم میگم دیگه چیزی نمونده به اومدن هلیا خوشگله !با این که تجربه نکردم ولی میدونم خیلی این وراز برات شیرینه !![]()
هدی جونم تولد شما هم پیشاپش مبارک !![]()
امیدوارم کسی از قلم نیوفتاده باشه !
این هفته زیاد هفته خوبی برام نبود نمیدونم ته دلم یه دلشوره دارم که میدونم بخاطر کاره و اینکه هنوز نمیدونم برم یا نرم اگه نرم چی میشه ؟چه جوری وقتمو پرکنم !و هزا ر و یک فکر دیگه ؟سه چهار روزه هیچ میلی به خوردن غذاندارم اصلا گرسنه ام نمیشه فقط یه چیزی میخورم که مریض نشم !تا حالا هیچ وقت اینطوری نشده بودم !
از همسری خوبم هم ممنونم که کلی بهم دلداری داده و بیشتر کارها رو خودش انجام داده !![]()
دیروز ولی یکی از بهترین دوستای خوبم رو دیدم و روحیم عوض شد !سولی جون دوست خوبم که الان 10 ساله با هم دوستیم !با همسری رفتیم دنبالش اول رفتیم استار برگر غذاخوردیم و بعد رفتیم پارک طالقانی یکم قدم زدیم و بعد اومدیم خونه و کلی با هم حرف زدیم و یاد خاطرات گذشته کردیم آخه من و سولی چند تا دوست دیگه هم داشتیم که تو دوران دبیرستان خیلی شیطون بودم خیلی زیاد جوری که همه مدرسه مارو میشناختند !
چقدر معلم هارو اذیت میکردیم !
چقدر گفتیم و خندیدم !راستی ما بااون دوستامون که الان ارتبطمون خیلی کمرنگه در تاریخ 7/7/77 قرار گذاشته بودیم که در تاریخ 8/8/88 توی پارک بغل مدرسه همدیگر رو ببینیم !قرار شده بود هر کس با خوانواده اش بیاد یعنی اگه ازدواج کرده با همسرش بیاد و یا اگه بچه داره بچه اش رو هم بیاره !![]()
واقعا باورم نمیشه که 10 سال از اونروزا میگذره !در چشم برهم زدنی گذشت !
ببخشد نمیدونم چرا فرصت نمیکنم بیشتر آپ کنم !البته سعی میکنم هفته آینده هم حتما یه بار آپ کنم قبل از این که شما مهربونها رفته باشد تعطیلات !
راستی من و همسری این هفته حدود ده تا فیلم دیدیم !بنجا*مین و میلیونر *زاغه *نشین هم جزوشون بودند راستی میدونین بنجا*مین ۳ تا و میلیونر*زاغه*نشین اگه اشتباه نکنم ۱۰ تا اسکار گرفتند؟
شیوا جونم کجا رفتی باز ؟![]()
فهیمه جونم نتونستم برات کامنت بزارم !
سلام مهربوناااااااااا !دلم براتون خیلی تنگ شده !
خیلی اجمالی گزارش این مدت رو بهتون میدم !
چهارشنبه خیلی روز عجیب غریبی بود
1- شب قبلش کیف پول همسری دستم بود رفتم از داروخانه چیزی بگیرم گمش کردم کلی هم کارت توش بود و از همه بدتر کارت سوخت همکارش !
2- با مدیرمون دعوام شد و ساعت 10 همسری اومد جلوی شرکتمون که سوئیچ ماشین ازم بگیره بره حول و حوش داروخانه شمارشو به مغازه دارها بسپاره دید چشام قرمزه گفت وسائلتو جمع کن بریم دیگه نمیخواد اینجا کار کنی برای یه ادم قدرنشناس !
حالانتایج : همون چهارشنبه در بهت و ناباوری من و همسری درحالی که من هزار تا نذرو رازو نیاز کرده بودم یه آقای شیرپاک خورده ای کیف پول مارو پیدا میکنه و چون کارت محل کار همسری هم توش بوده میاره میده اونجا !و همسری هم از ذوقش هرچی پول نقد تو کیفش بوده بهشون مژدگانی میده (مرسی آقای محترم ان شااله که هررررررررررررر چی از خدا میخوای خدا بهت بده )
امروز هم رفتم استعفا مو دادم به دفتر دارمون که بده به مدیر چون نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم که چند ثانیه بعد مدیرمون زنگ زد و گفت با استعفات موافقت نمیکنم !غیر مستقیم هم ازم معذرت خواهی کرد !البته به همکارم هم چهارشنبه گفته بود زنگ بزن خانم فلانی بگو بیاد !کاره ادم عصبانی میشه یه چیزی میگه !
ولی من که میدونم اون فقط نگران کار خودش هست و بس ...نیروی انسانی کوچکترین ارزشی براش نداره !
آهااااااااااااان الان یه آلاله مو تنباکوئی داره این پستو مینویسه !چهارشنبه برای این که روحیم خوب شه رفتم موهامو تنباکوئی کردم و الانم بسیار راضی هستم !
دیشب هم رفتیم خرید من یه مانتو و کیف خریدم و برای همسری هم برای تولدش یه شلوار و یه بلوز !مامان هم پول داده بود که از طرفش برای همسری چیزی بگیرم که یه کت اسپرت برای همسری گرفتم !
هرورز به همکار هم اتفاقیم میگم پس کی بهار میاد من دلم سفر میخواد شمال میخواد!دیدو بازدید میخواد !اونممم میگه آلی کچل کردی منو چشم رو هم بزاری میاد !
بهاااااااااااااااااااااااار چقدردیگه صدات کنم !نمیبینی چقدر منتظرتم زودی بیااااااااااااا !
راستی این عکسو به درخواست پرنیان جون گذاشتم ! چون روی میز شیشه ای گذاشتم سایشون افتاده !

سلام دوست جونا م
حالتون خوبه ؟با تعطیلات چه میکنید !تنها حسن ایران همین تعطیلیاشه دیگه ؟
راستی تقویم سال جدید رو دیدین همه تعطیلات رسمی افتاده پنج شنبه و جمعه !![]()
از احوالات من و همسری هم خواسته باشین !خوبیم !راستییییییی چهارشنبه ماشینمون رو تحویل گرفتیم البته چندروز دیگه پلاکش میاد 1ولی همون شب تا دارآباد رفتیم و بعد هم رفتیم بیرون شام خوردیم !یعنی یه جشن کوچولو گرفتیم !چون ماشین نداشتیم برای ولنتاین نتونسته بودیم کادو بگیریم بهمین خاطر همون شب همسری برام یه پلاک بولگاری گرفت که دقیقا ست انگشترم هست ولی من هنوز براش چیزی نخریدم گفتم ولنتاین عاشق باید برای معشوق کادو بگیره !یعنی یه جورایی پیچوندم !
این دوروز هم مشغول خونه تکونی بودیم !و حسابی خسته شدیم ولی خوب نتیجه کار لذتبخشه !
این روزا کارم تو شرکت خیلی زیاده حالا گزارشای آخر سال مونده که خیلی بده !
خیلی دوست دارم اسفند بگذره و بهار دوست داشتنی هرچه زودتر بیاد !آخه بهار برای من قشنگترین فصل ساله !تولد بهترینم !که با پاگذاشتن تو این دنیا باعث شد من نیمه گمشده ام رو پیدا کنم !ساگرد عقد و عروسیمون !این سه تا اتفاق که مهمترین اتفاقهای زندگی من هستند همه و همه تو بهار اتفاق افتادند و به همین خاطر برای اومدن بهار لحظه شماری میکنم !
همسری دیشب بهم گفت که اولین هفته عید هم میخوایم بریم شمال !آخه پارسال عید رفتیم رشت و انزلی و ماسوله و سفر خیلی خوبی بود منهای روز اخر که من سرماخورده بودم و چون قرص خورده بودم از رشت تا تهران خواب بودم !از الان هوس زیتون پرورده کردم !![]()
بهاااااااااااااااااااااااااار زودی بیا که بیصبرانه منتظرتم !
پی نوشت : نباتی جونم حالت خوبه عزیزم !امیدوارم زودی یه پست شاد بزاری !
دلی جونم :امیدوارم که به زودی بیای و خبرای خوبی درمورد پدرت بدی !امیدوارم که سال 88 سالی پر از سلامتی و خوشی برای خودت و خانواده ت و سایر دوستای وبلاگی باشه !الهی آمین ! ![]()
سلام دوستان ..
دلم براتون خیلی تنگ شده خیلی ،برای چت کردن تو وبلاگستان و خیلی چیزای دیگه دلم تنگ شده !میدونین اینجا برام حکم یه سنگ صبورورو داره که هروقت از چیزی ناراحت میشم میام اینجا مینویسم و تسکین پیدا میکنم ولی الان احساس میکنم از این سنگ صبور دورم !
ممنون بخاطر دلداریهاتون تو پست قبلی !راستش اونروز بعد نوشتن اون پست بابای همسری برای کاری اومده خونه ما و وقتی فهمید میخوایم بریم خونه بابا اینها گفت نمیخواد آژانس بگیرین من میرسونمتون !من اینجوری شدم ![]()
![]()
از شما چه پنهون یکم هم عذاب وجدان گرفتم ولی بعد گفتم نه چرا !![]()
رفتیم خونه مامان اینها و خاله اینا هم اونجا بودند شب هم موندیم روز بعدش هم ماشین بابا رو گرفتیم رفتیم میلاد نور ولی من نمیدونم چرا باز چیزی نخریدم ! تا آخر شب هم خونه بابا اینها بودیم و بعد اومدیم خونه !
سه شنبه صبح زود هم همسری رفت اصفهان !مامان هم با مادر بزرگ ظهر اومدن خونمون !مادر بزرگ بعد فوت پدر بزرگم چون هم احتیاج به مراقبت دارن و هم تنهان بیتش اوقات مامان میارنشون خونه خودشون !
مامان این چندروزه که خونه ما خیلی خیلی زحمت کشید واقعا دستش درد نکنه !به قول ساناز جونم با اون چوب جادوئیش کلی کارهای منو انجام داد کارهای دو هفته منو تو دوسه روز انجام داد !
همسری هم پنج شنبه 9 شب رسید خونه سوغاتی هم گزو سوهان و کیف برام آورد !بهش هم خوش گذشته بود میگفت اینقدر خندیدم که فک درد گرفتیم !![]()
امروز هم ازصبح کارگر اومده بود برای شستن دیوارها ولی کارش خوب نبود و یکساعت کار کرد همسری گفت نمیخواد دیگه کار کنی !همسری هرجوری میگفت تمیزکن میگفت نهههههههه اونجوری طول میکشه !همسری میگفت عیب نداره هرچقدر طول بکشه ساعتی میخوام بهت پول بدم ولی میگفت نه !همون یکمی هم که کار کرده بود دوباره خودمون تمیز کردیم !نمیدونیم چه بساطی بود تو آشپزخونه همه چیزا وسط درهم و برهم منم کلی حرص خوردم کلی هم غر زدم ...همسری یکم به کارهاش رسید و عصری اومد آشپزخونه رو تمیز کرد و لی بقیه جاها مونده میگه خودم با بخار شور تمیز میکنم !
اینم از روزانه های من تو این روزا !
هدی جونم خیلی خیلی خوشحال شدم بخاطر خواهرت !ان شااله نوبت خودت !
رونالی جونم درچه حالی خانمی ان شااله اهوار همین روزا میاد تو بغلت دیگه ؟
پست های دوست جونایی که قالب وبلاگشون سنگینه رو نتونستم بخونم مثل زهرا جونم و تی تی جون و شیما جون ![]()
باسلام ...
خیلی دلتنگ وبلاگستان هستم خیلی !
وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی از محل کار یه شور و حال دیگه ای داره !وقتی آنلاین وبلاگ هارو میخونی و کامنت میزای و آنلاین جواب میخونی واقعا لذت بخشه !
وبلاگستان از خونه رو وقتی میدونم هیچ کدومتون اون لحظه نیستید دوست ندارم دلم هم میگیره ...
هرچند کاچی به ز هیچی !
و اما اندراحوالات من و همسری ...بی ماشینی که دیگه واقعا بهم فشار آورده و کمی تا حدودی دلم گرفته !خداکنه بدقولی نکنند که معمولا میکنند !خداکنه ماشینمون رو سرموعدش تحویل بدن!![]()
راستی جمعه خانواده همسری و جاریم اینهارو دعوت کردم ! از پنج شنبه عصری گلودرد و گوش درد گرفته بودم و هی میگفتم چه شکری خوردم مهمون دعوت کردم !همسری نازم هم خیلی کمک کرد و من فقط یکم خونه رو مرتب کردم و گردگیری کردم !همسری خودش هم جارو کرد و هم سرامیک هارو تمیز کرد !![]()
جمعه هم وقتی ازخواب پاشدم گلوم خیلی درد میکرد ولی دیگه شروع کردم به غذادرست کردن و سالاد درست کردن و غیره ..همسری هم هی میومد کمک میکرد و نوازشم میکرد و میگفت حالت خوبه ؟
راستی بابای همسری برای اولین بار بعد از اینکه غذاخورد ازم تشکر کرد !اونم کاملا رسمی !بابای همسری رو هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم!
همه کلی هم از دستپختم تعریف کردند !
رفتارهای بابای همسری هیچ وقت برام قابل هضم نیست !یادتونه که یه چشمه هایشو تو وقبلیم گفته بودم ![]()
نمیدونم !اصلا قابل مقایسه با پدر بزرگم(بابای بابام )نیست .بابا بزرگ رفتارش با مامان همیشه خیلی صمیمانه بود ..وقتی مامان خواب بود میرفت سرشو میبوسد و قربون صدقش میرفت !ولی ...
هیچ وقت کوچیکترین توقع مادی ازشون نداشتیم و نخواهیم داشت ...وروزی خداروهزاران مرتبه شکر میکنم که اینقدر شوهر با عرضه و جربزه ای دارم که یه اپسیلون احتیاج به کمک نداره و همیشه روپای خودش هست !ولی چرخوندن زبون و حمایت روانی و عاطفی که خرجی نداره ،داره ؟؟
همیشه در این مواقع به خودم نهیب میزنم که آلاله طبق اصل دراین عالم کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد این هم غم تو !!! بی خیاللللللللللللللللل!ولی ...![]()
ببخشید اگه ناراحتتون کردم ولی دوست داشتم اینجا بنویسم که هم قدر فامیلای همسرتون رو بدونین و هم خودم آروم بشم ...
راستی عید قرار شد بریم یزد !دوشب هم هتل رزرو کردیم پولشم از الان ریخیتم !هتل 4ستاره سنتی هم هست هوراااااااااااا!
عاشق چیزای سنتی هستم !به همسری چندروزپیشا میگم دلم یه خونه کاملا سنتی حیاط دار میخواد به سبک کاملا قدیمی و دکوراسیون و میبلمان قدیمی !اصلا سبک های مدرن و فانتزی رو دوست ندارم شیک هستند ولی اصلا به آدم آرامش نمیدن یه سردی خاصی دارند ولی سبک های و دکوراسیون های سنتی خیلی به آدم آرامش میدن !حداقل برای من که اینطوره !
راستی همسری از سه شنبه میره اصفهان یه سمیناری دعوت شده یعنی مقاله ای ارسال کرده و مقاله پذیرفته شده !البته از طرف محل کارش میره با چندتا دیگه از همکاراش که خودش میگه همشون ادم های باحالی هستند !از الان که غصم گرفته تا پنج شنبه هم نمیاد !ولی امیدوارم بهش خوش بگذره !
احتمالا مامان میاد پیشم میمونه شاید تا آخر هفته نتونم آپ کنم چون صبح تا عصر که سرکارم و مامان تنهاست نمیشه هم وقتی از سرکار میام بیام بشینم پای نت !
ببخشید میدونم همش غر زدم و پراکنده گویی هم کردم برام دعا کنید خیلی خیلی دوستون دارم !
پی نوشت : سعی کردم بهمتون سربزنم اگه بعضیا از قلم افتادن به بزرگی خودشون بخشند !