تبليغاتX
لحظه های با تو بودن

لحظه های با تو بودن

یکماه پیش به هدی اس ام اس دادم ولی جواب نداد !تعجب کردم چون همیشه سریع جواب اس ام اس هارو میداد .گفتم شاید حالش خوب نیست یا استراحت مطلقه یا مثلا شمارشو عوض کرده یا اس ام اسم نرسیده ...تا اینکه دیروز مریسام بهم اس ام اس داد که از هدی خبر دارم یا نه منم گفتم نه !ولی این مدت خیلی تو فکرشم روزای اخر بارداریشه ... شب بهش اس ام اس دادم که عزیزم کجائی بیای یه خبری از خودت بده همه تو وبلاگستان نگرانت هستند ... که دیدم جواب اومد محدثه و حمید متاسفانه بیشتر از دوماه در یه تصادف جان باختند !منم گفتم اگه شوخی می کنیدمی کنید که اصلا شوخی جالبی نیست که جواب داد کاش اینجوری که شما می گفتین بود و ما الان داغدارشون نبودیم !گفت شما دوستشید ؟عجیبه ؟ بی خبرین ؟ منم گفتم من دوست وبلاگیشم !گفت نمی دونستم وبلاگ داشته !گفتم شما همون خواهرشین که بارداره !گفت نه من خواهر بزرگشم !خواهر وسطی دو هفته است زایمان کرده !این عبارت" خواهر وسطی " دقیقا اصطلاح خود هدی بود .

اینارو نوشتم چون ظاهرا سوء تفاهم بارتون پیش اومده بود که من با اس ام اس اول نتیجه گیری کردم

امروزهم از صبح سه بار زنگ زدم حتی یه اس ام اس دادم که خواهش می کنم جواب تلفنمو بدین من از طرف جمعی از دوستای وبلاگیش میخوام مطمئن بشم 1ما بیشتر از یک ساله که باهاش دوستیم و برامون مهمه بدونیم چه اتفاقی افتاده ولی جوابی نگرفتم ...

دیشب تا صبح نخوابیدم همه فکر و ذکرم شده محدثه و شوهرش و بچه تو راهشون !خدایا کاشکی اینا دروغ باشه !محدثه جان کاشکی بیای اینجا بهمون بخندی بگی همه اینا یه شوخی بوده !کاشکی بیای

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:22 توسط آلاله |
سلام

خدا کنه دروغ باشه خدا کنه

امروز به هدی اس ام اس دادم و ...

هدی جون بیا بگو خوبی ؟ بیا بگو هستی ؟ بیا بگو شمارتو واگذار کردی و ...

بیا بگو دروغهههههههههههههه بیا بگو شوهرت خوبه !بیا بگو یسنا خوبهههههههه

وای خدای من !خدایییییییییییییییییی من !

باورم نمیشه

نمیدونم دوستان !امروز به هدی عزیز اس ام اس دادم و یه نفر جواب داد و گفت خواهرشه و گفت که هدی و شوهرش نزدیک دوماهه تو یه تصادف جان باختند !

واییییییییییییییییییییی نه دروغه !دروغههههههه

اونا هزارتا آرزو داشتند !تازه نی نی دار شده بودن !

وای هدی تو کجائی !شوق زندگی کجاست ؟؟

 

امیدوارم بیای کامنت بزاری که من اشتباه کردم !بیای بگی که همه اینها یه شوخی خیلی نابجا بوده !

هیچی نمیتونم بنویسم هیچی


لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:47 توسط آلاله |
62: کیش 88

سلام دوستای خوبم .خوبید ؟خوشید ؟روزگار بروفق مراد هست ؟من و همسری هم خوبیم و این سفر برای روحیه جفتمون خیلی خوب بود .بی مقدمه برم سر سفرنامه

جمعه صبح من و همسری با ماشین خودمون رفتیم خونه مامان اینا چون خونشون غرب هست و به فرودگاه نزدیک تر از ما هستند ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ اونجا و مامان و بابا مارو تا فرودگاه رسوندند !از قرار معلوم هم هواپیمامون توپولوف بود ...من نمیدونم چرا اصلا یادم رفته بود از آژانس درمورد نوع هواپیما بپرسم ولی واقعا ترسیده بودم مخصوصا موقع بلند شدن هواپیما اشک در چشمام حلقه زده بود چون من از موقع بلند شدن هواپیما می ترسم ...

بگذریم ساعت 11:30 رسیدیم هتلمون .هتلمون هم یه هتل 4 ستاره بود که از لحاظ دسترسی خیلی خوب بود و 2 دقیقه ای میرسیدیم پردیس 1 و2 و...راستی مزیت بعدیش هم این بود که ناهار هم با هزینه تور بود ...

روز اول فقط رفتیم اسکله تفریحی و چندتابازار نزدیک هتل .شب هم دوباره رفتیم اسکله برای دوچرخه سواری !چون دفعه پیش که رفته بودیم کیش خیلی جاهارو رفته بودیم ایندفعه گفتیم جاهای جدید رو بریم !شنبه صبح دوباره رفتیم بازار وساعت 11 رفتیم اسکله و کشتی تفریحی که موسیقی زنده داشت سوار شدیم و عصرش هم رفتیم پارک دلفین ها !جدیدا این پارک شامل یه مجموعه شده بود !باغ پرندگان ...آکواریم ...کلاسیک شو (شو مشترک ایران و روسیه )و خود پارک دلفین ها !وای این دلفین ها عجب موجودات دوست داشتنی و فوق العااااااااااااده باهوشی هستند دوست داشتم یه دلفین داشتم !

شب هم رستوران شاندیز رزرو کرده بودیم ولی دیدیم صبح که تو کشتی موسیقی بوده و اونجا هم کلاسک شو رفتیم به پیشنهاد من نرفتیم چون گفتم دیگه مغزمون منفجر میشه !

رفتیم رستوران هتل پارسیان و دو عدد پیتزا به بدن زدیم که اصلا جالب نبود چون دفعه پیش واقعا پیتزاهاش خوشمزه بود ...دوباره شب ساعت 12 رفتیم اسکله و تا یک دوچرخه سواری کردیم ...

روز آخر هم باز خرید و بازارهای مختلف و در نهایت هم رفتیم دریا و همسری یه تنی به آب زد و منم تو ساحل نشستم ...

نتایج خریدهای این سفر یه مانتو فیروزه ای جینگولی ،یه کاپشن ،یه تونیک (وای که چه تونیک های خوشگلی داشت اونجا ) یه عطر یه اتو مو ویه کیف بود  همسری هم یه کت اسپرت با یه ژاگت نازک خرید یه ماساژور هم گرفتیم و نفری یه دونه هم برای خانواده هامون سوغاتی گرفتیم ...من نمیخواستم مانتو بگیرم یه مانتو کرم و یه بنفش طوسی با خودم برده بودم ولی همسری میگفت اینا تو عکس خوشگل نمیشه یه رنگ خیلی شاد بگیر که عکسامون خوشگل بشه و اینچنین بود که حسابی جیب های آلاله و همسری خالی شد ..

وای عشق من تو کیش دوچرخه سواری های آخر شبه چون دوچرخه هاشون هم خوب هستند مثل چیتگر نیست که ادم یه ربع بشینه دیگه نتونه کمرشو راست کنه !راستی دلی جون اونجا هروقت تبلیغ شاندیزصفدری رو میدیم یادت می افتادم ولی قسمت نشد بریم !

این بود از سفرنامه کیش ما در سال 88

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:56 توسط آلاله |
پست شست و یکم : بیست و هفت سالگی من ...

سلام دوستای خوبم .خوبید ؟خوشید ؟اوضاع بر وفق مراد هست !

اگر از احوالات من خواسته باشید منم خوبم و زندگی هم میگذره !آهان راستی اول یه چیزی بگم تا یادم نرفته تو پست قبلی شما چقدر قضیه نی نی رو جدی گرفتین !همسری پیشنهاد داده و من رد کردم همین !فعلا هم تو مودش نیستم !

خوب بگذریم از این حرفا شنبه 4 مهر تولد من بود و مرسی از نگین عزیزم که یادش بود و همون روز برام کامنت گذاشته و تبریک گفته !امسال نمیخواستم دیگه کسی رو دعوت کنم !چون پارسال خیلی خسته شدم مخصوصا اینکه ماه رمضون هم بود و روز تولدم فقط کوزتی میکردم !این شد که قرار شد فقط مامان و بابا بیان خونمون و ببریمشون یه رستوران که نزدیک خونمونه و توی باغه و شام رو اونجا بخوریم !البته قرار بود که جمعه بیان !جمعه من از صبح پاشدم و یکم به خونه رسیدم و تمیزش کردم و ساعت 3 بعد از ظهر بود که مامان زنگ زد و گفت با عمه اینها دارن میان خونه ما !مامان اینا جائی بودن و عمه اینها هم بودن و وقتی گفته میخوان بیان خونه ما اونها هم باهاشون اومدن !از شما چه پنهون که اولش یکم ناراحت شدم چون اولین مهمون سرزده من بودن و می  دونید که من دوست دارم برای مهمونام سنگ تموم بزارن مخصوصا که دفعه اول باشه میان خونمون . خلاصه اومدن و تصمیم گرفتیم دیگه رستوران نریم و تو خونه غذادرست کنیم ! مامان باقالی پلو درست کرد و منم مرغ زعفرونی و اسنک درست کردم !همسری هم که صبحش رفته بود یه کیک کاکائویی خوشگل و خوشمزه خریده بود .خلاصه یکم که گذشت دیدم نه داره خوش میگذره و همه چیز هم داره خوب پیش میره !

کادوهای تولدم هم امسال نقدی بود چون چیز خاصی لازم نداشتم و مامان بهم صد تومن داد و همسری هم پونصد تومن و منم مشعوف شدم و بردم گذاشتم تو حسابم !

به 27 سالگی زیاد احساس خوبی ندارم و فکر میکنم دیگه دارم جا افتاده میشم به همسری گفتم اونم میگه تا 30 سالگی آدم این حس رو داره ولی از 30 که بگذره میگی آب که از سرگذشت چه یک وجب چه صد وجب !

امسال اولین کسی که تولدم رو بهم تبریک گفت با*نک پا*سا*رگاد بود چون تولد شناسنامه ای من 28 شهریوره بخاطر اینکه نیمه اول باشم !

 

همیشه فکر میکنم اگه شناسنامه منو همون روز خودش گرفته بودند سرنوشت من چقدر تغییر میکرد !مسلما دوستام همه تغییر میکردند !سال ورود به دانشگاهم تغییر میکرد !آیا همین رشته رو خونده بودم یا نه و از همه مهمتر آیا همسری رو داشتم یا نه !و هزاران سوال دیگه !و بهمین دلیل بخاطر اینکه شناسنامه ایم رو زود گرفتن خیلی خوشحالم چون موقعیت الانم رو خیلی دوست دارم !

 

راستی 17 تا 19 این ماه دوست داشتنی من و همسری میریم کیش !خلاصه اگه این جا دیگه آپ نشد نگران نشید میدونین که به این هواپیماها امیدی نیست !

 

وای چقدر این روزا رو دوست دارم میدونید که من عاشق تغییرم و این تغییر فصل هم بدجوری حالمو خوب کرده !خدایا ممنون که پائیزو آفریدی !ممنون !

 

پی نوشت : پرنیان جون هرررررررررررررروقت خواستم بیام تو وبت نشد !من چه کار کنم آیا ؟


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:36 توسط آلاله |
پست شصتم :یه عالمه حرف نگفته ...

سلاااااااام به همه شما دوستای خوبم !

وای که چقدر دلم تنگ شده برای اینجا دوست دارم فقط بنویسم ،بنویسم و بنویسم ...

یادش بخیر اون روازی اول وبلاگ نویسیم هرروز صبح با یه عالمه انرژی و حرف نگفته آپ میکردم .

کاشکی هنوز هم می تونستم هرروز از محل کارم کانکت شم !ولی چه میشه کرد حتما صلاح کار من این بوده و خدا نمی خواسته چشام تا به تا بشه !از بس که تو این وب اون وب می گشتم !

جونم براتون بگه که حالم خوبه !زندگی هم با همون ریتم همیشگیش داره پیش میره !که البته این قسمتش زیاد با باب  میلم نیست !راستش من عاشق تغییرهستم حتی اگه اون تغیر خیلی بزرگ و درجهت مثبت هم نباشه بازم از تغییر نکردن بهتره برام !

هیچ وقت از کار کارمندی خوشم نمیومده !همیشه دوست داشتم یه کاری داشته باشم که نخوام هرروز از صبح تا عصر سرکار باشم !کارهای پروژه ای رو دوست د ارم و یا حتی شیفتی !کارهائی مثل کار بازیگرا که یه مدت کار دارن و یه مدت ندارن !با اینکه هروقت به خانه دار بودن و شاغل نبودن فکر میکنم حتی اگه تو اوج خستگی باشم ته دلم خالی میشه ولی کار هیچوقت تو زندگی من دردرجه اول نیوده همیشه دردرجه چندم و گاها تو حاشیه بوده !

راستشو بخواین هنوز با مسئله کار کردذن و یا نکردن که نه !چه جور کاری رو انجام دادن دارم دست و پنجه نرم میکنم !

دومین مسئله هم اینه که همسری یه مدت به زبون بی زبونی و جدیدا هم تقریبا به زبون مستقیم بهم گفته که بعد سومین سالگرد ازدواجمون یعنی فروردین 89 نی نی دار بشین !برای اولین بار که اینو گفت من همینجوری شاخ درآورده بودم !ولی واقعا با این مسئله مشکل دارم واصلا برام قابل هضم نیست !با اینکه نی نی خیلی میدوستم ولی فکر میکنم جلوی خیلی از فعالیت های اجتماعی و یا تفریحاتمو میگیره !نمیدونم یه جورائی احساس میکنم دستم خیلی بسته میشه !خدایا ناشکری نشه ولی خوب دوست دارم حرف دلمو اینجا بنویسم !

و یا حتی احساس تبدیل شدن به یه زن سنتی بهم دست میده و بعد به خودم نهیب می زنم نه چه ربطی داره !

خلاصه که فعلا هیچ رقمه تو کتم نمیره !

حالا بگذریم از این مسائل کلی !با روزه داری چه کار میکنید !من که امسال ماه رمضون رو خیلی دوست دارم اوائل خیلی تشنم میشده ولی ازاون ورزی که سحرها پامیشم یه لیوان دلستر میخورم عطشم خیلی کم شده !ماه رمضون با اون حس نوستالژیکیش واقعا ماه قشنگیه !

راستی برای اولین بار حلوادرست کردم و همسری میگفت خیلی خوب شده یه ظرف هم به واحد بغلیمون دادم !پنج شنبه هم که مامان افطاری مهمون داشت خودم تو خونه حلوا درست کردم و بردم اونجا !

دیگه اینکه این ماه اسممو باشگاه ننوشتم و خیلی ناراحتم چون پارسال اسممو نوشتم و چند جلسه بیشتر نرفتم خیلی اذیت شدم !بعد هم اینکه چند بار برای مسابقات مختلف انتخاب شدم ولی ساعتش طوری بود که نتونستم برم و مربیمون خیلی ناراحت شد !به همسری میگفتم دیدی زمستون که تو برف میرفتم کلاس بهم میخندیدی و میگفتی مگه برای المپیک لندن داری آماده میشی !المپیکی ها هم از همین مسابقات محلات و سطح شهر میرن بالا دیگه !

ببخشید خیلی پرحرفی کردم ولی آخیش حرف دلم رو نوشتم و سبک شدم !نماز و روزه هاتون هم قبول باشه !منتظر کامنت هاتون در مورد این پستم هستم !

فعلا بای!


لينك | نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:41 توسط آلاله |
پست پنجاه و نهم

سلاااااااااااام دوستای خوبم !چطورین !

وای اگه بدونین تو پست قبلی چقدر خوشحالم کردین !خیلی خیلی خوشحال شدم !دونه دونه کلمه به کلمه کامنت هاتون رو می خوندم !

بهرحال کاسه صبرادم وقتی که ازچندتا چیزناراحته با کوچکترین تلنگری سرازیر میشه !خدارو شکرروحیم خیلی بهترشده !یه مسافرت 4 روزه هم به شمال داشتیم .که واقعا برام لازم بود !البته نمی خواستیم اصلا تو این گرما بریم می خواستیم تو پاییز بریم مسافرت ولی دیدم دیگه نمیشه !تواون چندروز هم که آلودگی هوابود و تهران تعطیل بود با مامان و بابا دوروز رفتیم محلات !

 

ولی بطورکلی نمیدونم چرا احساس میکنم زندگیم خیلی یکنواخت شده !

 

نمیدونم چرا بیشتر نمیتونم بنویسم قبلا هرروز هم میتونستم بنویسم !ولی الان نه !دیگه اینکه خیلی دوست دارم و فعلا بای !


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:9 توسط آلاله |
پست پنجاه و هشتم : یه پست اضطراری

سلام دوستای خوبم ...

 دلم خیلی خیلی براون تنگ شده !ولی متاسفانه بعد ساعت کاری زیاد و پشت کامپیوتر نشستن تو اداره خیلی برام سخته دوباره بیام تو نت ... درضمن روزایی که باشگاه میرم ساعت 8 شب میام خونه و واقعا نمیرسم .

 امروز دلم گرفته !خیلی هم گرفته !تو محل کارم یکی از همکارام بدجوری زیرآبمو پیش مدیر زد و نمیدونم چرا رسما دهنم قفل شده بود و نتونستم ازخودم دفاع کنم !چند وقته خیلی ناراحتم اصلا نمیدونم چمه ؟با این که روزایی که کلاس هم ندارم بی بروبرگرد با همسری میریم پارک و کوه و پیاده روی ولی یه استرس عجیبی تو وجودمه ... واقعا دلم یه آرامش عمیق می خواد ...یه آرامش ژرف که سرتاپای وجودمو فرا بگیره ...

 شاید باورتون نشه ولی تو همون هواپیمائی که متاسفانه سقوط کرد و خیلی از هموطن ها و غیرهموطن های عزیزمون توش بودند همون روز به همسری گفتم کاشکی منم تو اون هواپیما بودم و از این دنیای کثیف راحت میشدم ...

الان که این جمله رو نوشتم فهمیدم که امید به زندگی چقدر توم زیاده (؟)

 نمیدونم بهرحال این محیط مجازی جائی هست برای دردل های من و همیشه با راهنمائی های شما آرامش میگیرم .

 بهرحال منو ببخشید بعد این همه ننوشتن دوست نداشتم یه پست اینجوری بزارم !ولی نشد ...

پی نوشت : شیوا من آدرستو گم کردم

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:23 توسط آلاله |
پست پنجاه و هفتم : آلاله بی وفا
سلاااااااااااااااااااااااااام دوستای خوبم !

خوبید !

می دونم  می دونم هرچی بگین حق دارین !من بی معرفتم بی وفا هستم و خلاصه هر چی شما بگین هستم ...

ولی نمیدونم چرا چندوقت که دیر به دیر میام اینجا دیگه نمی تونم بنویسم ولی صادقانه میگم که روزی نیست که به یادتون نباشم !

اندراحوالات این مدت هم بگم که من و همسری خوبیم و زندگی هم با همون ریتم همیشگیش پیش میره و اتفاق خاصی نیفتاده !

فقط اینکه تو محل کار سرم خیلی شروغ شده !جوری که ازاون آزی که قبلا شما می شناختید زیاد خبری نیست !علی رغم میل باطنیم دوروز تو هفته بیشتر نمیتونم آشپزی کنم !معمولا یه روز تو هفته هم مامان میاد پیشم و یکم کارهامو رتق و فتق میکنه !خیلی وقت ها اینو از صمیم قلب میگم که دلم برای زنونگی و کارهای زنونه تنگ میشه ...

ولی تو محل کارم موقعیتم خیلی بهتر شده و به قول مدیرمون جز بهترین کارمندای مجموعه شدم ...

(چقدر دلم برای این اسمایل تنگ شده بود)

همسری هم که مثل همیشه پیشمه و مهمترین دلگرمی من تو زندگیه !واقعا نمیدونم اگه خدا سرنوشت منو با این فرشته رقم نزده بود میخواستم چه کار کنم ؟یه مدت هم هست بهش گیر دادم که تو زمینی نیستی و یه موجود فرازمینی هستی !

و دیگه اینکه کلاس ورزشم هم مثل همیشه به قوتش باقیه !

یادش بخیر پارسال این موقع تبریز رفته بودیم !و بیشتر از همه یاد حال و هوای وبلاگستان اون موقع میفتم !

راهنمائهای دوستای خوبم !مخصوصا فلور و هلیا !

خلاصه اینکه سعی میکنم بازم بیشتر بیام اینجا

خیلی دوستون دارم و خیلی خیلی دلتنگتونم


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط آلاله |
پست پنجاه و ششم : یه آپ اردیبهشتی

سلام دوستای خوبم .منو ببخشید بخاطر اینهمه تاخیر !واقعا نمیدونم چی بگم ولی از خونه نوشتن برام سخته !اینقدر ننوشتم نمیدونم از کجا باید شروع کنم و چی بنویسم !پس بصورت اجمالی مینویسم

1 – بعد از نوشتن پست قبلیم همسری یکهفته رفت ماموریت از شنبه تا پنج شنبه واقعا برام سخت بود خیلی سخت ولی مامان اومد پیشم موند و کار منم شد بخور و بخواب مامان نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم میگفت این یک هفته رو استراحت کن !

2 –من و همسری حالمون خوبه و سخت مشغول کار و زندگی هستیم .

3- تو محل کار بزنم به تخته رابطه من و مدیرمون باهم خیلی خوب شده و در کل فعلا از کارم راضیم !اون هم اتاقیم هم نمیدونم یادتون هست یا نه که انرژی منفی بهم میداد اونم از اتاق من منتقل شد یه جای دیگه و من الان تنهایی تو یه اتاق هستم و با وجود اینکه از تنهایی متنفرم ولی بنظر من تو محیط کار تو یه اتاق تنها باشی خیلی خیلی بهتره !

4 – ازاواخر بهمن که درحال تعویض ماشین بودیم و یه مدت هم ماشین نداشتیم باشگاه نمیرفتم که از اول اردیبهشت دوباره کلاس هامو شروع کردم و واقعا ریلکس شدم .

5 – یکی از دوستای صمیمی دانشگاهمو که رابطمون بعد دانشگاه کمرنگ شده بود رو دوبار متوالی تو آرایشگاه دیدم و واقعا خوشحال شدم و کلی با هم حرف زدیم و دردل کردم و قرار شد رابطمون رو دوباره احیا کنیم .

6 – اردیبهشت رو خیلی خیلی دوست دارم هرچند امسال فرصت رفتن به طبیعت تو اردبپیبهشت رو نداشتم !

دیگه چیز قابل ذکری به ذهنم نمیاد غیر روزمرگی و اینکه این مدته دلم برای تک تکتون تنگ شده و واقها دوستون دارم .ملودی جونم رو هم دوبار رفتم براش کامنت بزارم که نشد و خوشحالم که اینقدر موج مثبت تو وبلاگش موج میزنه !

راستی وقتی میام اینجا کامنت هاتون رو میخونم که هنوز به یادمین فوق العاده فوق العاده خوشحال میشم !

سعی میکنم زودتر بیام اینجا !مواظب خودتون باشین دوستون دارم و بای


لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط آلاله |
پست پنجاه و پنجم : دومینننننننننننن سالگرد ازدواج آلاله و همسری

سلام دوستای خوبم !منو ببخشید بخاطر اینکه کم مینویسم و بهتون کم سر میزنم واقعا فرصت نمیشه ولی خودم خیلی دلتنگ اینجام و دلم برای نوشتن جزبه جز روزانه هام و دغدغه هام خیلی تنگ شده !

دوست دارم یه عالمه بنویسم !ولی خوب دیگه ...

اولین اینکه یکشنبه 23 فروردین دومین سالگرد ازدواج من و همسری بود !واقعا خودمون باورمون نمیشد که دوسال از هم خونه بودنمون گذشت !دوسال از لحظه های باهم بودنمون گذشت !

دوست دارم یه فلاش بک به عقب بزنم و یکم از خاطرات اونروز رو بنویسم

23 فروردین 86 من صبح از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و حاضر شدم که همسری اومد دنبالم منو ببره آرایشگاه !آرایشگاهم ستاره ها تو زعفرانیه بود .ولی قبل رفتم یه عالمه تو پارکینگ گریه کردم گریه کردم و گریه کردم طوری که وقتی رسیدم آرایشگاه هنوز چشام قرمز بود !و بهم گفتن چقدر دیر رسیدی !

لباسم رو عوض کردم و بعد رفتم ناخنهامو خوشگل کردم !سه تا عروس دیگه هم اونجا بودند که نوبتی رفتیم پیش سارا آرایشمون کرد چون اون زمان الهام ایران نبود !موقع آرایش من هم دوبار برقها قطع شد حالا خودتون تصور کنید من چه استرسی داشتم رفتند شمع اوردند روشن کردند تا برقا اومد سارا هم همش دستم رو میگرفت میگفت استرس نداشته باش !موقع لباس پوشیدن یادم افتاد زیردامنی ام رو نیاوردم (اسمش یادم نیست )زنگ زدم بابا از خونه آورد !من ساعت 12 حاضر شدم وهمسری ساعت 2 اومد دنبالم تو اون مدت هم کلی باعروسا دوست شدیم و با هم حرف زدیم بیشتر حرفمون هم این بود که خدا کنه بارون قطع شه بتونیم بریم باغ عکس بگیریم چون بیرون داشت بارون نم نم میومد  !

همسری اومد دنبالم و وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوب شدی ساده و شیک !ازاونجاهم رفتیم باغ برای عکس اباغمون هم یه باغ خیلی معمولی تو کاشانک بود !

بعد هم رفتیم آتلیه که من داشتم از گرسنگی غش میکردم همسری برای خودش ساندویچ گرفت و من گفتم برای من سیب زمینی بگیره که آرایشم پاک نشه !

بعد هم رفتیم باغ تالارمون تو شمالغرب تهران و باقی مراسم که خودتون میدونید !فقط من از اول تا اخر وسط بودم و همسری و بقیه میرفتند نفس میگرفتند میومدند !

 

پارسال سالگرد ازدواجون اول رفتیم همون اتلیه عروسیمون عکس انداختیم و بعد رفتیم دیدنیها !

 

ولی امسال اول رفتیم دربند قدم زدیم که هوا خیلی عالی بود و شام هم رفتیم ریحون تو جردن !عکس هم هنوز ننداختیم به دو دلیل :

1 – فروردین است و جیب های آلاله و همسری خالی است .

2- لباس جدیدی ندارم که برم باهاش عکس بندازم پارسال چند تا عروسی داشتیم و چند تا لباس خریده بودم وبا همشون عکس انداختم ولی امسال نه !

3-نمیدونم شاید هم بریم عکس فشن بندازیم (دراین زمینه پیشنهادات پذیرفته میشود )

 

خبر تولد هلیای عزیز رو مریسام بهتون داده !هلیای عزیز 22 فروردین ساعت 4 بدنیا اومد !و 23 ام هم روشن عزیز مرخص شد و حالشون خوبه !

 

خوب دوستان من از این به بعد علیرغم میل باطنیم هفته ای یکبار آپ میکنم !منو فراموش نکنید ها !

دوستونننننننننننننننننننن دارم و فعلا باییییییییییییییییییی!


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:29 توسط آلاله |