تبليغاتX
لحظه های با تو بودن

لحظه های با تو بودن
پست بیست و یکم : پتیتو چاپ
سلام دوستان !

شنبه : وقتی رفتم خونه خیلی بی حوصله بودم !هنوز ساکامون هم وسط خونه بود !نمی دونم چرا حال نداشتم هیچ کاری کنم !

همسری هم اومد و یکم باهم حرف زدیم و منم که دپرس بودم گفت پاشو بریم بیرون گفت یه جائی کار داره بعد میریم بیرون شام میخوریم !من گفتم من نمیام خسته ام !گرسنه ام هم نیست !یه لیوان شیر با چند تا بیسکوئیت جو خورده بودم و سیر بودم !همسری گفت نه من میدونم من برم بیرون تو دپرس میشی پاشو حاضر شو باهم بریم !من تاحالا یادم نمیاد حتی یکبارم ازسر اجبار آشپزی کرده باشم !یعنی وقتی حال ندارم اصلا آشپزی نمیکنم !چون آشپزی یکی از علایقمه همیشه با عشق انجامش میدم !

این شد که رفتیم و ساعت ۱۰ شب برگشتم خونه !

یکشنبه : وقتی میخواستم برم خونه به خودم قول دادم که شاد باشم گفتم همسری چه گناهی داره که این مدت  من یه روز شادم و دوروز دپرس !همسری هم زنگ زد و گفت دفاع دکترای یکی ازهمکاراشه و بهش گفته باهاش بره !

منم رفتم خونه !اول غذادرست کردم !بعد ساکامون که ازروزجمعه همینجوری تو اتاق خواب بود رو سرسامون دادم و لباسامونو جابجا کردم !بعد خونه رو مرتب کردم !یه سری میوه داشتیم اونار و شستم !

(من یه عادتی داشتم که هروقت مسافرت میرفتیم اولا که یه عالمه لباس میبردم و بعد هم حتی اگه اون لباسهارو نپوشیده بودم همه رو می شستم !ولی این بار به خودم گفت نه چه لزومی داره ؟!فقط اونهائی که پوشیدمو میشورم و بقیه رو با یه حالت چندشی برگردوندم سرجاشون  )

بعد رفتم یه دوش گرفتم و دیدم ساعت ۷ هست و همسری نیومده !یه ساعت چرت زدم همسری هم ساعت ۹ اومد !

دیشب هم وقتی رفتم خونه از مطبخ شیما جون پتیتو چاپ رو درست کردم !که همسری خیلی خوشش اومد !ممنون شیمای عزیز !اینم عکسش !البته ببخشید تزئین خوب نیست چون ازچیزائی که تو خونه بود استفاده کردم !

پتیتو چاپ

اینم عکس هدیه سورپرایزی همسری که تو پست های قبل گفته بودم !

سورپرایز

پی نوشت : عکس های شمال رو هم تو همون پست سفرنامه گذاشتم !


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:26 توسط آلاله |
پست بیستم : کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود !
چندوقته دچار بدبینی شدم ،چیزی که قبلا اصلا تو وجودم نبود !احساس میکنم هرکس نزدیکم میشه حتما یه خواسته ای و یه هدفی داره !

احساس میکنم همه چی توش ریا هست !تو ظاهر به روت می خندن و ...

من همیشه تو زندگیم از روش حذف کردن استفاده میکنم !البته من دوست دارم با مردم مختلف فرهنگ های مختلف و شهرهای مختلف آشنا بشم و یه فیلتر با پهنای باند بزرگ هم دارم !ولی کسی که خارج از اون پهنای باندم باشه رو زود حذف میکنم !

چون میگم لزومی نداره همه مثل من باشند مثل من فکر کنند مثل من حرف بزنند !لزومی هم نمیبنیم بخوام بهشون بگم و تغییرشون بدم ! چون همونجوری که شخصیت خیلی ها برام جالب نیست مطمئنا شخصیت منم برای خیلی ها جالب نیست !البته ازاین روش ضربه هم زیاد خوردم!چون باعث دشمن تراشی میشه ولی باز ادامش میدم ... حداقل فکر میکنم روش حذف کردن شرافتمندانه تر ازاینه که آدم تو ظاهر قربون صدقه بره و پشت سر یه جور دیگه حرف بزنه !

اطرافم و تو محل کار و ... خیلیهارو می بینم که اینجوری نیستند و خیلی موفق ترند !بهرحال اون چیزهائی که خیلی ها اسمشون میزان سیاست من بهش میگم ریا !

چندوقته ارتباطم با خداهم خیلی کم شده و فکر میکنم بهمین خاطر ارامش درونیم رو از دست دادم !

ارتباط با خدا با اون روش های معمول رو قبول ندارم و همیشه با روشهای خودم باهاش حرف میزنم !چون تاحالا کسی رو ندیدم که مثلا نماز بخونه و متفاوت باشه !بیشتر شبیه یه عادت شده این اعمال واجب تا چیز دیگه !

همیشه ازادم هائی که دائم درحال غرزدن و شکایت کردن هستند اصلا خوشم نمیاد ولی نمیدونم چرا خودم شدم یکی ازاونها !

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:12 توسط آلاله |
پست نوزدهم :سفرنامه
سلام دوست جونام !حالتون خوبه !دلم برای شما و این محیط مجازی تنگ شده بود !

اول این که این سه روزی که ما شمال بودیم هواآفتابی بود !ودریغ از یک قطره بارون البته مامان و بابا میگفتند خوبه! چون اگه بارون بیاد هیچ کاری نمی تونیم بکنیم و جائی نمیتونیم بریم ولی من و همسری دوست داشتیم بارون بیاد !

اینجائی که ما رفتیم یک مجتمع بزرگ تفریحی رفاهی بود که از طرف محل کارهمسری رفته بودیم و کلیه امکاناتش از قبیل اسکان ،غذاو سایر امکانات با قیمت خیلی مناسبی دراختیار مسافرین قرار میگرفت !دراین سفر هم مامان و بابا مهمون ما بودند !

کلادوباررفتیم دریا و یکم تو ساحل قدم زدیم بقیه رو تو اون مجتمع بودیم !صبح هادوچرخه سواری ،درطول روز هم تو جاده جنگلی قدم میزدیم یه کلوپ ورزشی هم بود که میرفتیم اونجا پینگ پنگ بازی میکردیم !

همسری هم  ۹۰ لیتر بنزین به بابا باخت !چون بابا خیلی بازیش خوبه !تازه بابا میگفت اون چند دستی که همسری منو برد بهش آوانس دادم که اعتماد بنفسش بره بابا

دوشب هم رفتیم سینما و فیلم دایره*زنگی و تل*افی رو دیدیم !

یه روز عصری هم رفتیم پیش یکی ازهمکارهای بابا !این همکار بابا یه ویلا تو شمال داره که ماهم چندبار قبل رفته بودیم اونجا !بعد بازنشستگی دیگه کلارفته اونجا و ساکن شده !از بابا بزرگتره ولی چون سن بالاازدواج کرده دوتادخترکوچولو داره !

دخترکوچکترش خیلی خیلی ملوس و دوست داشتنیه !دقیقا قیافه و هیکلش مثل عروسک های باربی میمونه !و خیلی خوردنیه !همسری زیاد علاقه ای به بچه نداره مگر این که بچه دیگه چی باشههههههههه!ولی اونروز به مامان ملیکا گفت !ملیکارو بدین ما ببریم !مامانش هم گفت چرا دختر منو ببرین یه ملیکا خودتو بیارین !بعد هم تا اومدیم بیرون من گفتم وای دیدی همسری چقدر نازبود !همسری گفت خیلی فانتزی بود !شبیه این دخترکوچولوهای تو کارتون  هابود !منم گفتم اره شبیه ممل بود

بعد هم بابا گفت تا کی ما باید بچه های مردم رو ببینیم غش و ضعف بریم !من نوه میخوام !لطفا دوقلو هم باشه یک دخترو یک پسر دختره که شبانه روز باید پیش من باشه !و هروقت دلتون تنگ شد میاین اینجا !پسرت رو هم هرروز قبل ازاین که من ازسرکار بیام باید بیاری خونه ما

خوب اینم از سفرنامه ما که اخرش به جاهای باریک کشیده شد !گفتم اول آپ کنم بعد برم به کارام برسم !فردا هم عکس میزارم !

سرفرصت میام بهتون سرمیزنم !

فعلا بای ... 

غروب دریا

 داخل مجموعه تفریحی

اینم اتاق خواب


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:17 توسط آلاله |
پست هفدهم : ازمجردی تا ازدواج
سلام به تو !

سلام به تو که خوبی !

سلام به تو که مهربونی !

اول ازهمه جاداره اینجا ازهمه دوستان بخاطرپست قبلی تشکر کنم !مخصوصا مجی عزیز،دزیره مهربون و شیما جون که لطف کردند و چندتا دکترخوب معرفی کردند !مرسی دوستان !

اون محلولی که تی تی جون معرفی کرده بود هم خریدم واین دورزه زدم و فعلا هم خیلی بهترم تاسرفرصت برم دکتر !


دیروز ساعت ۳ بود مامان اومد جلوی شرکت و کلید خونه روگرفت !وقتی غروب رفتم خونه بوی غذا همه خونه رو برداشته بود ! تودوران مجردی هروقت مامان برنج درست میکرد غرغر میکردم یا بزور چندتاقاشق میخوردم یا یه ظرف میوه جاش میخوردم !ولی دیشب از ذوقم موقع شام نفهمیدم برنج ها رو میکردم تو گوشم یا چشم

من کلا ازدوران مجردی خیلی فرق کردم !

دوران مجردی خیلی شلخته بودم و همیشه اتاقم بهم ریخته بود !مخصوصا موقع امتحانها که واقعا اتاقم دیدنی بود میشستم کف اتاق و همه کتابها و جزوه هارو میچیدم دورم یه فلاسک چای هم میذاشتم بغلم که نخوام تا آشپزخونه برم بیام !مدیریت زمان رو دارین دیگه ! تابه  امید خدا پی اچ دیمو از آکسفورد گرفتم هروقت هم مامان اعتراض میکرد میگفتم من به نظم فکری بیشتر اعتقاد دارم !بگذریم ازاین که این جورمواقع چه جوابائی ازمامان میشنیدم

دوران مجردی خیلی ولخرج بودم و اصلا قدرپولو نمی دونستم !دائم درحال خرید مانتو کیف و کفش و ...بودم مخصوصاااااااا کفش که هرچی پول بی زبون بود میدادم بخاطر کفش های مارک دار! البته وقتی رفتم سرکار یکم بهتر شدم ولی بعد ازدواج کلا متحول شدم !الان دیگه از خرید کردن لذت چندانی نمیبرم و تا معمولا احتیاج نداشته باشم خرید نمی کنم !دوست دارم برای پولام برنامه ریزی کنم !

این دو مساله ازتغییرات اساسی من بعد ازدواج بود !که خیلی هم ازاین بایت خوشحالم !امیدوارم بتونم بقیه نکات منفی اخلاقیم و عادات بدم رو اصلاح کنم !مخصوصا حساسیتمو !

راستی دوست جونا به امید خدا عصری من و همسری به اتفاق مامان و بابا میریم شمال و من تا شنبه دیگه نیستم !امیدوارم آخرهفته خوبی داشته باشید !و مواظب خودتون باشد !

دوستون دارم بای بای !

پی نوشت : من میخوام جلوی لینک هرکسی شهریا کشور محل اقامتشو بنویسم !اونهائی که دوست ندارند  بهم بگند !

 

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:55 توسط آلاله |
پست شانزدهم
سلام !

الان یک عدد آلاله درب و داغون داره این پستو مینویسه ...

ای خدا مردم از دست این پوست و موی چربم !مدتی بود دیگه جوش نمیزدم ولی ازاونجائی که من قبل از تشریف فرمائی خاله پری گاها جوش میزنم !الانم جوش زدم و اعصابم خیلی خورده

من مدتی پیش خانم دکتر پر**و**ین  من**ص**و**ری میرفتم که مثلا میگن معروفه و تو برنامه های تلویزیونی هم میاد ولی اینقدر مطبش همیشه شلوغه دیگه بیخیال شدم !

ممنون میشم اگه دکتر پوست خوبی میشناسید بهم معرفی کنید ! 


لينك | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:56 توسط آلاله |
بعدانوشت
بچه ها لیلی جون بهم اس ام اس داده و بهمتون سلام رسونده !

گفت دلش خیلی تنگ شده براتون !

لیلی عزیزم ما هم دلمون برات تنگ شده

 


لينك | نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:30 توسط آلاله
سورپرایز + آخرهفته های زودگذر

سلام دوستان !

امیدوارم که اول هفته رو خوب شروع کرده باشین و هفته خوبی داشته باشین !

و اما روزانه های من :

چهارشنبه خوب و دوست داشتنی :

غروب من تو خونه بودم وهمسری رفته بود یکم میوه و چیزهای دیگه بخره چون یخچالمون رسما خالی خالی شده بود !دیدم یکم طول کشیدو دیر کرده !تا اومدم بهش زنگ بزنم که دیدم درباز شد و یه آقای شیک تو درظاهر شد !تارفتم بگم که نگرانت شدم کجابودی ؟!دیدم دستشو که پشتش قائم کرده بوددرآورد !یه کادو مستطیلی که روش یه رزسفید چسبونده بودگرفت جلوم  !منم یه جیغی ازخوشحالی زدم و بالاپائین پریدم !و هی ازخودم ذوق دروکردم !همسری هم گفت میخواستم سورپرایزت کنم !مگه خودت نگقته بودی دوست داری سورپرایز شی !وقتی بازش کردم دیدم یه دستکش چرمی خیلی خوشرنگ (سرخابی زرشکی)هست !

پنج شنبه :

تاظهراومدم سرکار !عصری هم رفتیم کرج خونه مادربزگم !دائیهام و خاله ها هم اومده بودند !و دلم برای همشون تنگ شده بود و خیلی خوش گذشت !

اونجا که بودم جاریم زنگ زد ! من روز قبلش بهش گفته بودم جمعه  با مامان و باباش که از شهرستان اومدن  بیان خونه ما!زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد !خیلی ناراحت شدم از دستش !چون عید هم همین کارو کرد ه بود !به مامانم هم گفتم مامان گفت نه چرا ناراحت شدی !مامان وبابای اون که همسن شما نیستند بیان خونه شما !منم گفتم میخواستم بهشون احترام بزارم و دیگه دفعه آخره که بهشون میگم !

نمیدونم من درست میگم یامامانم !اصلا دوست ندارم اینجادرمورد شخصیت جاریم حرف بزنم !فقط اینو بگم که بغایت حسوده !

ازدست خودم هم خیلی ناراحت شدم که اینقدر حساسم و ازکنار هزچیزی راحت نمیگذرم وخودم و همسری رو ناراحت میکنم !

جمعه :

فکر کنم اولین روزی بود که بعد مدت ها جائی نرفتیم !عوضش با کمک همسری خونه رو حسابی مرتب کردم و حوله ها و ملحفه ها و لباسامونو شستم !کیک درست کردم و ناهار هم تو بالکن جایتان خای جوجه کباب درست کردیم !


همه هفته درانتظار آخرهفته ای و آخرهفته درچشم برهم زدنی میگذره !

همه هفته به امیدخوابیدن صبح روزجمعه زودازخواب بیدارمیشی و آخرهفته طبق عادت خوابت نمی بره!

همه هفته درحال برنامه ریختن برای آخرهفته ای و آخرهفته به یکمشون میرسی و به بیشترشون نمیرسی !ویا دچاررخوت میشی و بیخیال همشون میشی !

 


لينك | نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:39 توسط آلاله |
پست چهاردهم : تکیه گاه من !
سلااااااااااااااااااااااااااااااام !

یه سلام شااااااااااااااااااااد!

یه سلامممممممممممم پرانرژی !

اینم برای  دوستای مهربون وبلاگیییییییییییییی

راستی بزارین تا  یادمه اینو بگم اون اوائل که من و همسری دوست بودیم !چون تو فصل پائیزم با هم دوست شدیم !

صبح های زود که همسری زنگ میزد یا من زنگ میزدم !میگفتم سلااااااااااااااااااام !یه سلام شاد !

روز قشنگ بارونیتون بخیرررررررررررررررررر !روز قشنگ برفیتون بخیر و همسری میگفت تو باید بری تو برنامه های اول صبح رادیو تلویزیون با اینهمه انرژی اول صبح !و کلی ذوق میکرد !

دوشنبه بعد نوشتن پست دلتنگی آرامش عجیبی وجودمو فراگرفت و هرچی کامنتهای دوست جونامو بیشتر میخوندم حالم بهترو بهتر میشد ...

اینروزا من با این که خونمون خیلی نزدیکه ماشینو میارم و بعد ازاین که پایان ساعت کاری میرم دنبال بهترینم !خیلی عالیه یاددوران نامزدیمون میوفتیم !

دوشنبه شب رفتم دنبال همسری !همسری گفت شام بریم بیرون من گفتم نه بریم خونه یه چیزی میخوریم !بعد همسری گفت خوب چی بخوریم شام !من گفتم سوسیس بندری همسری گفت چی؟!یدفعه چطوری به ذهنت رسید منم گفتم تو وبلاگ یکی از دوست جونام خوندم و هوس کردم (وبلاگ عسل جون)حالا ببینید من چه شکموئی هستم ازطریق وبلاگم هوس میکنم !خلاصه رفتیم با کمک هم یه سوسیس بندری درست کردیم و بسییییییییییییی لذت بردیم (مرسی عسل جون)!

ازاونجائی که شبای بارونی و برفی من و همسری خونه بند نمیشم و این چند وقته که  بارونیه ما هرشب میریم بیرون !بازرفتیم بیرون و بهترینم برای من اینو خریدددددددددد!وگقت دیگه حق نداری دپرس بشی !

پلنگ صورتی

راستی من اسامی مختلفی درمنزل دارم !این اسامی همگی تراوشات ذهنی بهترینمه که منو بااینا صدامیکنه !

دخترمکزیکی ،بلا ،بلاچه ،شیطونک ،سنجابک ،انارک و.... به قول لیلی جون بقیه اسامی دیگه بالای ۱۸ ساله

راستی دیشب به همسری گفتم دقت کردی این هالیودیها بدجوری تو نخ دخترای سبزه و چشم ابرو مشکی ایرانی هستند!یه روز اگه نیومدم خونه نگران نشو !عکسامو روفرش قرمز برات میل میزنم .....

(اعتماد بنفسو دارین دیگه )


بهترینممممممممممم خیلی خیلی خیلی دوست دارم !

بخاطر همه چیزززززززززززززز ممنون !میدونم اینجور وقت ها احساسات درقالب الفاظ نمی گنجه !

ازاین که همیشه بفکرمی !ازاین که همیشه منو چک میکنی !همیشه مواظبی !نگران خستگیهامی !نگران دلتنگیهامی !ازاین که میگی وقتی من یه ذره ناراحتم قلبت میشکنه !ازاین که تاشبا من نخوابم نمی خوابی !ازاین که همه بچه بازیها و دیوونه بازیهای منو تحمل میکنی !ازاین که همیشه خوب و متین و ارومی !ازاین که باهرکی تو فامیل مقایست میکنم ازهرلحاظ یه  سرو گردن بالاتری  !....

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

همیشه بهت گفتم و بازم میگم !تو همیشه و همیشه ازاون ایده آل های تو ذهن من بالاتری !

تو همون شاهزاده  که بااسب سفید  اومدی دنبالم !

نهههههههههههه تو ازونم بالاتری !

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:1 توسط آلاله |
پست سیزدهم :دلتنگی
اینروزا من همش ناراحت و دپرسمممم!

این محیط کاریم دیگه اعصابمو خورد کرده !

شنبه با همون دفترداره زیرآب زن جرو بحث تلفنی کردم و آخرشم تلفنو محکم کوبیدم ...

ازاین همه ناعدالتی خیلی ناراحتم ...

از این که روزی ۱۰ ساعت باید تو این محیط بسته باشم !

اتاقم هم خیلی دلگیره و این قسمتی که من هستم کس دیگه ای نیست !

اتاقمون مجهز به دوربین مداربسته هم هست ...

بهمین خاطر من همش تو این وبلاگستانها پلاسم ...

ازاین که زیاد وقت ندارم به خودم و علایقم برسم ناراحتم ...

همسری میگه اگه نخواستی دیگه نرو اینجا ...

چون درحال حاضر و باتوجه به شرایط جدید مستاجرمون هیچ ضرورت مالی نداریم ...

ولی کارپیداکردن که کار ساده ای نیست ...

درحال حاضر تنها حسن اینجا نزدیکیشه و این که ۷ دقیقه پیاده است ...

من تجربه راه دورو دارم و میدونم خیلی کمر شکنه ...

ترافیک اول صبح خیابونا و اتوبان همت ...

با مترو هم بخوای بری صبح ها پرس میشی ...

تجربه دوماه خونه موندن هم دارم ...

دوسال پیش که میخواستم کارمو عوض کنم و تازه هم عقد کرده بودیم ...

یکماه اولش خیلی خوب بود ولی ماه دوم دیوانه کننده بود ...

با این که تو اون دوماه ۳ تا سفر رفتیم و آخر هفته ها هم خارج از شهر میرفتیم پیک نیک وهرروز هم ایروبیک میرفتم آخراش دیگه اعصابم داغون شده بود ...

من با این نتیجه رسیدم بهترین شغل برای خانم ها معلمیه ...

هرروز تا ساعت ۱۲ و سابقه کارتم هرچی بیشتر بشه روزای کاریت کمتر میشه و سه ماه تابستون هم کلا تعطیل ...با هربرف و سرماو آلودگی هوائی هم تعطیل ...

نمی دونم چرا مامان که خودش معلم بود همش بمن میگفت سراغ این شغل نرو....

البته خودم هم این شغلو قبلا دوست نداشتم ...

فکر میکردم حالا مهندس شدن مثلا چی هست !

جالبه به هرکی هم میگم کجا کار میکنم میگه وای چه جای خفنی ...

فقط اسمش شیکه همین ...

دوست دارم صبح هابرم ورزش ...

دوست دارم کتاب های مورد علاقمو بخونم ...

دوست دارم برم تاتر ...

دوست دارم هفته ای چندبار برم پیش مامانم ...

هرآخرهفته برم پیش مادربزرگم که تودوران کودکی خیلی برام زحمت کشیده ...

دوست دارم رابطم با دوستامو دوباره  پررنگ کنم ...

سحر ...مژی ...سولی ...پری ...صدف ...دلم برای همتون پرکشیده

بهترینم چقدرتو ماهی ...ببخشیداین دوروزه همش دپرس بودم و ناراحت کردم ...

ولی سنجابکت این روزا غمگینه ...

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:21 توسط آلاله |
پست دوازدم : بازی
سلام برجمیع دوستان وبلاگی !

حالتون خوبه ؟اوضاع بروفق مراد هست ؟!

از احوالات اینجانب خواسته باشد بد نیستیم !ولی امیدوارم شما خوب باشید !چندوقته دچار معده درد و اختلالات هاضمه شده ام ...

پنج شنبه عصری رفتیم آریا شهر و من دنبال یه کاپشن ساده و اسپرت و شیک با یه قیمت مناسب بودم که نیافتم چون برای محل کارم میخواستم دوست نداشتم زیاد پول بدم !درواقع دنبال یک مروارید ارزون و غلطون بودم که نیافتم ولی چندتا لباس برای تو خونه خودم و همسری خریدم و شب رفتیم خونه مامانم و آخر شبم برگشتیم !

دیروز عصری هم رفتیم ولیعصر و بالاخره من یه کاپشن مناسب یافتم و خریداری نمودم !البته ساده و اسپرته ولی زیاد شیک نیست ولی چون ارزون بود خریدمش !

بعد هم رفتیم فیلم کنعان رو دیدیم چون چندوقت بود همسری می گفت بریم ببینیمش !بنظر من زیاد جالب نبود ولی باز هرچی بود از فیلم مزخرف همیشه پای یک زن درمیان است بهتر بود !

۷-۸ ماه پیش چندتا صحنه از فیلم کنعان رو جلوی شرکت ما بازی کردند برای همون چند ثانیه یه ۲-۳ روز یاینجابودندو همه مردم هم میرفتم نگاه میکردند و آقایون همکار منم که خیلی باکلاس و شیک هستنداون ۲-۳ روز کلا جلوی ساختمون پلاس بودند ! البته من خودم یه بار رد شدم و بهرام رادان رو از نزدیک دیدم

بعد هم رفتیم سودا تو قلهک که من عاشق ژامبون تنوری هاش هستم !واز اونجا هم اومدیم منزل و سریالها رو دیدم و خوابیدیم !


یه بازی تو وبلاگ عسل جون بود که منم میخوام انجام بدم !

من اگه نامرئی میشدم ...

-اول از همه با اولین پروازا خودمو میرسوندم لاس وگاس اونجا یه یک هفته ای می موندم و حالشو می بردم !و همش به عیش و نوش و خوشگذرونی می پرداختم !(چقدر من بی جنبه هستم )!

 -بعد از اونجا یه سری هم میزدم به هالیوود و از نزدیک می دیدم اونجا چه خبره که گلش*یف*ته* و بقیه

 رفتن اونجا و از نزدیک با زندگی انجل*ینا جول*ی و پاریس هی*لتون و کام *رون دیاز و تام کروز و بقیه آشنا میشدم !

 بعد کل اروپارو میگشتم و از آم**ست*ر**دام شروع میکردم و کل اونجارو می چرخیدم ...

-بعد اگه فرصتی شد و دیگه جونی مونده بود ...یه راست میومدم خونه خانواده همسری !اول نقاشیها ی خواهر کوچیکه رو پاره میکردم بعد همه  تابلوهاشو میشکوندم بعد میرفتم شیشه های ماشین خواهر شوهره بزرگه رو کمپلتتتتتتتتتتتت میشکوندم ودورتادور ماشینش خط اساسی میکشیدم

 

 -بعد از اونجا هم میومدم سروقت این دفتر دارجدیده زیرآب زن !کل کامپیوترشو بهم میریختم و همه گزارشاتشو دستکاری میکردم و یه کاری میکردم از چشم رئیس بیوفته

دیشب به همسری گفتم اگه نامرئی بودی چکار میکردی !همسری گفت هیچی !بدردی نمی خوره !منم گفتم حالا ؟!

همسری گفت ازنامرئی شدنم استفاده میکردم و یه پروژه خفن و نون و آبدار میگرفتم !منم گفتم واقعا که چقدر مادی هستی !

همسری گفت من مادی هستم ؟!من که از نامرئی شدنم می خوام استفاده کنم برای بهبود زندگی و یک نفع مشترک !تو چی که تنها تنها سر از لاس وگاس در میاری

خوب شکرخدا که من نامرئی نمیشم وگرنه هم دچار فساد اخلاقی میشدم و هم اجتماعی و هم ضرب و شتم و سایر تخلفات  


لينك | نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:29 توسط آلاله |
پست یازدهم :شادیهای به ظاهر کوچک زندگی
سلام سلام همگی سلام

ای زندگی سلام! ای زندگی سلام

دیدین بعضی وقت ها ادم شاده الکی از همه چیز خندش میگیره !من دوشنبه عصری همینطوری بودم !همینطوری از همه چیز خندم میگرفت !اول رفتم عابرمو چک کردم گفتم اوههههههههههههههه مایییییییی گاد !آقای مدیر دمت گرم !چه حالی دادی بازم حقوقمو زیاد کردی و همینطوری خوش و خرم می رفتم !چون همسری هم یکم سرماخورده بود گفتم سوپ درست کنم !وبنابراین رفتم مرغ بخرم !همونجا ایستاده بودم تا آقاهه مرغارو پاک کنه یاد لیلی افتادم و مرغ خریدنش و همینجوری لبخندژکوندرو لبام بود بعد رفتم سوپرمارکتی که همیشه ازش خرید میکنم !آقای فروشنده بعضی وقتا که یادم باشه و بهش بگم از این شیرهای یارانه ای بهم میده !اونروز خرید کردم یادم افتاد که روز زوجه گفتم شیرم اگه دارین بهم بدین که آقای فروشنده گفت الان یکی دوهفته است از اون شیرها نیاورده منم گفتم پس بحران اقتصادی جهان رو شیر هم اثرگذاشته اینو که گفتم اون آقاهه و چندتا مشتری دیگه که اونجا بودند ازخنده منفجر شدند همینجوری بازم برای خودم شاد و خندان سوار ماشین شدم و اومدم !

رسیدم تو پارکینگ چشمم خورد به ژیان قراضه همسایمون !یادتونه اون موقع که تازه بنزین رو سهمیه بندی کرده بودند همه ملت جوگیر شده بودند !این همسایه ما هم یه ژیان قراضه خریده و گذاشته گوشه پارکینگ که از کارت سوختش استفاده کنه !همسری به اون ماشینه میگه ماشین جک و رز !خلاصه چشمم خورد به اون و یاد حرف همسری افتادم و بازم همینجوری می خندیدم !

اومدم برم بالا که دیدم دوتا پسر ۱۷-۱۸ ساله مو سیخ سیخی فشنی که من تاحالا ندیده بودمشون منتظر آسانسور هستند !ما دوتا آسانسور داریم که قربونش برم یکیش همیشه خرابه و از هر ۱۰ بار ۱ بار درش بسته میشه !خلاصه اون آسانسور خرابه رسید همکف و اون دونفر که انگار از کانالهای ماهواره پریده بودند بیرون سوارش شدند و در یه بار باز و بسته شد و دوباره باز شد و اون دوتا بسی ضایع گشتند !بمن گفتند خانم چرا دکمه اینوزدین ؟!منم گفتم فکر نمی کنم ساکن اینجا باشین ولی اگه ساکن اینجا باشین می دونید که این آسانسوره همیشه خرابه !اونها هم یه نگاه شیطنت باری بمن کردند !اونم من با اون قیافه و لباس اداره و یه دستم مرغ و یه دستم هویج و لیمو شیرین و گفتند ما ساکن اینجا نیستیم ولی خوش بحال اونهائی که ساکن اینجان !نمی دونم شایدم منظوری نداشتند ولی من به ظاهر اخمام رفت تو هم چون از خنده من سواستفاده کرده بودند ولی بازم ته دلم داشتم می خندیدم

البته شایان ذکر است وقتی رسیدم خونه یادم افتاد همون مقداری که فکر میکردم حقوقم زیاد شده !از ماه پیش تو عابرم مونده بود

- با این که خونه ما سردترین منطقه تهرانه ،تازه امروز میخوان شوفاژهارو روشن کنند !صبح ها پامو میزارم رو سرامیکا میخوام جیغ بزنم


همه مدتی که داشتم این پستو می نوشتم داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که ما این شادیهای کوچیکو داریم و بهشون می خندیم !

زندگی یعنی همین شادیهای کوچیک !زندگی یعنی پیاده روی و قدم زدن تو یه جاده پر از برگای رنگارنگ و قشنگ پائیزی !زندگی یعنی خوردن یه نوشیدنی داغ ُ،زندگی یعنی گشت نیم ساعته آخر شب !زندگی یعنی لذت خوردن یه بستنی خوشمزه !

کاشکی مثل اون آقایئ نشم که دفتر خاطرات سالهای قبلشو پیداکرد و دید همه اون چیزائی که الان داره و قدرشو نمی دونه آرزوی دیروزش بوده !

کاشکی همیشه یادم بمونه همه اون چیزائی که الان دارم و ساده از کنارشون رد میشم آرزوی خیلیهاست !

همه اینهارو نوشتم که اگه دوباره یه شبی مثل دیشب دختر قدر نشناس و غرغروئی شدم و تو با دستها و آغوش همیشه گرمت کنارم بودی !یاد اینجا بیفتم !


هلیا جون و فری نازنین ،دخترای کوچولو و دوست داشتنی جای خالیتون خیلی محسوسه اینقدر که وقتی نیستین دلم نمیاد بیام تو وبلاگاتون ولی روزی نیست که به یادتون نباشم !

لیلی عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده و جای تو هم همه جا خالیه !

تی تی خانمی خوب شد اومدی و همه وبلاگستان رو از نگرانی درآوردی !و خوشگلتر و عروسک تر از قبل هم شدی !فقط مواظب باش تو این هوا سرما نخوری !

*راستی اگه با تبادل لینک موافقید لینکم کنید


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:2 توسط آلاله |
پست دهم : تقدیم به بهترینم ...
امروز یه روز معمولیه ...

امروز نه سالگرد آشنائی ماست و نه نامزدی ،نه عقد و نه ازدواج  ...

امروز یه روز معمولیه ...

امروز بدون هیچ مناسبتی میخوام از تو بگم !ازتو بهترینم !

امروز مثل خیلی از روزای دیگه من عاشق ترم ... امروز قلبم از همیشه بیشتر می طپه برات و از عطر تنت سرمستم !

بی تو من یه قاب خالیم !اون دختر شاد و خنده روئی که همگان ازمن سراغ دارند !بدون تو یه مرغ بال و پر شکسته است !

همیشه از عادی شدن و روزمره شدن می ترسیدم !البته بیشتر از خودم با اون روحیه تنوع طلبی که از خودم سراغ دارم !

می ترسیدم که مثل خیلی های دیگه برای هم عادی بشیم !

ولی هرروز عاشق و عاشق تر شدیم !

ازت می پرسم من کی مثل تو میشم ؟!

بامهربونی که همیشه تو نگات موج میزنه میگی تو که بهتری

و من میگم ولی تو منطقی تر ...

چقدر خوشبختم که تورو دارم

امروز یه روز معمولیه ...

ولی من پرم از تو ...


لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:40 توسط آلاله |
پست نهم :سه روز تعطیلی

سلاااااااام دوستای خوب و مهربونم !

تعطیلات بهتون خوش گذشت ؟

امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه !وخستگی روچه با سفرو چه با استراحت تو منزل و مهمونی بدر کرده باشید و حسابی رفرش شده باشید !

این تعطیلات برای من خوب و بجا بود !خصوصا این که پنج شنبه رو هم پیچوندم و نرفتم !

راستی اینترت اداره ماباز دشارژشده ،چون هردوماه باید شارژبشه !

چهارشنبه عصری با یه روحیه داغون اومدم خونه !چرا؟؟!الان بهتون میگم یه جلسه کاری داشتیم از ساعت 3 تا 5:30 آخر جلسه هم یه صحبت هائی شد که اعصابم خورد شد ولی الان دوست ندارم اینجا بنویسم !چون نه خودم دوست دارم یادم بیاد و نه اول هفته شمارو با این انرژی منفی خراب کنم !بگذریمممممممممم!

خلاصه اومدم خونه و همسری هم اومد یکم غرغر کردم این چه زندگیه !همش کار !مگه ما چندسال میخوام جوون باشیم و جوونی کنیم اصلا مگه چندسال میخوایم زندگی کنیم !و همسری هم میگفت ما که سفر میریم تفریح هم کم و بیش میریم !من گفتم نه کمه ...و خلاصه یه سری حرفهائی زدم که حسابی همسری متحول شد و در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتیم بریم شمال !البته همسری گفت بایدفردا یه جائی بره که خیلی مهمه و تا ظهر باید اونجا باشه و منم گفتم منم یه کاری دارم که مطمئنم از کارتو مهمتره !

خوببببببببب درست حدس زدید وقت آرایشگاه داشتم که برم ابروهامو خوشگل کنم !

بعد شام هم رفتیم آبعلی و خوش گذشت و هواخیلی سردبود با این که روی هرتختی هم یه چراغ کوچیک روشن بود و منم مانتوم پائیزی بود  همش میلرزیدم !

پنج شنبه هم خونه بودم و یکم خونه رو مرتب کردم و ظرفهائی که از 3شنبه شب تو ماشین ظرفشوئی بود اونارو جابجاکردم و ناهار هم درست کردم ! همسری هم رفت به اون کارش برسه!

عصری هم رفتیم بیرون ومن یه مانتو برای محل کارم گرفتم و همسری هم یه کفش خریدو بعد رفتیم خونه مامان اینها !از عصری من احساس گلودرد خفیفی داشتم و هرچی زمان میگذشت گلودردم شدیدترمیشد !همسری گفت اگه حالت خوب نشد نمیریم !وقرار شد جمعه صبح اگه من روبراه شدم بریم که متاسفانه نشدم و سفرمون کنسل شد !بعد از ظهر جمعه هم رفتم دکترو به دکتر گفتم من خیلی کم مریض میشم ولی نمی دونم درعرض این یکماه چرا سه بار مریض شدم و دکتر هم گفت بخاطرخستگی و استراحت کمه !

شب هم رفتیم کرج خونه خاله کوچیکه و مامان اینهاهم زودتر ازما اونجابودند و خاله بزرگه هم اومده بود !اونجا هم خوش گذشت من با خاله هاو دخترخاله و مادر بزرگ مشغول بودم و همسری هم با آقایون مشغول بودوبازی میکرد  !منم هردقیقه می رفتم برای پسرخاله هام خطو نشون میکشیدم که وای به حالتون اگه شوهرمنو ببرین !

جمعه هم تا ظهرخوابیدیم و بعد ناهارحول و حوش ساعت4 رفتیم جاده فشم .فشم و میگون و شمشک روردکردیم وتا پیست دیزین رفتیم !یه جا توراه وسط گردنه ها یه آش هیزمی خوشمزه هم خوردیم !اونجائی که توقف کرده بودیم خیلی سرد بودو خوب شد من اون کاپشن صورتی خوشگلموبرده بودم وگرنه یخ می زدم !موقع برگشت هم رفتیم رستوران کوهستان که من خیلی می دوستمش و چای خوردیم !همسری هم میگفت شام بخوریم و من گفتم نه بریم خونه نمی دونم چرا بدجوری رگ خساستم زده بود بالا !و گفتم ببین هفته اول آبان چقدر خرج کردیم !همسری هم کوتاه نمیومد و میگفت فکر کن رفتیم سفر !آخر منورو به همسری نشون دادم گفتم ببین سالادشون تموم شده تو که می دونی من عادت دارم قبل غذاسالاد بخورم و اینجوری همسری رو راضی کردم آوردم بیرون .ولی بازهمسری جلوی رستوران کاکتوس که کناررودخونه هست وما اولین سالگرد عقدمون رو اونجارفته بودیم ترمز زد ومنم دیگه تسلیم شدم !

این بود ازسه روز تعطیلات من و بهترینم تا الان که در خدمت شما هستم .فرداشب هم میام وبلاگاتونرو می خونم ببینم شماکجارفتیم و چکارکردین !

بهترینم! خیلی سخته بعدسه روز ، همه لحظه های باتوبودن وباتوسپری کردن ،ندیدن روی ماهت حتی به مدت 9 ساعت !اگرچه صدای دلنوازت که قشنگترین موسیقیه رو این بین می شنوم ولی قبول کن خیلی سخته !

 


دراین تعطیلات یه فیلم دیدم به اسم" ف ر ی ا د م و ر چ گ ا ن" کار آقای  مخملباف !این فیلم رو تو هند ساخته بودند و البته فکر می کنم دیگه نمی خوان بیان ایران !فیلم به نظر من جالب بود !درمورد یک زن و شوهر ایرانی بود که برای آشنائی با آداب و سنن هند ودیدن یکنفرسفرکرده بودند ! درواقع یه جاهائی هم  کنایه و ایهام به کشورخودمون داشت !مثل اونجائی که فقروثروت موقع مرگ و بعد از اون هم نمود داشت !آدم پولدار پس از مرگ چوب های بیشتری برای سوزاندن داشت و راحت تر میسوخت و ادم فقیر چوب کمتری داشت و حتی سوختنش هم با سختی بود و در این میان مسائل حاشیه ای درمورد روابط زنا *شو*ئی  بین این زن و مرد هم جالب بود !

واقعا خیلی متاثر شدم هنرمندای خوب ما هم یکی پس از دیگری د ارن میرن همونجوری که تحصیلکرده ها عطای اینجارو به لقاش بخشیدند !چرا هنرمندا نباید آزادی بیان و عمل داشته باشند !چرا همه فیلم هاشدند سفارشی !اگه دقت کرده باشین جدیدا همه فیلم ها شدند ضد مهاجرت !خودشون هم میدونند چه خبره !چندوقت دیگه چشم باز می کنیم می بینیم اطرافمون شده یه مشت دلال شیک که اسم خودشونو گذاشتند بیزینس من !

بعدا نوشت : کانکت میشویمممممممم!

 

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:46 توسط آلاله |
پست هشتم : اولین پست آبانی
سلام به همگی دوست جونا !

ماه مهر ، ماه دوست داشتنی من  هم رفت ،واقعا که چقدر زود میگذره !من شدم یه خانم ۲۶ ساله که یکسال و نیمه ازدواج کردم !

نمی دونم شما هم اینجوری میشین یا نه !من خیلی وقت ها به خودم میگم من کجا و اون ختر مدرسه ای با اون مقنعه سفید و کوچولو کجا !من کجا و اون دختر نوجوان سراسر شور و شادی کجا !من کجاو دوران دانشجوئی پر از شادی و پر از خندم کجا !

احساس می کنم بعد ازدواج خیلی تغییر کردم !با این که همیشه سعی می کنم کودک درونم رو حفظ کنم !خیلی وقت هادلم براش تنگ میشه !

به قول شازده کوچولو سنت اگزوپری" این آدم بزرگ ها راستی راستی خیلی عجیبد !"و منم احساس می کنم خیلی وقت ها شدم ادم بزرگ !

راستی من اینقدر این کتابو دوست دارممممممممممممم !نوارشم همینطور با صدای خیلی خیلی زیبای احمدشاملو !دفعه اولی که گوش دادم اونجائی که شازده کوچولو داشت جون میداد و صاحب کرور کرور ستاره میشد هق هق گریه امانم نداد !


دیشب الهام اومد خونمون !و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت یه عالمه حرف زدیم و خندیدمو عکس دیدیم  و غیبت کردیم شام زرشک پلو با مرغ زعفرونی درست کردم ،چندتا دونه کروکت هم داشتیم !

تا اومد گفت وایییییییییییی چقدر خونت تمیززه!و همون اول نصف فنجون نسکافه ریخت رو فرشای من

البته بعدشم یه کتک مفصل بهش زدم و یه عالمه هم حرفای زیبا بهش زدم !

چون محل کارشم به خونه مادور بود صبح ما خواب بودیم رفت !

آهان راستی اون همکارم دیروز عصری رفت اتاق خودش شکر خدا !


حالا یکم حرفای بزرگانه بدون درنظر گرفتن کودک درون

اول آبان دوسال تموم میشه که مستاجر ما تو خونه ما میشینه و البته تو خونه ما بچه دار هم شده!دوباره قراردادشو تمدید کرد !البته من زیاد راضی نبودم چون همیشه کرایشو ۱۵ ام میریخت اونم بعد از زنگ زدن همسری ولی با این مبلغ امسال کرایش شده تقریبا اندازه قسطای ما و این خیلی خوبه !البته قول داده دیگه سرماه بریزه !بگذریم از این که من ۱۰ روز آخر مهر من چقدر از خونسردی و دلرحمی همسری حرص خوردم !گفتم مگه بانک مسکن و بانک های دیگه دلشون برای ما میسوزه !که تو دلت برای اون می سوزه !من بدجنس هستم آیا؟

این روزا که قیمت خونه راکد شده برای اونا که می خوان خونه بخرند خیلی عالیه !ما چندتا کیس مناسب ۸۰ -۹۰ متری پیداکردیم برای خرید !همسری یه روز میگه بیا بریم وام بخریم و اینجارو هم بفروشیم یه خونه ۹۰ متری بخریم !یه روز میگه نه ولش کن وام مسکن خودمون آذر حاضر میشه !یه روز میگه بیا اون پولی که برای یه پروژه مسکن دادیم به تعاونی اداره همسری رو پس بگیریم و با وام مسکن و یکم پول دیگه یه خونه کوچیک دیگه یه منطقه پائین برای سرمایه گزاری بخریم !

حالا تو این قاراشمیش ینفر که تقریبا می شناسیمش ۲۰۶ ،۴ سالشو می خواست بفروشه و گفت ۳ روز دستتون باشه و حتی بعد خرید تا یکماه هم اگه ما راضی نبودیم پس میگیره !و حتی حاضر ۱۴۱ مارو برداره و تفاوتشو بهش بدیم !

همسری یه روز میگه بیا اینو بخریم ،یه روزم میگه نه بزار یکماه دیگه وام خودرومون حاضر شد  صفرشو بخریم  !  بعضی وقت ها میگه ماشینمونو عوض نکنیم پولشو بزاریم برای تعویض خونه که دراین مواقع یه کتک مفصل می خوره و بعد میگه شوخی کردم

حالا خودتون قضاوت کنید من سر به بیابون بزارم این روزا حق دارم !

پی نوشت :بچه ها کسی از تی تی خبر نداره ؟

http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif" border="0" >


لينك | نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:22 توسط آلاله |