تعطیلات برای من هم خوب بود حسابی استراحت کردیم و مهمونی رفتیم !
سه شنبه عصری رفتم باشگاه ! وقتی می رفتم برف خیلی کم می بارید !ولی وقتی از باشگاه اومدم بیرون دیدم همه جا سفید شده !منی که همیشه یک ربعه میرسم خونهُ ساعت یک ربع به هشت اون شب یک ربع به ده شب رسیدم !
همه خیابونها قفل بود و همه ماشین ها یا گیر کرده بودند و یا لیز میخوردند و خیلی خفن بود !من که خیلی ترسیده بودم و بدتر از همه موبایلمو هم خونه جا گذاشته بودم !فقط بین راه از یه سوپر مارکت به همسری زنگ زدم که از نگرانی درش بیارم
دیدم همسری نگران شده و به مامان هم زنگ زده و مامانم نگران کرده !رسیدم خونه همسری گفت عزیزم به امید خدا برای طلای المپیک لندن خودتو اماده میکنی که تو این برف رفتی ورزش !![]()
چهارشنبه عصری هم زنگ زدیم بریم خونه خانواده همسری که دیدیم اونا گفتند میخوان برن به عمه همسری سربزنند ما هم گفتیم بریم !من این عمه همسری رو خیلی دوست دارم !رفتیم و بعد برگشتیم بابای همسری نزاشت بیایم خونه !مامان همسری که برای ظهر یه آش رشته درست کرده بود عالی !منم که عاشق آش رشته ام تو روزای برفی هم که خیلی می چسبه !بابای همسری هم رفت از بیرون غذا گرفت اومد و تا اخر شب موندیم !
آهان یه چیزی خواهر شوهرهام گفتند تو این دوسال هرچی عروس دیدند، آرایش من از همه ساده تر و شیک تر بوده !
نه که هیچوقت از من تعریف نمیکنند اینه که خیلی ذوق زده شدم اینو نوشتم اینجا که یادم بمونه !![]()
پنج شنبه عصری هم رفتیم خونه مامان اینها و خاله و مادر بزرگم هم بودند و خیلی خوش گذشت !آقایون هم موندند خونه ورق بازی کردند من و مامان و خاله و دخترخالم رفتیم چیتگر و یه چرخی زدیم و برگشتیم !
دیروز غروب هم رفتیم بیرون من دنبال یه پالتو تقریبا نازک هستم رفتیم سرخه و دیدیم هیچی نداره و بعد رفتیم استار برگرشام خوردیم و برگشتیم !
همسری میگفت یاد خاطرات پالتو خریدن های دوسال پیشت افتادم !آخه دوسال پیش همه مرکز خریدهای تهران رو گشتم و اخر هم از مرکز خرید نارون خریدم چون بنظرم همیشه مدلاش با بقیه جاها متفاوته و لی دیشب چون اون مسیر خیلی ترافیک بود دیگه نرفتم !من تو خرید لباس خیلی مشکل پسندم و این خیلی بده هرچیزی میخوام باید کلی بگردم !باز خوبه همسری پایه هست و پابه پای من میاد !
این بود از تعطیلات برفی ما !امشب حسابی خوش بگذره !
خداحافظ پاییز ۸۷ !![]()
امروز از صبح داره تهران برف میاد تا الان که دیگه شدید شده !هوراااااااااااااااااا !
من که خیلی خوشحالم !تو روزای برفی و بارونی همیشه حالم خوب میشه !
ظهر اومدم تو اتاق دیدم یکی از همکارام خوابیده زدم بیدارش کردم گفتم چه معنی داره آدم تو یه روز برفی به این خوشگلی خواب باشههههههههههه !
اینجا نوشتم که یادم بمونه اولین برف سال ۸۷ تو تهران کی بارید !
عیدتون مبارک !خوش بگذره !
منم بد نیستم ولی یکم اوضاع شرکتمون قمر در عقرب میباشد !چون دیگه کاملا قراره خصوصی بشه !این ساختمون هم که درحال حاضر توش مستقریم رو هم باید تحویل بدیم و بریم یک جای دیگه !
نمیدونم این جابجائی کی باشه این هفته یا هفته دیگه هنوز مشخص نیست !به ما هم که چیزی نمیگن ! یعنی هنوز وضعیت کاملا مشخص هم نیست که بگند!نمیدونم جای دیگه ای که بریم اصلا اینترنت داشته باشم یا نه !بهرحال بدونید اگه محل کارم هم نت نداشته باشم ازخونه میام بهتون سر میزنم !
اینجائی که قراره بصورت موقتی توش مستقر بشیم داخل همون مجموعه ای هست که همسریم اونجاست !و از لحاظ مسافت نزدیک تر میشیم !چون من و همسری وابسته به یک وزارت هستیم ولی دو صنعت مختلف ! یه جورائی این روزا بهمین خاطر سردرگمم !خیلی جالبه یه مدته که با کارم کنار اومدم یعنی مزایا و معایبشو برشمردم و دیدم مزایاش به معایبش می چربه !امیدوارم این جابجائی روی این طرزفکر و تصمیم تاثیر بدی نداشته باشه !
و دیگه این روزا از رفتارهای بد آدما کمتر ناراحت میشم چون میشینم رفتارشونو پیش خودم حلاجی میکنم !و می فهمم یا منظور خاصی ندارند و خوب نمیتونند مفهومش رو برسونند و یا مشکل شخصی دارند و یا در بدترین حالت حسادت میکند !البته میدونم همین که میشینم این فکرهارو هم میکنم یعنی هنوز ادم حساسیم ولی باز بنظر خودم یه قدم جلوتر اومدم و راحت تر میتونم بعضی رفتارهارو هضم کنم !
حال همسری هم خیلی بهتره و کمتر خودشو لوس میکنه
یعنی من بهمون دلایلی که خودتون میدونید اینهفته زیاد حالم خوب نیود و منم یکم خودمو لوس کردم ودست پیش گرفتم که پس نیفتم ![]()
راستی پیشاپیش عیدتون مبارک و آخر هفته و تعطیلات خوبی داشته باشید !
احوالاتتون خوبه ؟ آخر هفته خوش گذشت !
به ما نیز ای بد نگذشت !گذشت ! پنج شنبه که تا ظهر اومدم سرکار بعد رفتم خونه و با همسری ناهار خوردیم !بعد اینجانب مدتی است که درجسنجوی آرایشگاه جدیدم چون سلیقه آرایشگره قبلیمو دوست نداشتم !نظرشو تحمیل میکرد و بعد اگه نمی پسندیدی جوری رفتار میکرد که انگار من سلیقه ندارم !و کلی دچار مشکل و بیماری خود بزرگ بینی بود بنده خدا !
پنج شنبه گفتم برم آرایشگاه خانم مژ*گا ن داد*فر ببینم چه جوریه رفتم اونجا و پیش کارو *لین ابرو برداشتم و الان نیز بسی راضی و خرسندم ! فقط چون اونجا خیلی ترافیک و شلوغه منم ماشینو سربلوار کاوه پارک کرده بودم و وقتی اومدم دیدم یه شیرپاک خورده باز اومده ماشینو مالونده و رفته !ای بابا تو تهران هرچی مواظب باشی باز بقیه میان بهت میزنند !
ساعت ۳۰/۳ هم زنگ زدم به مامان گفتم بیاین با بابا اینجا چون بابا خیلی وقت بود نیومده بود خونمون !و همون موقع سریع خونهرو تمیز کردم و به همسری هم گفتم بره بیرون یکم میوه بخره !شام هم کروکت سیب زمینی درست کردم چون بابا غذای فانتزی خیلی دوست داره (قابل توجه آتی خانم
)بهمراه ژله بلوبری و سالاد !
جمعه صبح هم ساعت ۱۰ پاشدیم و رفتیم ختم یکی از بزرگان فامیل مادری !و تا ساعت ۳ اونجا بودیم و همه فامیل رو هم دیدیم !من نمیدونم چرا فامیل ما اینقدر از من توقع دارند !مثلا رو زچهارشنبه که اولین روزی بوده که این مرحوم فوت کرده و منم هنوز نمیدونستم و سرکار بودم همه به مامان و بابا گفتند آلاله و همسری نمیدونند که برای تشییع نیومدند !این درحالیکه که مثلا دختر خاله من و یا بقیه جوون های فامیل که نسبت مشابه با منو دارند درموردشون اینجوری نمیگن !شایدم به خاطر اینکه که بابا همیشه از اون موقع که بچه بودم اصرار داشت که من تو همه مراسم فامیل چه شادی و چه عزا شرکت کنم و میگفت وظیفه است و باید بیای خوشم میاد و این حرف ها نداره !![]()
دیشب هم از محل کار همسری یه جشن دعوت بودیم هرسال بین عید غدیر و قربان جشن میگیرند !از ساعت ۶ بود تا ۱۱ که ما ۸ رفتیم تا ۱۰ برگشتیم !اونجا هم یه نمایشگاه کتاب بود که من کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را خریدم ؟" چون برای من همیشه تغییر و یا جابجائی سخته و دیر قبولش میکنم و این کتاب هم دراین مورد است !البته دیدم نویسنده کتاب دکتر اسپنسر جانسون هست خریدم چون ۷ سال پیش هم کتاب راهنمائی تصمیم گیری بهترش رو خونده بودم و واقعا برام موثر بود و کمکم کرد کل کتاب رو هم میتوان تو یه ضرب المثل چینی خلاصه کرد که" اگر یه فنجون چای داغ میخوای ابتدا باید فنجونت رو خالی کنی ؟"
این هم از این اخر هفته من و همسری !هفته خوبی رو پیش رو داشته باشین !
دیروز صبح ازخواب پاشدم و یکم لباس ریختم تو ماشین !تمیدونم چرا ساعت ۸ ازخواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد !یکم هم خونهرو مرتب کردم و همسری هم ساعت ۳۰/۹ بیدار شد و بعد ساعت ۱۰ رفتیم خونه مامان اینا !خاله کوچولو جونم هم اونجا بود که خیلی می دوستمش !خیلی حرف زدیم و خوش گذشت !کلی هم با دختر خالم حرف زدیم درمورد کیس جدیدش !بابا هم میومد بعضی وقت ها نزدیک ما یه سری گوشی آب میداد دختر خالم داشت عکس طرفو بمن تو گوشیش نشون میداد که بابا اومد گوششو گرفت کشید و گفت بالاخره من مچ تورو میگیرم ![]()
![]()
بابا چندسالی بود که عید قربان توی خونه گوسفند نمیکشت پولش رو میداد کهریزک ولی امسال ببعی رو اورده بودند و تو پارکینگ ذبح کرده بودند !الهی
من عصری یه دفعه رفتم تو بالکن دیدم کله و پاچش تو یه سینی تو بالکن هست !اینقدر دلم سوخت !به بابا گفتم الهییییییی چه چشمای مشکی خوشگلی داشته !
بابا گفت الاله تازه خودشو ندیدی رفتم انتخابش کنم یکککککککککککک تیپی داشت عینک آفتابی زده بود ![]()
تا غروب خونه مامان اینا بودیم و بعد اومدیم خونه !راستی فیلم نصف مال من نصف مال تورو هم دیدم خیلی مزخرف بود برای کودکان و خردسالان بود ![]()
نمیدونم چرا آخر شب یه دفعه دلم گرفت !این بیماری همسری دیگه خستم کرده !خودم میدونم ۶ کیلو وزن کم کردن تو یکماه یعنی چی ؟ هرروز هم مواظبشم و هرروز براش آب لیمو و پرتقال و... میگیرم ولی بعضی وقت ها فکر میکنم دیگه خودشو زیادی لوس میکنه ![]()
بهش میگم فکر نمیکنم اینقدر برای مامانت خودتو لوس میکردی که برای من میکنی ؟میگه نه تو نازمو میکشی منم لوس میکنم خودمو !![]()
عشقولانگیمون هم کم شده این مدت !
خدا کنه زودتر همسری حالش خوب شه دیگه خسته شدم !
امروز صبح هم زنگ زدم نمایندگی ایران خودرو تحویل اون دو تا ماشینی که مد نظر ما هست اردیبهشت ۸۸ هست !کلی حالم گرفته شد !
بعضی وقت ها فکر میکنم من یه سری حرف هارو برای اینکه فقط قشنگه میزنم و برای بقیه بکار میبرم و به خودم که میرسه هیچی ... به نوعی ایستادن بغل گود و بگی لنگش کن خیلی راحته ...
نمیدونم ...
منم این روزا خوبم ! همسری هم بهتر شده ! اینروزا خیلی احساسهای خوبی دارم !احساس اینکه همسری و زندگیمو خیلی بیشتر از قبل دوست دارم !احساس اینکه همه چی تو زندگی قشنگه !حتی سختی ها ! اصلا زندگی با همین سختیهاش قشنگه !
این سه هفته که همسر نازنینم حالش خوب نیست همه کارهارو خودم انجام میدم و اجازه نمیدم دست به هیچی بزنه !اصلا دلم نمیاد !![]()
همسری از شنبه ماشینو گذاشته برای تعمیر و دیروز ماشین نداشتم برم باشگاه !بنابراین موندم خونه و یه شام مفصل به همراه سالاد فصل درست کردم !
ازاونروزی که مامان اومده خونمون کلی چیزای ترش و خوشمزه برام اورده که هرروز میخورم و اخر شب هم برای خودم گل گاو زبون دم میکنم همین روزاست که افقی بشم !![]()
حالا یکم اندراحوالات کار :
اون همکارم یادتونه که اعصابمو خورد کرده بود !همون که زیرآب منو میزد !تازگیها بچه ها یکی یکی شناختنش و چند نفر هم رفتن به مدیر اعتراض کردند !خیلی خوشحالم !تعریف از خود نباشه من ادم شناسیم خیلی خوبه و زود ذات ادمهارو میشناسم !ازاین که بقیه هم شناختنش بسی خرسندم !
حتی تو دوران دانشجوئی دوستای صمیمیم همیشه میومدن از من می پرسیدند آلاله بنظرت فلان پسر یا دختر چه جوریه ؟منم میگفتم و بعد خودشون میمودن میگفتند واییییییییییی درست گفتی !
راستی شرکت ما جوریه که درسراسر ایران نمایندگی داره بعضی وقت ها که این نماینده ها میان شرکت برای ما سوغاتی میارن ! شنبه یه ارباب رجوع داشتم که از خطه سرسبز شمال اومده بود و یه شیرینی مخصوص اونجارو هم برای من آورده بود !من که طعم شیرین رو دوست ندارم همسری هم که به خاطر زبونش دکتر گفته گرمی نخوره !گفتم ببرم خونه که روز عید ببرم برای مامان چون مامان شیرینی خیلی دوست داره !از حق نگذریم یدونه از شیرینی هاشم خورم خیلی خوشمزه بود توش پر گردو و کشمش بود !موقع کارت زدن ازاونجائی که من خیلی خوش شانسم مدیرمون رو دیدم و اونم یه نیشخندی زد و با سر تایید کرد ![]()
گفتم الان میگه به به چه کارمند رشوه بگیری !
پی نوشت ۱ : تی تی خانم من و بقیه بچه ها وبلاگی دیگه باید چیکار کنیم شما وبلاگ بزنی !گناه ما چیه نوشت هاتو دوست داشتیم !![]()
پی نوشت ۲ : این وبلاگمو خیلی بیشتر از قبلی دوست دارم !احساس میکنم اینجا خیلی به خود واقعیم نزدیکترم!
بعد هم رفتیم پارک چیتگر که همیشه برامون پر از خاطره است !اونجا هم چای و سیب زمینی با پنیر خوردیم و بعد رفتیم خونه مامان اینا !
من هروقت به همسری میگم دلم برای دوران دوستی و نامزدیمون تنگ شده !همسری میگه نخیر اون موقع زیاد خوب نبود تو همش منو اذیت میکردی الان خوبه که به دستت آوردم !![]()
ازاونجا هم رفتیم خونه مامان اینا و شام اونجا بودیم ...آخر شب هم موبایلم زنگ خورد و دیدم یه شماره ناآشناست گوشی روبرداشتم دیدم یکی از دوستای قدیمی صدف که من چندبار تو مهمونیای دیده یودمش و با هم بیرون هم رفته بودیم هست و گفت متاسفانه پدر صدف شب قبل فوت کرده !![]()
جمعه صبح هم ساعت ۸ همسری بیدارشد چون برای ماشین باید میرفت بیمه منم دیگه خوابم نبرد پاشدم و خونه رو تمیز کردم و یکم لباس و ملحفه شستم تا همسری نزدیکهای ظهر اومد !
بعد ناهار هم رفتم اول یه سبدگل گرفتم و بعد رفتم دنبال مامان باهم رفتیم مجلس ترحیم پدر صدف !اونجا هم یگه جزئیاتشو نمینویسم چون نمیخوام ناراحتتون کنم !فقط دلم برای مامان صدف خیلی میسوزه که ۴ تا دختر جوون تو خونه داره !هرچند همگیشون خیلی نجیب و عاقل هستند ولی بهرحال آدم های گرگ صفت درپوستین بره هم تو این اجتماع کم نیستند !
همسری تو این سه هفته 6 کیلو وزن کم کرده !
چون زبونش درد میکنه زیاد نمیتونه غذابخوره و غذاش یک سوم شده !برای این که من ناراحت نشم هی میگه آلاله تو اینهمه باشگاه میری ورژیم میگیری عمرا بتونی اندازه من وزن کم کنی !![]()
مامان سه شنبه که اومد خونمون یه اسپنددود کن برام اورده و اسپند میگه هرروز دود کن !خلاصه این که اینروزا هرروز صبح پا میشم هم صدقه می اندازم و هم اسپنددود میکنم !خودم خندم میگیره از این کارم ولی اانجام میدم !عین مادر بزرگا ...![]()
با همه تفاسیر ازدیروز عصری که از پیش صدف اومدم یه آرامش عجیبی تمام وجودم رو فراگرفته ! یه آرامش ژرف و عمیق ...![]()
دائم این شعر خیام رو تو ذهنم مرور میکنم :
این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فرادی حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد
دوشنبه عصری وقتی از محل کارم اومدم بیرون نمیدونم چرا دلم گرفته بود مثل آسمون که اونم دلش گرفته بود !همسری رفته بود دانشگاه و میدونستم ازحالت معمول دیرتر میاد !خوب بود که هم شب بود و هم بارون و کسی اشکای منو نمیدید !من خیلی به همسری وابسته هستم و از این وابستگی افراطی ناراحتم ودر صدد رفع اونم ! اومدم خونه از راه پله ها هم اومدم بالا! دوست نداشتم یکی از همسایه ها منو با اون قیافه تو آسانسور ببینه !
اومدم اول زنگ زدم به مامان و یکم با مامان حرف زدم بعد هم زنگ زدم به صدف که خیلی صداش گرفته بود و اون صدف شاد وخندون همیشه نبود !بابای صدف متاسفانه سرطان داره !گفت حال بابا دیگه خیلی بد شده و روازی آخرشه !بچه ها خیلی براش دعا کنید !![]()
بعد زنگ زدم به دوستم سولی یکم حرف زدیم و خندیدم و روحیم عوض شد من و سولی از دوران دبیرستان باهم دوستیم !اونم سخت مشغوله برای کنکور فوق !گفت برنامه هامون باشه برای بعد کنکور !گفت مارو کی میخوای خاله بکنی !منم گفتم هروقت تو و صدف رو شوهر دادم بعدروش فکر میکنم !![]()
یکم حالم بهتر شد همسری هم ساعت هفت و نیم اومد و یکم از سوژه های اونجا حرف زد وخندیدم و دیگه اخر شب حالم خوب بود !![]()
سه شنبه هم صبح مامان اومد جلوی شرکت کلیدواز من گرفت !گفت مادر بزرگ بهش گفته حال همسری خوب نیست آلاله هم که سرکاره برو یکم بهشون برس !مادر بزرگ همیشه منو یه جور دیگه دوست داره چون نوه اول هستم !و همیشه منو شرمنده میکنه !به مامان هم گفته بود شیربرنج و فرنی و ... یه سری دستور غذائی داده بود که مامان درست کنه !
به قول ساناز جون مامان با اون چوب جادوئیش اومد و چندتا غذاو سوپ و شیربرنج و کیک درست کرد! خشکبار و میوه هم برامون آورده بود و حسابیییییی من و همسری رو شرمنده کرد و شام هم نموند !
دیروز عصری هم میخواستم برم باشگاه همسری گفت من خونه ام اول بیا خونه یکم استراحت کن بعد برو !من با این که کوله پشتیمو هم برداشته بودم گفتم باشه !
اومدم برم خونه تو همون خیابون خودمون یه خانم ازفرعی مثل ... اومد بیرون و کوبید به درای سمت شاگرد من !
من که کلا این دروزه زیاد روفرم نبودم حالت عادی هم وقتی تصادف میشه یاد دردسر و بدبختیهای بیمه میوفتم اعصابم خط خط میشه !
اومدم پائین گفتم واقعاااااااااا هنوز نمیدونی از فرعی به اصلی میای باید یه نیم نگاه هم به خیابون بندازی بچه دوساله هم اینو میدونه !![]()
خانمه هم دید من عصبانیم و مقصرم هست دیگه چیزی نگفت !
حالا اومده میگه مطمئنی این درا الان خورده پس چرا ماشین من چیزی نشده !![]()
منم گفتم واقعا متوجه نیستی که بدنه پراید خیلی ضعیف تر از جی ال ایکس هست !اون صدای وحشتناک تصادم رو نشنیدی ؟![]()
تو دلم گفتم مجبوری با آی کیو درحد جلبک پشت فرمون بشینی و وقت مردم رو بگیری !![]()
یه خرده به خودم اومدم دیدم همسرش هم بغلش تو ماشین نشسته !ولی چون دیده بود جفتمون خانم هستیم ومنم عصبانیم پائین نیومد بود یکم گذشت همسرش پیاده شد و سلام عیلک کردم منم که حوصله نداشتم و باشگاهم که رسما کنسل شدهبود بزور با سر جواب دادم !
منم زنگ زدم همسری اونم اومد !
حالا فکر کنید همسری اومد با آقاهه همکار دراومد !
دیگه آقاهه خیلی هم ریلکس بود گفت هرجوری بخواین مادر خدمتیم چون ما مقصربودیم !
وقتی داشتیم میومدم به همسری گفتم الان همکارت میگه عجب خانم عصبانی داری تو خدابه دادت برسه !
شب هم به همسری گفتم دلم میخواد برم بیرون دلم برای آلاچیق های جمشیدیه که تو بارون خیلی حال میده تنگ شده !رفتیم با ماشین یکم دور زدیم چون کمر همسری درد میکرد تا کاشانک رفتیم وبرگشتیم خونه !
پی نوشت : ای بابا! ای بابا!این فوتبال ما هم شده همش حاشیه ![]()
ورزش باید باعث تندرستی نشاط و تفریح و سرگرمی بشه نه اعصاب خوردی و تنش !
کی میخوایم درست بشیم خدا میدونه !
اومدیم انقلاب وهمسری یه کتاب گرفت و رفتیم خونه مامان !
جمعه صبح که پاشدیم بازم زبون همسری درد میکرد !همیشه همسری آفت میزنه ولی چندروزه خوب میشه !اینبار هم بزرگه و هم علیرغم این که دوبار دکتررفته و نشاسته زده و جوش شیرین و محلول های که خود دکتر تجویز کرده هیچ فایده ای نداشته !دیروز گفت دیگه هیچی بهش نمیزنم !![]()
امروز هم رفت دکتر پوست و دکتر یه آمپول به زبونش زده !گفته خوب میشه ![]()
راستی همسری قراره ازاین هفته بره یکی از واحدهای دانشگاه آزاد حومه تهران برای تدریس ! البته این کار که منفعت مالی نداره ولی میگه میخوام تو رزومه ام باشه !چقدر هم این چندروزه مسخره میکنه دانشگاه آزادو میگه آذر تازه میخواد کلاسش تشکیل بشه !![]()
راستی رشته همسری دانشگاه آزاد اصلا دختر جذب نمیکنه !و محل کار همسری هم جوری هست که اصلا خانم تو قسمتشون ندارند !همسری میگه آلاله تو چقدرررررررررررررررررررر خوش شانسی !من هرجائی میرم از چندکیلومتریش خانم رد نمیشه !![]()
جمعه شب هم رفتیم گلستان و همسری یه پلیور خوشگل خرید !برای این که من ناراحت نشم برای منم پاستیل خرید !اخه من این پاستیل های باز رو خیلی دوست دارم !![]()
دیدین یه هدیه یا سوغاتی کوچیک یه وقت های چقدر ادمو خوشحال میکنه !بابا یه سفر کاری رفته بود و برام یه عالمه لواشک آورده بود !خیلی خوشحال شدم که بابا با وجود اینهمهههههههه مشغله کاری تو اون سفر منو یادش بوده و از همه مهمتر اینکه سلیقه من یادش بوده! خیلی برام ارزش داشت !چون من شیرینی ها و سوغاتیهای باطعم شیرین رو که مال شهرهای مختلفه دوست ندارم !اصلا از طعم شیرین خوشم نمیاد و با چاییم هم حتی هیچوقت قند نمیخورم !
مثل اون دستکش های سورپرایزی که همسری برام گرفته بود که خیلی بهم چسبید !حتی ازاون دستبد ورساچه که برای تولدم خریده بود بیشتر ذوق کردم !هرچند اونم خودش رفته بود تنهائی خریده بود و من اصلا نمیدونستم چی قراره بخره ولی چون میدونستم تولدمه و بهرحال یه کادو قراره بگیرم به اون شدت سورپرایز نشدم !
سه سال پیش قبل از نامزدی یه مشاوره روانشناسی رفته بودم !جائی که داشتم خودمو توصیف میکردم گفتم من هیچوقت کسی رو از دست خودم ناراحت نمیکنمو همیشه مراقب رفتارم هستم !یعنی برای ناراحتی کردن کسی پیشقدم نمیشم !مگه اینکه از دست کسی ناراحت باشم و بخوام تلافی کنم !روانشناس همون جلسه اول خیلی شیک یه کتاب داد دستم و گفت این متاسفانه یه حسن نیست !یه بیماریه !بیماری راضی نگه داشتن دیگران ازخود !(ریتا جون و آتی جون این همون کتابیه که اونروز بهتون گفتم )
الان دوباره به این نتیجه رسیدم یکی از دلایل ناراحتی و حساسیت من این مدت همین مساله هم بوده !ازپنج شنبه عصری دوباره شروع کردم به خوندن اون کتاب !
(امتیازامو با مداد دفعه پیش یادداشت کرده بودم )خیلی خوشحالم که وقتی دوباره تست هاشو میزدم نتایج تستام بهتر شده !اصلا همین که بدونی این یه حسن نیست خودش کلی موثره !تو فصل اول کتاب یه تستی هست که مشخص میکنه این بیماری ازچی نشات میگیره !وخوشحالم که حداقل این مساله از عواطف و احساساتم نتیجه میگیره !ولی ناراحتم که هنوزم با این مساله دست و پنجه نرم میکنم !
وقتی به بقیه خوبی میکنی !وقتی همیشه مواظبی که کسی از دستت ناراحت نشه !وقتی بیشتر از معمول برای راضی کردن بقیه ازخودت مایه میزاری !توقع داری که بقیه هم اینکارو بکنند !درصورتی که اینطور نمیشه !
درمنطق مهرطلب ها همیشه باید خوبی کرد درواقع آدم های مثل من چون همیشه دوست دارند ازتنش و درگیری دور باشند به بقیه محبت میکنند !درصورتی که به قول دکتر سلی بعضی ها همواره درمقام لطمه زدن هستند چه خوب با اونهارفتار بشه چه بد !و ممکنه ازسلامت روان برخوردار نباشند ویا اصلا به اندازه کافی بالغ نباشند که خوبی را با خوبی پاسخ دهند !
بلاگفا ! یه سرویس اضافه کردیاااااااااا !یه بک اپ میگیری !حالا باید اینقدر قاط بزنی ![]()
اول ازهمه جا داره اینجا از همتون تشکر کنم که تو پست قبل بهم دلداری دادین ! نظرتون چیه یه گوسفند تو این وبلاگستانها قربونی کنیم !مثل این که مریضی بدجوری افتاده تو این وبلاگستانها و بدتر ازهمه گریبان همسریامونو گرفته ! ان شااله که هیچ خبری از بیماری دیگه تو این وبلاگستانها نباشه !![]()
آخ که من چه دختر خوبی شده بودم دوشنبه !نه اختیار دارین خوب که بودم خوبتر شدم !ساعت ۱۲ رفتم خونه ویه سوپ برای همسری درست کردم !همسری هم حالش خوب نیود !زبونش خیلی بدتر شده بود ! گفت نمیخواد سوپ درست کنی !ولی مگه میشششششششششششششد امکان نداشت !تا ساعت ۱ پیشش بودم و ناهارش گرم کردم دادم بهش خورد و اومدم شرکت !همسری هم بی حوصله بود و بداخلاق !گفتم میخوام مرخصی ساعتی بگیرم برمت دکتر !گفت نه نمیخواد خودم میرم !منم گفتم نه میگیرم !همسری هم گفت مگه من با تو تعارف دارم اگه لازم باشه بهت میگم بگیر !
و اینچنین بود که اینجانب ماست هایمان را کیسه نمودیم و گفتیم چشم و خداحافظ ! ![]()
اومدم تو شرکت و یکم رفتم تو سایتهای پزشکی و یکم درمورد پدیده آفت مطالعه کردم !
عصری هم سرراه براش یه آب آناناس و یه آب انبه خریدم و یکم هم گوشت چرخ کرده خریدم که بره کباب تابه ای درست کنم که خیلی دوست داره !
اومدم خونه و دیدم همسری رفته دکتر و یه محلولی بهش داده و زبونش بهتر شده و خوش اخلاق هم شده مثل همیشه !
منم یکم لوس لوسیش کردم و غذادرست کردم و هی آب آناناس بهش میدادم و هی آب انبه !و همسری هم هی میومد میگفت اینقدر کار نکن خسته میشی !و حرف هائی عشقولانه میزد !
(من همیشه درحال ابراز احساسات هستم !ولی همسری اینجوری نیست !تازه الان خیلی خوب شده !ولی کلا احساساتشو زیاد ابراز نمیکنه ولی درعمل علاقشو اثبات میکنه !مثل من نیست که قربون صدقه همسرش بره و روزی که من مریضم بره دکتر پوست و باشگاه و قرو فر خودش
)
ولی نمیدونم اون شب یه حرف هائی میزد که من رسما هوش از کلم میپرید !بدلیل این که زن و بچه مردم از اینجا رد میشن از عنوان کردن این الفاظ خودداری میشود ![]()
خلاصه این که نتیجه گرفتممممممم!چه معنی داره ادم تا همسرش یکم مرض بشه هی عین پروانه دورش بچرخه !بعضی وقت ها هم باید یکم رله باشه تا قدر عافیت دانسته شود !![]()
آخییییییییییییییییی هیچ عذاب وجدانی ندارم دیگه !
سه شنبه هم رفتم باشگاه
باشگاهمو عوض کردم و یه باشگاه نزدیک تر پیداکردم !وایییییییییی که چقدر این مربیمو دوست دارم !یه خانم ۴۵-۶ ساله و خیلی شیک !حرکاتش منو یاد گو*گوش می اندازه !یه تعداد از بچه ها که بار اولش بود میومدن براشون سخت بود !با این که مربی اصلا حرکات ترکیبی نمیرفت !مربیمون گفت شما چه جوری با این سنتون می ایستین و منو نگاه می کنین !من اگه یه دختر ۱۸ ساله رو ببینم که از من تروفرزتره بهش حسودی میکنم !یه خانم ۵۲ ساله هم بود که خیلی عالی کار میکرد !البته من که پشتش ایستاده بودم فکر کردم یه خانم ۲۵-۶ ساله است !چون خیلی خوش هیکل بود ولی مربیمون برای دادم عذاب وجدان به بقیه سن این خانمو گفت !![]()
وقتی هم اومدم خونه همسری گفت آلاله پایه ای بریم استار برگر !منم گفتم چرا نباشم !فقط تا ساعت ۹ صبرکن که یکساعت و نیم از ورزش من بگذره !بعد هم ساعت ۹ رفتیم استار برگر که کلی از دوران دوستیمون خاطره داریم ازش و من اونجا تمام زحماتی که کشیده بودم و هر چی عرق ریخته بودم و دمبل زده بودم رو به هدر دادم !![]()
چند ماهه تصمیم گرفتم دیگه مثل قبل رژیم نگیرم !خوب بخورم و خوب ورزش کنم !درنتیجه این تفکرو یکماه ورزش نکردن هم ۲ کیلو چاق شدم وشدم ۶۰ کیلو (باقد ۱۷۰) و حالا میخوام تو این وزن خودمو ثابت نگه دارم !البته آبان که ورزش نکردم به این نتیجه رسیدم علت دپرسیم هم همین بوده ! چون ورزش جز لاینفک زندگی منه !
آهان راستی خودتون لطفا عنوان پست رو با متن تطبیق بدین !![]()
ازاون روزی که از شمال اومدیم همسری هرروز یه جاش درد میکنه !تا این که ازجمعه هم کمرش درد میکنه و هم یکم سرماخورده وبدتر از همه هم زبونشه که آفت(؟) زده و همش میگه تیر میکشه !![]()
از شنبه ظهر اومده خونه و دیروز و امروز هم سرکار نرفته ! یه دکتر عمومی هم رفته که دکتر برای زبونش انتی بیوتیک داده !ولی هیچ فرقی نکرده !امروز به بابا زنگ زدم که بپرسه اصلا مربوط به چه دکتری میشه و کجا باید بره !![]()
شنبه که من تا عصر سرکار بودم !بعد هم وقت دکتر پوست داشتم !بیرون بودم که همسری زنگ زد و گفت مرغ بخرم برم خونه !منم بهش گفتم فعلا چند تا سیب زمینی و شلغم بندازه تو بخار پز و بخوره تا من برسم !منم ساعت هشت و نیم رسیدم و مرغ رو آب پز کردم !
دیروز هم بعد کار رفتم خونه به همسری گفتم میخوای باشگاه نرم !البته چون باشگاهمو عوض کردم و جلسه اول بود و این حرفها ته دلم دوست داشتم برم !ولی همسری گفت نه برو !برای چی نری !فقط همسری گفت میخواستم به مامانم زنگ بزنم که برام سوپ درست کنه و تو بری ازش بگیری گفتم شاید ناراحت بشی !منم گفتم برگشتم برات درست میکنم !![]()
همین که پامو ازدر گذاشتم بیرون پر از احساس گناه بودم !ولی نمیدونم چرا با پرروئی بازم داشتم میرفتم !
وقتی هم برگشتم عذاب وجدان داشتم و همینطوری اشکام میومد !همسری هم نذاشت سوپ درست کنم گفت همون مرغهارو میخورم !
همسری میگفت من نمیدونم اصلا علت ناراحتیت چیه ؟تو که کاری نکردی !
الانم که اینجام !خیلی از دست خودم ناراحتم !من اصلا پرستار خوبی نیستم !احساس بدی نسبت به خودم دارم !احساس میکنم آدم خودخواهی هستم و فقط به فکر خودم هستم !
و خلاصه پرررررررررررر از احساس گناهم !
سلام دوستان !دیدین آذرماه هم اومد !انگاردیروز بود اولین پست آبانی رو گذاشتم !
پنج شنبه من و همسری برای انجام یه کاری رفته بودیم تو یکی ازمحله های قدیمی شهر !
آخ که من عاشق این محله های قدیمی تهران هستم !همیشه دوست داشتم تو دوران پهلوی زندگی میکردم !تهران قدیم با اون ماشین های قدیمی !
م فردوسی ،م بهارستان ،چهارراه استانبول ،بازار و پامنار و ... اصالت تو این مناطق موج میزنه !
م منیریه عشق همیشگی من !خونه قدیمی پدربزرگ !ازسرکوچکش رد میشیم و همه گذشته ها مثل یه فیلم میاد جلوی چشمم !
یه حیاط نقلی و یه حوض وسطش و گلدونهای سفالی پدربزرگ !حیف که دیگه هیچ اثری ازهیچ کدومشون نیست نه خود پدربزرگ نه اون خونه نه اون حیاط ...
همیشه و همیشه پدربزرگ تو ذهن من پررنگ تر ازمادر بزرگه !شاید بخاطر اینه که یکسال آخر عمرشونو که مادر بزرگ درقید حیات نبودند باما گذروندند و یاشاید بخاطر این که همیشه از زمان خودشون جلوتر بودند !
بهرحال پدربزرگ بدون اغراق یکی از اسطوره های فامیل بودند ! یک آدم بسیاربا دیسیپلین!مظهر خوب زندگی کردن و لذت بردن اززندگی ! همییشه و همیشه حتی تاروزهای آخر لباساشونو ست میکردند !و هیچوقت بدون کروات جائی نمیرفتند !دوشنبه به دوشنبه باید میرفتند آرایشگاه برای اصلاح !رباعیات خیام رو همیشه لابلای صحبت هاشون استفاده میکردند و درعین حال نماز شبشون هیچ وقت قطع نمیشد !
حیف که دورهم جمع شدنهای ما و عمه ها و عموها محدود بودن به مواقعی که عمه بزرگه یا یکدوم ازبچه هاش میومدند ایران ، جشن ها ویا عزاها !حیف که دل پدربزرگ رو با این رفتارها آزرده کردیم !حیف که قدرشو ندونستیم !حیف که همسری هیچ وقت ندید پدربزرگو حیف و صدها حیف ...
هروقت همسری یه پیرمرد شیک و باکلاس وباسواد میبینه میگه آلاله پدربزرگ مثل این آقابودند ؟منم میگم نهههههههه پدربزرگ یه دونه بودند ! من هیچ آدمی مثل ایشون ندیدم و نه خواهم دید !
روحشون شاد ![]()

جمعه صبح که ازخواب پاشدم پنجره اتاق خوابو باز کردم و با این صحنه مواجه شدم !دلم نیومد لذت دیدنش رو باشماها قسمت نکنم !

پائولو کوئیلو نویسنده محبوب منه !ازدوران دبیرستان باهاش آشنا شدم و همیشه ازخوندن نوشته هاش لذت بردم !البته کیمیاگر مشهورترین کار ایشونه !ولی من مکتوب ۱ و ۲ رو خیلی بیشتردوست دارم !
این حکایت روهم فکر کنم اینروزا بدرد خیلی هامون میخوره !جز حکایت هائیه که هروقت توزندگی به مشکلی برمیخورم یادش میوفتم !ولی نمیدونم چرا چندوقته هرروز تو ذهنمه !
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند !