آخر هفته بهتون خوش گذشت ؟!امیدوارم که اینطور بوده باشه !
پست قبلی برای من به شخصه خیلی مفید بود .ممنون از نظرات صریح و کاملتون !خیلی خوشحالم کردین .به این نتیجه رسیدم که بعضی هزینه هارو میتونم کمتر کنم !مثل همون غذاخوردن بیرون که هم هزینه بالایی داره و هم کیفیت پایینی !
البته به همسری که گفتم میگه نه !میگه من دوست ندارم تو از سرکار میای تازه بایستی بغل گاز و غذا درست کنی !منم گفتم غذاهای راحت یا نیمه آماده میگیریم !ولی قبول نمیکنه !حالا ببینم چی میشه !
راستی همسری میگفت به دوستای وبلاگیت بگو ما ماهی پنجاه هزار تومن فقط پاستیل میخوریم![]()
و اما اندراحوالات آخر هفته !
چهاشنبه : شب رفتیم خونه مامان !تولد بابا بود !کادو رو هم که قبلا داده بودیم !
پنج شنبه :تاظهر اومدم سرکار !بعد رفتم خونه با همسری ناهارخوردیم و من شروع کردم به کوزتی !شام هم ماکارانی درست کردم !بعدشام هم رفتیم بیرون تا میلاد رفتیم و برگشتیم !
پنج شنبه خیلی یاد دوران دانشجوییم افتادم به دو دلیل :
۱- ناهار تون ماهی داشتیم
غذایی که تو خوابگاه زیاد میخوردم !
۲-همسری ورقه های دانشجوهارو آورده بود خونه و من برگه هارو که میدیدم یاد امتحانای خودم میفتادم !یاد خاطراتم تو خوابگاه با سحر و مژگان !وای که چه روزا و شبای قشنگی بود تا آخر شب میگفتیم و میخندیدم و از خنده ریسه میرفتیم !من و این دوتا دوستم که اسم بردم تو یه اطاق بودیم و بقیه هم اتاقیامون مال شهرهای دیگه و رشته های دیگه بودن !دوتا هم رشته ای هم داشتیم که از تهران میومند اتاق بغلیمون بودند هر شب یا ما سه تا میرفتیم اونجا یا اونا میومدن اتاق ما !وایییییی خیلی خوش میگذشت !من و سحر تختمون طبقه بالا بود و مژگان پایین بود !من و سحر همیشه تو تخت مژگان ولو بودیم و میگفتیم اینجا لابی هست !یادش بخیر !
(یادم باشه یه پست مفصل درمورد این دوتا دوستم بزارم )
جمعه :تا ساعت ۱۰ خوابیدیم و من بازم شروع کردم به کوزتی !هرچقدر کار میکردم انگار تمومی نداشت !پدر ماشین لباسشویی رو هم دراوردم !همسری هم خیلی کمک کرد !البته پنج شنبه کمک نکردها ولی جمعه چرا !
شب هم رفتیم خونه خانواده همسری !تولد خواهر کوچکتر بود !البته تولدش چندروز قبل بود !یه شال گردن هم براش گرفته بودیم که خیلی خوشش اومد !خیلی هم خوش گذشت !کلی حرف زدیم و خندیدیم !![]()
هفته خوبی رو آغاز کرده باشین !
خوبین ؟با سرما چیکار میکنید ؟
اول تا یادم نرفته اینو بگم ! و اما اینبار آلاله، رابط بین دنیای حقیقی و مجازی!آلاله ،روابط عمومی وبلاگستان !اینبار پیام آور "لیلی" است !
لیلی به همه سلام رسوند و گفت شده منشی و مدیر رستوران همسرش و سرش خیلی شلوغه !و گفت به بچه های وبلاگستان بگو که من دارم جاری دار میشم و بیچاره ![]()
یکشنبه زیاد حالم خوب نبود همسری هم گفت اگه باشگاه نری میبرمت سفره خونه سنتی !
منم گفتم باشه !چقدر من حرف گوش کن هستم !![]()
همسری گفت فقط یکم استراحت کن تا من یه گزارشی رو باید اماده کنم بعد بریم !منم زنگ زدم خونه که بابا گوش یرو برداشت و گفت آلاله امروز زنگ زدم به پسرعموم و اونها گفتند هنوز نوه دار نشدی بابا هم گفته چرا آلاله دوقلو داره ! میگفت باور کرده بود آخه خودش هم داره نوه دار میشه چون عروسی پسرش یکروز بعد عروسی ما بود ..
بعد هم گفت چرا برای فوق شرکت نمیکنی و همسری برای دکترا !گفت اگه نری سرکار هم من اندازه حقوقت بهم هرماه پول میدم گفتم خبر داری حقوقم ماهی دوتومن شده !![]()
ولی بعدش ازبابا یکم دلم گرفت ... ولی شب که رفتیم بیرون یادم رفت !
راستی بنظر شما هزینه یک زندگی دونفره تو ایران چقدره ؟اگه دوست داشتین مال خودتون رو بگین !چون من هرماه هزینه زندگی خودمون رو حساب میکنم ۱مال ما بین ۳۵۰ تا ۴۵۰ هست !همه خرج ها اعم از خورد و خوراک و قبض ها و خرید ها بغیر از اقساط ...
تازه ما خیلی از چیزهارو با بن میگیرم ولی بیرون زیاد غذا میخوریم !اگه راهکاری هم برای کم شدن هزینه داریم بگویید متشکرم !
فعلا بای بای !
بی حوصله ام و حوصله کار کردن ندارم !فردا هم از ا*یزو میخوان بیان بازدید !باورتون میشه یک هفته است با اظطراب این بازدید از خواب پامیشم !من وقتی استرس دارم نمیدونم چرا نمیتونم کار کنم !همه وقتی استرس دارند بیشتر کار میکنند و من برعکسم ![]()
فکر میکنم این جابجایی هم بی تاثیر نبوده !جدیدا یکی از همکارام هم با من هم اتاقییه که خیلی وقت ها میره تو مخم ...
همسن منه و مجرده درواقع یه سه چهارسالی هست با ینفر دوسته و قصد ازدواج دارند البته خونه هم هم رفت و امد دارند ولی چون پسره هنوز دانشجوئه ازدواج نکردند...
بعدم اینکه خانواده همکارم گفتند تا خونه نخره عقد نکنند ...
دائم میاد جلوی من میگه ازدواج چیه ؟همه مردها فلان هستند و بهمانند !جالب اینه که از ۱۰ ساعتی که اینجاست ۱۲ ساعت تلفن دستشه و داره با پسره حرف میزنه و یا با بقیه آقایون اداره درحال هر و کره ...
بعدم میگه من از همه مردها بدم میاد همشون چشم ناپاک هستند
خدارحم کرده اگه همشون پاک بودند میخواست چیکار کنه ![]()
خوب غیبت دیگه بسه !
یکی دیگه اینکه از دست خودم هم ناراحتم بعضی وقت ها فکر میکنم گنگ و بی هدفم و همه ادمها دارند راحت زندگیشونو میکنند و من این وسط گیج میزنم !
به همسن و سالهای خودم نگاه میکنم فکر میکنم شایدم اشتباه فکر میکنم نمیدونم فکر میکنم اوناراهشون رو پیداکردند و من مثل کلاف سردرگم هستم !
یاد حرف های روانشناسم افتادم که میگفت تو یک کمالگرایی و این کمالگرایی روزی استخونهاتو خرد خواهد کرد ![]()
ببخشید اگه درهم برهم و پریشان و بی ربط نوشتم و تا حدودی خاله زنکی !
راستی با فری تماس داشتم :به همتون سلام رسوند حالش هم خوبه گفت یکم افکارش پریشون شده بدتر از من !برمیگرده !نگران نباشد !
بدون مقدمه برم سرروزانه نویسی و این دو هفته ای که برمن گذشت ! از شنبه دوهفته پیش بهمون گفتندکه باید اتاقمون رو عوض کنیم !راستی دوست جونا ما هنوز ساختمون شرکتمون رو عوض نکردیم فعلا چون تو سه طبقه مستقربودیم الان هممون تو دوطبقه هستیم و ماکزیمم تا عید اینجا هستیم و هنوز اسباب کشی اصلی مونده !
اینجایی که ما الان هستیم بین ما و بقیه همکارامون فقط با پارتیشن جداشده و حرف بزنیم همه میشنوند و گاها اظهار نظر هم میکنند ![]()
چندروز هم چون هنوز اتاقمون حاضر نشده بود من از شرکت زود میرفتم بیرون !یه روز رفتم موهامو کوتاه کردم البته قدشو کوتاه نکردما فقط روشو یکم خورد کردم !همون مدل لیر که الان چندساله میزنم !یه پالتو هم از گلستان خریدم !شبا هم عین جنازه میرسیدم خونه !
جمعه هم مهمون داشتم خانواده دایی بزرگمو دعوت کرده بودم و کل پنج شنبه کوزتی کردم .
هفته پیش هم که خیلی خوب بود فقط سه روز اومدیم سرکار !تنها حسن ایران همین تعطیلیاشه دیگه !
سه شنبه عصری هم رفتیم خونه مادربزرگم که نذری داره و همه رو اونجا دیدیم و شب هم برگشتیم خونه ! روز عاشورا هم نزدیکای ظهر رفتیم بیرون ! و عصری هم رفتیم امام*زاده قا*سم تو تجریش !
پنج شنبه هم از صبح رفتم خونه دوستم صدف چون مراسم چهلم پدرش بود مامان هم خودش ازخونه اومده بود تا عصری بودیم اونجا !منم یه بلوز سبز رنگ چشمهای خوشگلش براش گرفته بودم که لباس مشکیشو دربیاره مامان هم یه روسری برای مامانش گرفته بود !
بعدهم بامامان اومدیم خونه ما و بعد با همسری رفتیم دنبال بابا !این چهارشنبه تولد باباست !بابارو بردیم میدون گلها یه فریم عینک براش خریدیم و بعد هم برگشتیم خونه ما شام هم غذای نذری داشتیم !
بابا و مامان ساعت ۱۰ شب خداحافظی کردند و رفتند من هرچی گفتم نرین قبول نکردند رفته بودند پایین ماشین بابا روشن نشده بود دیگه دیرقت هم بود برگشتند شب پیشمون موندند بابا میگفت آلاله تو راضی نبودی ما بریم اینجوری شد! به ماشینم چیکار داشتی یکم دیگه اصرار میکردی میموندم !
جمعه صبح هم با همسری رفتند مکانیک آوردند و ماشین درست شد !
این چندروزه واقعا صحنه هایی دیدم که خیلی متاسف شدم ! بعضیارو دیدم که با چه لباسها و آرایشهای خفنی اومده بودند !حتی روزهای عادی هم من همچین قیافه هایی زیاد ندیدم !من خودم همیشه خیلی آرایش ملایم دارم بیرون ولی برام فرقی نمیکنه بعضی خانم هارو میبیم که باآرایش غلیظ میان بیرون چون واقعا بعضیا آرایش زیادو دوست دارند و دوست دارند همیشه اینجوری باشند !ولی دیگه روز عاشورا بنظرم خیلی زشته ...اگه آدم اعتقاد نداره مهم نیست میتونه بیرون نیاد ولی وقتی میان و تو مراسم شام غریبان هم شرکت میکنند واقعا به عقاید بقیه بی احترامی میکنند !
کی ما میخوایم بفهمیم هرچیزی جایی داره خدا میدونه !کاشکی حداقل حرمت بعضی چیزهارو نگه میداشتیم !!!!
چقدر دلم براتون تنگ شده بود !همین امروز اینترنت شرکتمون وصل شد ...
گفتم بیام یه خبری بدم ...
واقعا از تک تکتون ممنونم از همه دوستان که به یادم بودم !کامنتها اس ام اس ها و تماس هاتون ..واقعا به خودم میبالم که همچین دوستایی دارم اسم نمیبروم چون دوست ندارم کسی از قلم بیفته ولی واقعا از تک تکتون ممنونم ...
تو این مدت فهمیدم اینجا بیشتر از چیزی که متصور بودم برام ارزش داره ...محیط مجازی و این همه دلبستگی و تعلق خاطر؟
سر فرصت میام یه پست از این ده روز میزارم ...
همش این مدت از خودم میپرسیدم حقیقی یا مجازی و جوابم این بود صد البته حقیقی !
بیام بهتون سر بزنم که دلم براتون پر کشیده !
اول از همه از همتون معذرت میخوام که نگرانتون کردم از کامنت ها و اس ام اس های تک تکتون ممنونم ...
واقعا منو بخشید !فعلا اتاقمون رو تو شرکت جابجا کردند و هنوز نه شبکه ای داریم و نه اینترنتی ...
همسری هم یه پروژه رو تا فردا باید تحویل بده اینکه که یه برنامه خفنو گذاشته تو ران و از شنبه همینطور کامپیوتر مشغوله و اینقدر سرعتش پایینه که نمیتونستم بیام آپ کنم ..
حتی کامنتهای پست قبل رو هم هنوز تایید نکردم چون کوچکترین کاری که میخوام بکنم یک قرن طول میکشه ..
بازم شرمنده همتون هستم و ممنونم که به یادم بودین ولی واقعا چاره نداشتم الان هم که دیگه کافی نتی چیزی نیست !
مرسی !هفته دیگه میام و تلافی میکنم ...
اول صبح یه کار بانکی دارم ! به شخصه نمیتونم زیربار حرف زور و کار زور برم !از این که کارم طول کشیده و کسی که بعد من اومده با مدارک ناقص و کارمند بانک داره کار اونو انجام میده اعصابم خورد میشه و میرم پیش رئیس بانک !و متاسفانه این خانه از پای بست ویران است و طرف از فامیلهای خود جناب مدیر هستند ! این اخلاق من خیلی وقت ها بضررم تموم میشه ... حتی تو این محیط مجازی هم نمیتونم باهاش کنار بیام چه برسه محیط واقعی ... ازادمهایی که بقیه رو احمق فرض میکنند متفرم و همیشه جلوشون ایستادم و می ایستم !
تلفن دستمه و دارم درباره یه مورد کاری صحبت میکنم !کاملا جدی !احساس میکنم دراتاقم باز میشه و یه صدای جیغ که میگههههههههههه آلاله !نگاه میکنم و میبینم الهام هست دوستم !نمیفهمم طرفو چه جوری پشت تلفن می پیچونم !ا پامیشم و الی رو بغل میکنم !خیلی دلم براش تنگ شده بود .الی میگه از اینجا رد میشده گفته باید یه سر بمن بزنه !خلاصه تا عصری پیشم بود !و کلی خندیدم !ناهار هم با هم خوردیم !یه صندلی گذاشته بود بغل من و با هم حرف میزدیم !الهام یکی از دوست های خوب منه که دوست دارم خیلی چیزها ازش یاد بگیرم !همیشه شاد و پر انرژی و خیلی قوی هست !
ساعت ۶ هم از خونه راه میوفتیم به مقصد خونه مامان اینا !برای شب یلدا !واییییییی چه ترافیکی دقیقا دوساعت تو راه بودیم !تو ترافیک خفن همت !من که سردرد گرفتم !نزدیکای خونه یه تصادف میبینم !نگاه میکنم میبینم رنگ و مدل ماشین مثل ماشین باباست دقت میکنم میبینم بله متاسفانه باباست و یه دختری بدون گواهینامه و بدون بیمه ماشین از پشت کوبونده !نصف کاپوت خودش جمع شده و یکم هم ماشین بابا رو داغون کرده !همسری پیاده میشه و من میرم خونه !دایی اینها هم اونجاهستند و وقتی ماجرا رو میگم دایی هم میره پیششون و ما خانم ها تا ساعت ۳۰/۹ منتظر بودیم تا بقیه اومدند و دیگه شب یلدامون رو رسما شروع کردیم !مامان جونم بازم زحمت کشیده بود و یه پلیور خوشگل برای همسری و یه بلوز برای من خریده بود !تا ساعت ۳۰/۱۱ اونجابودیم و برگشتیم و البته درحال انفجار ازغذاهای خوشمزه مامان و تنقلات !
یکشنبه :
وقتی میرسم خونه از خستگی میخوام غش کنم !کلاسم رو هم نمیرم !یکم میخوابم و بعد پامیشم !همسری هم زنگ زد از بیرون غذاآوردند !فست فود سرخیابونمون رو این دوهفته حسابی استاد کردیم !
بعد میریم دوش میگیرم که یکم سرحال بیام ولی نه خیلی خسته ام !همسری که میره دوش بگیره میاد بیرون میبینه من با حوله خوابم برده !
حالا دیشب چقدر به همسری گیر دادم که تو به من شب قبل محبت نکردی !همسری میگه تو خواب بودی خوب من چطوری محبت میکردم ![]()
![]()
دوشنبه :
دوشنبه ها هیچ انگیزه ای برای خونه اومدن ندارم چون همسری دیر میاد !اومدم خونه و عزمم رو جزم کردم و یک مرغ سوخاری با مخلفات برای بهترینم درست کردم !تا ساعت ۸ که همسری اومد !و خیلی خوشحال شد !
.
.
.
- دلمان یک مسافرت میخواد !یک مسافرت به جنوب !ا کیشی ،قشمی ..ولی نه وقتی هست نه مرخصی و نه پولی ![]()
-دلمان یک مهمانی میخواد اساسییییییییییییییی !از اینهایی که از اول تا اخر با همسری وسط باشیم !حیف که رابطمان یا دوستهای زوج اهل مهمونی گرفتن من به دلایلی اندکی تیره گشته ...
- دلمان در این هوای سرد یه پیاده روی دونفره و عشقولانه میخواد ! و یه عالمه چیزای خوب ...
پی نوشت : جوجه جون چرا وبلاگتو حذف کردی دلم برات تنگ میشه
بهرحال امیدوارم تعطیلات و کریسمس بهت حسابی خوش بگذره !![]()