تبليغاتX
لحظه های با تو بودن

لحظه های با تو بودن
پست چهل و هشتم

باسلام ...

خیلی دلتنگ وبلاگستان هستم خیلی !

وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی از محل کار یه شور و حال دیگه ای داره !وقتی آنلاین وبلاگ هارو میخونی و کامنت میزای و آنلاین جواب میخونی واقعا لذت بخشه !

وبلاگستان از خونه رو وقتی میدونم هیچ کدومتون اون لحظه نیستید دوست ندارم دلم هم میگیره ...

هرچند کاچی به ز هیچی !


و اما اندراحوالات من و همسری ...بی ماشینی که دیگه واقعا بهم فشار آورده و کمی تا حدودی دلم گرفته !خداکنه بدقولی نکنند که معمولا میکنند !خداکنه ماشینمون رو سرموعدش تحویل بدن!

راستی جمعه خانواده همسری و جاریم اینهارو دعوت کردم ! از پنج شنبه عصری گلودرد و گوش درد گرفته بودم و هی میگفتم چه شکری خوردم مهمون دعوت کردم !همسری نازم هم خیلی کمک کرد و من فقط یکم خونه رو مرتب کردم و گردگیری کردم !همسری خودش هم جارو کرد و هم سرامیک هارو تمیز کرد !

جمعه هم وقتی ازخواب پاشدم گلوم خیلی درد میکرد ولی دیگه شروع کردم به غذادرست کردن و سالاد درست کردن و غیره ..همسری هم هی میومد کمک میکرد و نوازشم میکرد و میگفت حالت خوبه ؟

راستی بابای همسری برای اولین بار بعد از اینکه غذاخورد ازم تشکر کرد !اونم کاملا رسمی !بابای همسری رو هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم!همه کلی هم از دستپختم تعریف کردند !

رفتارهای بابای همسری هیچ وقت برام قابل هضم نیست !یادتونه که یه چشمه هایشو تو وقبلیم گفته بودم

نمیدونم !اصلا قابل مقایسه با پدر بزرگم(بابای بابام )نیست .بابا بزرگ رفتارش با مامان همیشه خیلی صمیمانه بود ..وقتی مامان خواب بود میرفت سرشو میبوسد و قربون صدقش میرفت !ولی ...

هیچ وقت کوچیکترین توقع مادی ازشون نداشتیم و نخواهیم داشت ...وروزی خداروهزاران مرتبه شکر میکنم که اینقدر شوهر با عرضه و جربزه ای دارم که یه اپسیلون احتیاج به کمک نداره و همیشه روپای خودش هست !ولی چرخوندن زبون و حمایت روانی و عاطفی  که خرجی نداره ،داره ؟؟

همیشه در این مواقع به خودم نهیب میزنم که آلاله طبق اصل دراین عالم کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد این هم غم تو !!! بی خیاللللللللللللللللل!ولی ...

ببخشید اگه ناراحتتون کردم ولی دوست داشتم اینجا بنویسم که هم قدر فامیلای همسرتون رو بدونین و هم خودم آروم بشم ...

 


راستی عید قرار شد بریم یزد !دوشب هم هتل رزرو کردیم پولشم از الان ریخیتم !هتل 4ستاره سنتی هم هست هوراااااااااااا!عاشق چیزای سنتی هستم !به همسری چندروزپیشا میگم دلم یه خونه کاملا سنتی حیاط دار میخواد به سبک کاملا قدیمی و دکوراسیون و میبلمان قدیمی !اصلا سبک های مدرن و فانتزی رو دوست ندارم شیک هستند ولی اصلا به آدم آرامش نمیدن یه سردی خاصی دارند ولی سبک های و دکوراسیون های سنتی خیلی به آدم آرامش میدن !حداقل برای من که اینطوره !

 


راستی همسری از سه شنبه میره اصفهان یه سمیناری دعوت شده یعنی مقاله ای ارسال کرده و مقاله پذیرفته شده !البته از طرف محل کارش میره با چندتا دیگه از همکاراش که خودش میگه همشون ادم های باحالی هستند !از الان که غصم گرفته تا پنج شنبه هم نمیاد !ولی امیدوارم بهش خوش بگذره !

احتمالا مامان میاد پیشم میمونه شاید تا آخر هفته نتونم آپ کنم چون صبح تا عصر که سرکارم و مامان تنهاست نمیشه هم وقتی از سرکار میام بیام بشینم پای نت !

 

ببخشید میدونم همش غر زدم و پراکنده گویی هم کردم برام دعا کنید خیلی خیلی دوستون دارم !

 

پی نوشت : سعی کردم بهمتون سربزنم اگه بعضیا از قلم افتادن به بزرگی خودشون بخشند !

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:23 توسط آلاله |
پست چهل و هفتم

سلام دوستای گلم ...چقدر دلم برای شما وبلاگستان تنگ شده !وبلاگهاتون رو خوندم و سر فرصت براتون کامنت میزارم !راستی چقدر جالب چقدر از وبلاگ نویسها متولد بهمن هستند !دوباره از همین جا تولد تی تی جونم ،لیلا جونم و همسر مهربونشون ،آتی جونم و همسرش آقا مجید و همسری عسل جونم رو تبریک میگم امیدوارم همگی سالهای سال شاد و سلامت زنده باشن .

از حال منم خواستار باشید جز دوری شما ملالی نیست آرامشم تو محل کارهم نسبتا خوب شده و از اون تنش های و استرسیها خبری نسیت ! بی ماشینی که هنوز شکر خدا اذیتم نکرده میدونید که محل کار من و همسری خیلی نزدیکه و احتیاج به ماشین نداره !فقط من و همسری گشت شبانه زیاد میرفتیم که چندبار تاحالا هوس کردم ...بابا هم گفته هرجا خواستین برین بیاین ماشین منو ببیرین ،ولی نمیشه چون بابا خودش سرش خیلی شلوغه !

امروز هم با آژانس رفتیم خونه بابا اینها و برگشتیم . دوجور هم غذااوردیم !

خیلی ازدوست جونا درمورد ماشین پرسیدند !ما 206 اس دی ثبت نام کردیم !اونم رنگ سفید !یه مدت خیلی پرس و جو کردیم که چه ماشینی بگیریم که هم ار لحاظ فنی و موتورقوی باشه و هم مصرف سوختش پایین باشه  که افراد صاحب نظر و چندنفر که خودشون هم تو ایران خودرو بودند با این پولی که ما داشتیم همگی این رو پیشنهاد دادند !راستی اطلاعاتی ماشینیم هم این مدت خیلی بالارفت !

پی نوشت :

راستی ملی تو کجایی عزیزم  ؟

فری جونم !آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟حالا که من نت ندارم چرا ؟

روشن جونم عزیزم عیب نداره نتونستی کامنت بزاری ممنون از اس ام اس ات عزیز دلم، راستی تولد وبلاگت هم مبارک ...

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:9 توسط آلاله |
پست چهل و ششم

سلام دوستای خوبم

اول از همه بگم طبق معمول اینترنت زاغارت اداره ما باز قطع شده !و معلوم هم نیست کی وصل بشه !

دوم اینکه رفتم با مدیرمون صحبت کردم !اینقدر هم اونروز ناراحت بودم که بهش گفتم تا آخر بهمن بیشتر نمیام !

مدیرمون هم گفت من از کار شما واقعا راضی هستم و حتی آکوردت رو هم از خیلی ها بیشتر میزنم !و یکم تعریف و تمجید کرد از من و بعد هم گفت دوستانه بهتون میگم که سیستم های ادارت دولتی همیشه یه عالمه نیروی ذخیره داره وقتی هنوز صددرصد مطمئن نشدی نباید بیای بگی میخوام برم !

و اینچنین شد که من کماکان مردد هستم و نمیدونم چیکار کنم !یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم ...ولی دلم بیشتر میگه برم برم ...

 و اتفاق دیگه ای که تو این روزا برای من وهمسری افتاد این بود که دیروز ماشینمون رو فروختیم تا 20 روز دیگه اگه خدا بخواد ماشین جدیدمون رو تحویل بگیریم !راستش قرار نبود اصلا بی ماشینی بکشیم ولی در آخرین روز ثبت نام سری پیش یه دفعه تصمیم گرفتیم تا عید ماشینمون رو عوض کنیم و روز آخر هول هولکی ثبت نام کردیم البته ازاون کسی هم که ثبت نام کردیم پرسیدیم قیمت چقدر گفت فلان قدر ومبلغ پیش پرداخت رو دادیم و  ثبت نام کردیم و  خوش و خندان اومدیم !تا هفته پیش همسری شماره قراردادمون رو زده بود تو اینترنت که ببینه دعوت نامه اومده یا نه دیده بود ماشین سفارشیه یعنی یک میلیون و خرده ای بخاطر چندتا تکه چرم روی فرمون و.. باید بدیم !اینه که رفتیم انصراف دادیم و تا پولمون رو برگردونند یکماه طول میکشه بهمین خاطر ماشین رو فروختیم ودوباره ثبت نام کردیم  !واینچنین شد که آلاله و همسری شب سیاه زمستون بی ماشین شدند !

بدتراز همه اینه که متاسفانه  باشگاه نمیتونم برم !چون با ماشین خودمون که میرفتم از اتوبان میرفتم و 10 دقیقه ای میرسیدم ولی بی ماشین باید از تو خود خ پاسداران برم و تو ترافیک خفن چهارراه پاسداران بمونم !وبهمین خاطر عطایش رابه لقایش میبخشم .

 این چندروزه من و همسری همش از اینور به اونور میدیم تا کارهای ماشین رو انجام بدیم معاینه فنی و فک پلاک و کارهای بانکی و غیره ..بهمین خاطر امروز خونه موندیم و یکم استراحت کردیم !البته بیشتر همسری استراحت کرد من یکم به کارهای خونه رسیدم ..همسری میگفت چقدر خوبه آدم همش بخوره و بخوابه و یه فرشته هم بهش برسه !منم جارو برقی رو دادم دستش و گفتم و چقدر خوبتره که ادم به این فرشته کمک هم بکنه !

پارسال من از اول بهمن برنامه ریزی کرده بودم برای خونه تکونی و یه چک لیست هم درست کرده بودم آخر هرهفته یه کاری انجام میدادم تا اسفند که یکهفته آخر هیچ کاری نداشتم ...امسال هم از اون چک لیست میخوام استفاده کنم !البته امسال از امروز شروع کردم و چندتا کاررو انجام دادم ..سوم اسفند هم یکنفر قراره بیاد دیوارهامون رو بشوره !ولی کارهای دیگه رو دلم نمیاد بدم کسی انجام بده !مامان میگه آلاله میخ رو هم ازتو دیوار درمیاره میشوره بد میزاره سرجاش

آهان راستی اینهفته از مطبخ شیما جونم جونم چیزبرگر درست کردم که همسری خیلی خوشش اومد !خیلی هم راحت درست میشد !مرسی شیما جون خانم کدبانو ..

چیزبرگر

خوب دوست جونا خیلی حرف زدم دعا کنید این روزگار بی نتی و بی ماشینی ما زودتر سپری بشه !

بای بای !

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:32 توسط آلاله |
پست چهل و پنجم :شب قشنگ بارونی +بازی
سلام بچه ها !خوبین ؟

راستی چقدر این وبلاگستانها سوت و کوره ! آتی که جای خالیش واقعا برای من خیلی محسوس و ناراحت کننده است خیلی از بچه ها هم که کمرنگ و بیرنگند !

راستی دیشب چه شب بارونی قشنگی بود !اون موقع که من داشتم میرفتم کلاس دیگه داشت سیل میومد !آخر شبم با همسری رفتیم دربند !

من عاشق روزا و شبای بارونی تو دربندم !

آهان راستی امروز میخوام برم با مدیرمون صحبت کنم !دعاکنید به خیرو خوشی تموم بشه !

از طرف نگین جونم به یازی دعوت شدم

تا به حال شده دوست داشته باشین با یک آدم ِ معروف شام بخورین؟
کسانی که انتخاب می‌کنین می‌تونن از هر طیفی باشن. سیاستمدار یا فیلمساز، نویسنده یا شاعر، نقاش یا عکاس، حتی شخصیت‌های داستانی که تا به حال کتاباشون رو خوندین.
در مورد ۵ تاشون بنویسید.....همه لینک های من دعوتن به بازی ها...

جلال آل احمد و سیمین دانشور ...این دوتا شخصیت رو خیلی دوست دارم !همیشه دوست داشتم اون زمانی که خانم دانشور استاد دانشکده هنرهای زیبا بودند شاگردشون بودم !

(چون زن و شوهرن یه مورد حساب کنید )

دکتر حسابی !شخصیتی که لازم نیست درموردشون حرف بزنم !فوق العاده برام قابل احترام هستند !راستی نمیدونم مقبرشون تو تفرش رفتین یا نه ؟؟یه اتاق حدود ۶ متر تو یه نقطه پرت و متروک شهر !من که خیلی متاثر شدم

سهراب سپهری !خیلی احساس صمیمت میکنم با شعراشون !وقتی شعراشونو میخونم احساس میکنم  روبروشون نشستم و داریم با هم حرف میزنیم !یه آرامش عجیبی بهم دست میده !مواقعی که بدخواب میشم و تشویش و استرس دارم صدای پای آب رو میخونم و آرامش پیدا میکنم .

شازده کوچولو !شخصیتی ساخته ذهن سنت اگزوپری !عاشقشمممممممممممم!دوست دارم ازم سوال کنه !سوال و سوال !سوالهایی که منو به خودم بیارم !ازچیزهایی بیخودی و بی ارزشی که بهش فکر میکنم نجاتم بده !

فرنگیس شخصیت اصلی کتاب "چشمهایش"نوشته بزرگ علوی !جز زیباترین رمانهایی بود که خوندم !داستان یه زن با زیبایی خیره کننده !آخرسر هم از عشقش میگذره بنا به دلایلی !معنای اسطوره ای و واقعی عشق ،دوست داشتن بدون چشمداشت !درضمن این داستان واقعی است .

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:30 توسط آلاله |
پست چهل و چهارم :سومین سالگرد نامزدی ...

چهارشنبه 9 بهمن ،سومین سالگرد نامزدی من و همسری بود که متاسفانه فرصت نشد آپ کنم !از یکطرف هم زیاد خاطرات خوشی از روز نامزدی تا عقدمون که فروردین 85 بود ندارم !البته خودمون دوتایی خاطرات خیلی قشنگی داریم از اونروزها ولی همونهایی که نمی خوام ازشون اسم ببرم تو اون دوران رفتارهایی داشتند که الان بعد گذشت 3 سال یادم میوفته اشک تو چشمام جمع میشه ... نمیدونم چطوری بعضی آدمها به خودشون اجازه میدن از بهترین روزهای زندگی آدمها یه خاطره تلخ بجا بزارن ... هرچند معتقدم خداوند شاهد و ناظر تمامی اعمال هست وآدمها چه خوبی کنند و چه بدی نتیجه کارها به خودشون برمیگرده !

شب هم یه جشن دونفره برای خودمون گرفتیم و شام هم رفتیم کباب بناب شعبه دولت .

(چقدر مثلا من صرفه جویی میکنم )


 چهارشنبه مدیرمون با پررویی تمام یه مسولیت کاری بمن اضافه کرده هرچقدر هم باهاش صحبت کردم فایده نداشت ...میگه عوضش یه قسمت از کارم که روزی بیشتر از نیم ساعت از وقته منو نمیگیره میده به یه نفر دیگه !احساس خیلی بدی پیداکردم !البته هنوز صددرصد نشده ها و منم تصمیم ندارم انجامش بدم ...ولی از اینکه اصلا به خودش اجازه داده همچین حرفی بزنم عصبانی شدم ! دوستم الهام اومد شرکت پیشم وچندساعت  پیشم بود کلی هم حرف زدیم و خندیدم ! ظهر هم اومدین خونه ناهار خوردیم  !

 پنج شنبه هم نیومدم سرکار و عصری هم با همسری رفتیم مرکز خرید ونک که فروش فوق العاده داشت !من دنبال یه بوت و یه کیف بودم !هرچی چیز بنجول و چینی و پلاستیکی بود که چندماه پیش با قیمت چندبرابر میفروختند حراج کرده بودند و اجناس چرم و خوبشون هم که همه حول و حوش 150 بودند و فرقی نکرده بود !به همین خاطر موفق نشدم چیزی بخرم !

 بعد هم خونه یه دوست خانوادگی به اتفاق مامان و بابا  دعوت بودیم !مهمونی گرم و صمیمی بود !یه مهمون دیگه هم داشتند که یه دختر بچه ناز دوساله داشتند به اسم نر**مین که حسابی با همسری دوست شده بود و موقع شام هم پیش همسری نشسته بود و پیش پدر و مادرش هم نمیرفت !همسری هم کلی براش نقاشی کشید !

 جمعه هم که با دوستای همسری قرار داشتیم !یکی از دوستای همسری با خانمش از استر*الیا اومده بودن !چند بار خواستیم هماهنگ کنیم آخر هفته ها بیان خونه ما که نمیشد چون برنامشون خیلی فشرده بود و همش مسافرت و مهمونی بودند !تا این هفته که دیگه قرار شد بریم بیرون !یکی از دوستای همسری هم که تازه نامزد کرده بود بودن !تو کافی شاپ برج آ*فتاب قرار گذاشتیم و یه دوساعتی اونجا بودین !اینقدر خندیدیم که فکمون اومده بود پایین !دوست همسری و خانمش که اومده بودن ایران فوق العاده صمیمی و خونگرم هستند !با اینکه به طرز خفنی پولدار هستند (یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ) ولی خیلی خاکی هستند !نکته جالب این بود که من و دوتا خانم های دیگه دقیقا همسن بودیم و آقایون هم همسن و سال !

دفعه پیش هم که اومدن ایران ما تازه چند هفته بود عروسی کرده بودیم !اون موقع هم قرار گذاشتیم رفتیم رستوران شمعدا*نی !فکر کنید از یک طرف محیط نیمه تاریک و رمانتیک و ساکت اونجاروطرف دیگه خنده ها وقهقه ها و صحبت کردن های بلندبلند ما ... همه گارسونها و مشتریها بهمون چشم غره میرفتند !

 


راستی این چیزی که میخوام بگم هنوز صددرصد نشده و در حد تصمیم هست !تصمیم گرفتم بعد از عید دیگه نیام اینجا سرکار یه دوماهی استراحت کنم و بعد اگه شد (منظورم اگه پیدا شد )برم سریک کار دیگه !بعد از حدود 5 سال سابقه کار فکر کنم بتونم یه کار مناسب تر پیدا کنم !همسری که میگه اصلا دیگه نمیخواد بری ولی خودم فکر نمیکنم بتونم طاقت بیارم !

(هرروز تا ساعت 9 خوابیدن ،بعد یه دوش آب گرم ... بعد کلاس ورزش ...یه روز درمیون ایروبیک و

بدنسازی !عصر هم خرید و اینور اونور ...فانتزی هست که این چندروزه همش تو ذهنم مرور میکنم ! )


 بهترینم :

سه سال گذشت !

سه سال از همه لحظه های با توبودن ...

سه سال از آخرین تنهایی ها ....

سه سال از آخرین بی تو بودن ها ...

هرروز و هر لحظه که میگذر !بیشتر به خودم مطمئن میشوم !بیشتر بخاطر انتخابی که کردم به خود میبالم !

چه احساس زیبایی است دست در دست تو ساختن زندگی به این زیبایی...

خدایا به خاطر همه چیز ممنون !

 

 

 


لينك | نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:6 توسط آلاله |
پست چهل و سوم : از هر دری سخنی ....
سلام !

این هفته ،هفته شلوغی بود برام !دیروز هم وقت دکتر داشتم ،همون دکتری که مجی مهربونم معرفی کرده بود .خیلی هم به خونمون نزدیک بود پیاده رفتم و بسی خرسند گشتم !

امروز هم باشگاه و فردا هم دندون پزشکی

دیشب با همسری رفتیم بیرون !اول رفتیم کارواش واقعا دیگه جلومون رو نمیدیدم بعد هم طبق معمول بابی ساندز !پنج شنبه هم که خونه مامان بودیم !مامان خوبم چندجور غذابرام درست کرده بود و تا دیشب غذا داشتیم !واقعا دست مامان درد نکنه با این هفته شلوغی که من داشتم فرصت آشپزی نبود !

راستی ما عید هنوز تصمیم نگرفتیم کجا بریم !شاید بریم یزد !اخه تاحالا نرفتیم و دوست دارم برم !(در این زمینه پیشنهادات پذیرفته میشود )


راستی من چای زیاد میخورم !اینه که دیروز یه تی بگ گل گاو زبون گرفتم با خودم اوردم که حداقل فایده هم داشته باشه !از این چای سیاه که همش رنگه و پدر دندون رو درمیاره بهتره !بعدش هم میخوام چای سبز بگیرم !


راستی اون بازدیدی که داشتیم بازدید ای *زو بود !امسال هم شرکتمون ای  ز  و  گرفت !یه تقدیر نامه هم از کن*ترل * کی*فیت برای من و مدیرمون فرستادند !قراره پاداش هم بهم بدن !مرسییییییییییی خدای مهربون دیروز فهمیدم خیلی ذوق کردم

پی نوشت :ببخشید پست امروزم خیلی درهم برهمه !آخه ذهنم همزمان درگیرچند تا موضوعه !به بزرگی خودتون ببخشید !


لينك | نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:50 توسط آلاله |
پست چهل و دوم : یه نفس راحت !!!
هوراااااااااااااااااااااااااااااا بازدید انجام شد !آخیش راحت شدم !نمیدونید این چندروزه چه استرسی کشیدم !شاید باورتون نشه یاد شبهای امتحانم افتادم ...

دیروز رفتم خونه اول یه چای گل گاوزبون برای خودم دم کردم واقعا یاد آخرین امتحانم افتادم ... بررسی سیستم های قدرت ... جالبه که تو مجموعه فقط کار منم بررسی کردم رفتم تو اتاق مدیریت مستندات رو ارائه دادم و ....جای دیگه هم نرفتند


 چهارشنبه: من و همسری رفتیم دربند برف هم میبارید !ولی فوق العده شلوغ بود و جای پارک نبود !

پنج شنبه:من تا ظهر اومدم سرکار بعد هم آرایشگاه و بعد هم فروشگاه و خرید مایحتاج و بعد ازاون هم رفتیم یافت آباد جاکفشی خریدیم !آخه جاکفشی قبلیمون از این مدلهابود که بالاش جالباسی و جاکفشیش خیلی کوچیک بود !

بعد هم طبق روال هر پنج شنبه رفتیم خونه مامان !(چه پنج شنبه شلوغی داشتم من )

جمعه هم تا لنگ ظهر خوابیدیم و بعد همسری یکم به کاراش رسید و منم به امورات منزل و عصری هم رفتیم تهران رو ازشمال به جنوب و از غرب به شرق درنوردیدیم !

راستی طبق تحقیقات سمعی و بصری اینجانب و مشاوره با آرایشگران حاذق به این نتیجه رسیدم که امسال مش مد نیست !بیشتر رنگ و یا رنگ و های لایت مده !اونم رنگ نسکافه ای و تنباکوئی !

ازشون هم پرسیدم گفتند به رنگ پوست من که سبزه روشن مایل به گندمیه میاد !حالا نظر شما چیه ؟آیا اینکارو بکنم آیا ؟پیشاپیش متشکریم !

پی نوشت :آتی عزیزم جات خیلی خالیه !امیدوارم که این نوسانات هرچه زودتر تموم بشه و استرس نداشته باشی !

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:43 توسط آلاله |
پست چهل و یکم
سلام دوستای خوب و مهربون و همراه همیشگی!

خوبین؟

فقط ۵۹ روز مونده تا بهار  من فصل بهار رو خیلی دوست دارم !البته نمیدونم چرا چندروزه بوی بهارو حس میکنم !صبح ها که دارم میام شرکت هم هواخوبه هم صدای گنجشک ها میاد !انگار نه انگار که زمستونه !

یکشنبه کلاس نرفتم !اومدم خونه چسبیدم به شوفاژ و چیبس خورم !همسری هم اومد خونه کلی ذوق کرد که من خونه ام !

ّهمسری چندتا فیلم اکشن گرفته بود میگفت آلاله بیا نگاه کن من لایی میکشم نترسی چون همسری خیلی تندرانندگی میکنه و من خیلی میترسم اینه که بیشتر مواقع با هم هستیم خودم پشت فرمون میشینم !و مسافرت ها هم نصف به نصف !اینجوری آرامش بیشتری دارم !

دیروز هم برقای شرکتمون ساعت ۳۰/۱۰ رفت !ساعت یک و نیم هم من رفتم خونه !برقای خونه هم قطع بود !ناهار خوردم و خوابیدم !ساعت ۴ بیدار شدم زنگ زدم به دوست خوبم سولی که از دبیرستان با هم دوستیم !یک دفعه به خودمون اومدیم دیدیم یکساعته داریم حرف میزنیم و از هر دری سخنی قرار شد بعد کنکور فوق بیاد خونمون !عشق منه دوسش دارم من معتقدم بهترین دوستای ادم دوستای دوران مدرسه هستند !

بعد هم زنگ زدم به مامان دیدم اومده خ دولت دکتر بهمراه بابا !مامان گفت خیلی شلوغه و معلوم نیست کی نوبتشون بشه !بابا هم رفته تو ماشین نشسته !گفتم چرا تو ماشین نشسته بیاد خونه ما شماکارت تموم شد بابا میاد دنبالت !

یه زنگ زدم به بابا و بابا پنج دقیقه بعد خونمون بود همسری هم هنوز نیومده بود کلی حرف های پدر و دختری زدیم تا همسری اومد !منم شام قیمه و مرغ  سوخاری درست کردم !

ساعت ۹ هم مامان زنگ زد و بابا رفت دنبالش و تا ساعت ۱۱ خونه مابودند !

 مکالمه سرشام :

بابا : دخترم دستپختش خیلی خوبه !البته فکر کنم دستپخت ارثی باشه به مادر خدابیامرزم رفته

مامان :والا ازاون موقع که ما عروس خانواده شما شدیم آشپزی مامانت رو ندیدیم !هربارمیرفتیم خونشون یه قابلمه میداد دست پدرت و پدر میرفت ازسرخیابون کباب میخرید

بابا : خوب اون موقع دیگه سنش رفته بود بالا حوصله نداشت ولی ما که بچه بودیم یه غذاهایی درست میکرد که انگشتامون هم میخوریم

مامان :

من و همسری :


خوب بچه هاجونم من تا یکشنبه کمرنگم یه بازدید خفن هم داریم برام خیلی دعاکنید !

ببخشید شاید نتونم برای همتون کامنت بزارم ! 

پی نوشت : فری عزیزم اینروزا امتحان داره !امیدوارم که موفق باشه !براش همگی دعا کنیم


لينك | نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:19 توسط آلاله |