تبليغاتX
لحظه های با تو بودن

لحظه های با تو بودن
پست پنجاه و پنجم : دومینننننننننننن سالگرد ازدواج آلاله و همسری

سلام دوستای خوبم !منو ببخشید بخاطر اینکه کم مینویسم و بهتون کم سر میزنم واقعا فرصت نمیشه ولی خودم خیلی دلتنگ اینجام و دلم برای نوشتن جزبه جز روزانه هام و دغدغه هام خیلی تنگ شده !

دوست دارم یه عالمه بنویسم !ولی خوب دیگه ...

اولین اینکه یکشنبه 23 فروردین دومین سالگرد ازدواج من و همسری بود !واقعا خودمون باورمون نمیشد که دوسال از هم خونه بودنمون گذشت !دوسال از لحظه های باهم بودنمون گذشت !

دوست دارم یه فلاش بک به عقب بزنم و یکم از خاطرات اونروز رو بنویسم

23 فروردین 86 من صبح از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و حاضر شدم که همسری اومد دنبالم منو ببره آرایشگاه !آرایشگاهم ستاره ها تو زعفرانیه بود .ولی قبل رفتم یه عالمه تو پارکینگ گریه کردم گریه کردم و گریه کردم طوری که وقتی رسیدم آرایشگاه هنوز چشام قرمز بود !و بهم گفتن چقدر دیر رسیدی !

لباسم رو عوض کردم و بعد رفتم ناخنهامو خوشگل کردم !سه تا عروس دیگه هم اونجا بودند که نوبتی رفتیم پیش سارا آرایشمون کرد چون اون زمان الهام ایران نبود !موقع آرایش من هم دوبار برقها قطع شد حالا خودتون تصور کنید من چه استرسی داشتم رفتند شمع اوردند روشن کردند تا برقا اومد سارا هم همش دستم رو میگرفت میگفت استرس نداشته باش !موقع لباس پوشیدن یادم افتاد زیردامنی ام رو نیاوردم (اسمش یادم نیست )زنگ زدم بابا از خونه آورد !من ساعت 12 حاضر شدم وهمسری ساعت 2 اومد دنبالم تو اون مدت هم کلی باعروسا دوست شدیم و با هم حرف زدیم بیشتر حرفمون هم این بود که خدا کنه بارون قطع شه بتونیم بریم باغ عکس بگیریم چون بیرون داشت بارون نم نم میومد  !

همسری اومد دنبالم و وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوب شدی ساده و شیک !ازاونجاهم رفتیم باغ برای عکس اباغمون هم یه باغ خیلی معمولی تو کاشانک بود !

بعد هم رفتیم آتلیه که من داشتم از گرسنگی غش میکردم همسری برای خودش ساندویچ گرفت و من گفتم برای من سیب زمینی بگیره که آرایشم پاک نشه !

بعد هم رفتیم باغ تالارمون تو شمالغرب تهران و باقی مراسم که خودتون میدونید !فقط من از اول تا اخر وسط بودم و همسری و بقیه میرفتند نفس میگرفتند میومدند !

 

پارسال سالگرد ازدواجون اول رفتیم همون اتلیه عروسیمون عکس انداختیم و بعد رفتیم دیدنیها !

 

ولی امسال اول رفتیم دربند قدم زدیم که هوا خیلی عالی بود و شام هم رفتیم ریحون تو جردن !عکس هم هنوز ننداختیم به دو دلیل :

1 – فروردین است و جیب های آلاله و همسری خالی است .

2- لباس جدیدی ندارم که برم باهاش عکس بندازم پارسال چند تا عروسی داشتیم و چند تا لباس خریده بودم وبا همشون عکس انداختم ولی امسال نه !

3-نمیدونم شاید هم بریم عکس فشن بندازیم (دراین زمینه پیشنهادات پذیرفته میشود )

 

خبر تولد هلیای عزیز رو مریسام بهتون داده !هلیای عزیز 22 فروردین ساعت 4 بدنیا اومد !و 23 ام هم روشن عزیز مرخص شد و حالشون خوبه !

 

خوب دوستان من از این به بعد علیرغم میل باطنیم هفته ای یکبار آپ میکنم !منو فراموش نکنید ها !

دوستونننننننننننننننننننن دارم و فعلا باییییییییییییییییییی!


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:29 توسط آلاله |
پست پنجاه و چهارم :اولین پست 88 (نوروز 88)

سلام دوستای خوبم

 اولین سلام من رو تو سال 88 پذیرا باشین !امیدوارم که سال جدید برای همه سال خوبی باشه و به همه آرزوهاتون برسین !

 هرچند سالی که نکوست از بهارش پیداست !هدی جونم مامان شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم و امیدوارم قدم این فرشته کوچولو خیر باشه براتون که صدردرصد اینطوره !

 


و امااااااااا اندر احوالات ما در تعطیلات نوروزی :

من و همسری که هفته اول عید تهران بودیم و مهمونی میرفتیم و میخوردیم و میخوابیدیم .و حسابی استراحت میکردیم !فیلم اخ را جی هارو هم رفتیم دیدیم و خندیدم !

 


هفته دوم هم شنبه حرکت کردیم به سمت یزد و ساعت 2 رسیدیم نائین و رفتیم اونجا ناهار مون رو که بسا کوکوهای دستپخت آلاله بود رو خوردیم و دوباره راه افتادیم و ساعت 3 رسیدیم یزد !

هتلی که رزرو کرده بودیم رو خیلی دوست داشتم هرچند وقتی رفتم اونجا فهمیدم سه ستاره است !البته قبلا هم تو سفر کیش همین کارو باهامون کرده بودن کلا هتل ها و تورها پشت تلفن یه ستاره اضافه میگن !

ولی درهر حال جای آرامش بخشی بود !همون روز عصر رفتیم یه منطقه تاریخی تو شهر و حمام ابوالمعالی ،یه خونه قدیمی و مسجد جامع و زندان اسکندر رو دیدیم و آش محلی هم خوردیم که خیلی خوشمزه بود !

یکشنبه صبح هم رفتیم باغ دولت آباد رو دیدم که واقعا جای باصفائی بود و من همش میگفتم پادشاهها و خانهای قدیم واقعا چه حالی میکردن !

بعد ناهار هم اول رفتیم شیرینی فروشی معروفی تو یزد که بهمون گفته بودن فقط از اونجا خرید کنین که خیلی شلوغ بود و هم برای خودم و هم خانواده خودم و همسری و ... باقلوا و قطاب و .. خریدیم که جاتون خالی واقعا خوشمزه بودن !بعد هم رفتیم تکیه امیر چقماق ،و زورخونه اش رو دیدم و از اونجا هم رفتیم دخمه که باید میرفتیم بالای کوه که البته ما همون پایین چند تا عکس انداختیم و رفتیم چند تا از آب انبارهای تو شهر رو هم دیدیم و بعد هم رفتیم آتشکده زرتشتی ها  ودرآخر شبستان محسن که البته سفره خونه سنتی بود !

آخر شب هم رفتیم هتل باغ مشیر الممالک که خیلی جای باصفائی بود !


یه فست بود تو یزد پیداکرده بودیم که واقعا غذاهاش خوشمزه بود و قیمت هاش هم خیلی مناسب بود 2 بار فتیم اونجا غذاخوردیم !


دوشنبه صبح هم بعد صرف صبحانه داخل هتل ساعت 9 حرکت کردیم به سمت تهران و ساعت 6 بعد از ظهر رسیدیم توراه هم هم خیلی بارون میومد و طوفان هم شده بود همسری هم صبح پاشده بود کمر درد گرفته بود و بهمین خاطر تا تهران بیشتر مسیر  من پشت فرمون نشستم و وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم !

 

همه هتل های یزد و سفره خونه ها و رستوران های سنتش خونه های دوران قاجاریه بودن که بازسازی شده بودن !این نکته برام خیلی جالب بود !


 

خوب تا روز دهم سفرمون که خوب بود ولی از روز دهم به بعد ...

صبح مامان و بابا اومدن خونه ما و همگی با ماشین ما حرکت کردیم به سمت شمال اونروز صبح بارون شدیدی میومد که بعد تبدیل به تگرگ و برف شد رفتیم جاده هزار تا رودهن رفتیم دیدم خیلی شروغه

و جاده رو بستن میخواستیم برگریم خونه که پشیمون شدیم و یکم منتظر موندیم و برگشتیم تو بوف رودهن غذاخوردیم تا جاده باز شد !

تو ترافیک و نم نم بارون حرکت کردیم و 10 کیلومتر مونده به آمل تو تونل یه نفر اومد محکم از پشت کوبوند به ما !از تونل دراومدیم و بغل زدیم کنار که یکدفعه زن اون آقایی که به مازده بود ازماشین پرید بیرون و اومد بمن گفت تو پشت فرمون بودی تو مقصر بودی و یه الم شنگه ای راه انداخت که بیا و ببین !نمیخوام جزئیاتش رو بگم چون واقعا هم خودم ناراحت میشم هم شما فقط بینهایت خانواده بی فرهنگی بودند از اینهایی بودند که تازه گاو و گوسفندهاشونو فروخته بودن و ماشین خریده بودن و از قوانین راهنمایی رانندگی هیچی نمیدونستند چون بچه دوساله هم میدونه که کسی که از پشت بزنه مقصره !بعد هم که طبق روال پلیس اومد و اونارو مقصر دونست و مدارکشون رو داد بما !

بعد هم رفتیم ویلائی که همسری از طرف ادارشون روز آخر رزرو کرده بود که واقعا جای زیبایی بود تو یه دهکده ساحلی  خیلی  شیک و  خود ویلا هم که تمیز بود و سه خو ابه بود    !

شما ل هم که هم دریا رفتیم و هم کوه و هم پارک جنگلی ،دائیم هم که یکروز قبل از ما رفته بود و هم باهم بیرون میرفیتم و هم میومد ویلا پیش ما !هرچند ما هیچکدوممون دیگه زیاد دل و دماغ نداشتیم !

قرار بود جمعه برگردیم که مجبور شدیم یه روز بیشتر بمونیم که شنبه صبح بریم بیمه !حالا بماند که باز اون آقای مقصر چه بامبولی دراورد م میگفت بیمه نمیام و اینها !و آخر سر که همسری گفت میرم ازت شکایت میکنم ماشینت رو میخوابونن اومد !

بهرحال سفر شمال با اینکه هم جامون خیلی خوب بود و هم کباب های خوشمزه مامان که با همسری تو باربیکیو ویلا درست میکردن واقعا عالی بود ولی بهمون خوش نگذشت !

تصادف جر لاینفک رانندگیه ولی درمورد   اون خانواده بی فرهنگ که هم سفر مارو خراب کردن و هم بهمون استرس وارد کردند و هم ضرر مالی بما زدندو با اینکه خودشون مال اون منطقه بودن ولی یه اپسلون مهمون نواز نبودن نمیدونم چی باید بگم !فقط اینکه تا اطلاع ثانوی دیگه دوست ندارم برم شمال !

 

 با همه این تفاسیر واقعا درست میگن که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی !

تو پست بعدی یه سری عکس از یزد براتون میزام .


مجی جونم خیلی ناراحت شدم برات وقتی پستت رو خوندم ولی به قول لیلا جونم (همیشه ما)خدا خیلی بالاتر از تصورات ماست

تا دیشب که از روشن خبردارم هنوز چشم انتظار هلیاست امیدوارم هرچه زودتر این کوچولوی دوست داشتنی بیاد تو بغلش !

آتی هم خوبه و به همتون سلام میرسونه

فعلاااا بای ببخشید پستم خیلی طولانی شد


لينك | نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:52 توسط آلاله |