تبليغاتX
لحظه های با تو بودن

لحظه های با تو بودن
پست پنجاه و هشتم : یه پست اضطراری

سلام دوستای خوبم ...

 دلم خیلی خیلی براون تنگ شده !ولی متاسفانه بعد ساعت کاری زیاد و پشت کامپیوتر نشستن تو اداره خیلی برام سخته دوباره بیام تو نت ... درضمن روزایی که باشگاه میرم ساعت 8 شب میام خونه و واقعا نمیرسم .

 امروز دلم گرفته !خیلی هم گرفته !تو محل کارم یکی از همکارام بدجوری زیرآبمو پیش مدیر زد و نمیدونم چرا رسما دهنم قفل شده بود و نتونستم ازخودم دفاع کنم !چند وقته خیلی ناراحتم اصلا نمیدونم چمه ؟با این که روزایی که کلاس هم ندارم بی بروبرگرد با همسری میریم پارک و کوه و پیاده روی ولی یه استرس عجیبی تو وجودمه ... واقعا دلم یه آرامش عمیق می خواد ...یه آرامش ژرف که سرتاپای وجودمو فرا بگیره ...

 شاید باورتون نشه ولی تو همون هواپیمائی که متاسفانه سقوط کرد و خیلی از هموطن ها و غیرهموطن های عزیزمون توش بودند همون روز به همسری گفتم کاشکی منم تو اون هواپیما بودم و از این دنیای کثیف راحت میشدم ...

الان که این جمله رو نوشتم فهمیدم که امید به زندگی چقدر توم زیاده (؟)

 نمیدونم بهرحال این محیط مجازی جائی هست برای دردل های من و همیشه با راهنمائی های شما آرامش میگیرم .

 بهرحال منو ببخشید بعد این همه ننوشتن دوست نداشتم یه پست اینجوری بزارم !ولی نشد ...

پی نوشت : شیوا من آدرستو گم کردم

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:23 توسط آلاله |