تبليغاتX
لحظه های با تو بودن - پست چهل و نهم

لحظه های با تو بودن
پست چهل و نهم

سلام دوستان ..

دلم براتون خیلی تنگ شده خیلی ،برای چت کردن تو وبلاگستان و خیلی چیزای دیگه دلم تنگ شده !میدونین اینجا برام حکم یه سنگ صبورورو داره که هروقت از چیزی ناراحت میشم میام اینجا مینویسم و تسکین پیدا میکنم ولی الان احساس میکنم از این سنگ صبور دورم !

 

ممنون بخاطر دلداریهاتون تو پست قبلی !راستش اونروز بعد نوشتن اون پست بابای همسری برای کاری اومده خونه ما و وقتی فهمید میخوایم بریم خونه بابا اینها گفت نمیخواد آژانس بگیرین من میرسونمتون !من اینجوری شدم از شما چه پنهون یکم هم عذاب وجدان گرفتم ولی بعد گفتم نه چرا !

رفتیم خونه مامان اینها و خاله اینا هم اونجا بودند شب هم موندیم روز بعدش هم ماشین بابا رو گرفتیم رفتیم میلاد نور ولی من نمیدونم چرا باز چیزی نخریدم ! تا آخر شب هم خونه بابا اینها بودیم و بعد اومدیم خونه !

سه شنبه صبح زود هم همسری رفت اصفهان !مامان هم با مادر بزرگ ظهر اومدن خونمون !مادر بزرگ بعد فوت پدر بزرگم چون هم احتیاج به مراقبت دارن و هم تنهان بیتش اوقات مامان میارنشون خونه خودشون !

مامان این چندروزه که خونه ما خیلی خیلی زحمت کشید واقعا دستش درد نکنه !به قول ساناز جونم با اون چوب جادوئیش کلی کارهای منو انجام داد کارهای دو هفته منو تو دوسه روز انجام داد !

همسری هم پنج شنبه 9 شب رسید خونه سوغاتی هم گزو سوهان و کیف برام آورد !بهش هم خوش گذشته بود میگفت اینقدر خندیدم که فک درد گرفتیم !

امروز هم ازصبح کارگر اومده بود برای شستن دیوارها ولی کارش خوب نبود و یکساعت کار کرد همسری گفت نمیخواد دیگه کار کنی !همسری هرجوری میگفت تمیزکن میگفت نهههههههه اونجوری طول میکشه !همسری میگفت عیب نداره هرچقدر طول بکشه ساعتی میخوام بهت پول بدم ولی میگفت نه !همون یکمی هم که کار کرده بود دوباره خودمون تمیز کردیم !نمیدونیم چه بساطی بود تو آشپزخونه همه چیزا وسط درهم و برهم منم کلی حرص خوردم کلی هم غر زدم  ...همسری یکم به کارهاش رسید و عصری اومد آشپزخونه رو تمیز کرد و لی بقیه جاها مونده میگه خودم با بخار شور تمیز میکنم !

اینم از روزانه های من تو این روزا !


هدی جونم خیلی خیلی خوشحال شدم بخاطر خواهرت !ان شااله نوبت خودت !

رونالی جونم درچه حالی خانمی ان شااله اهوار همین روزا میاد تو بغلت دیگه ؟

پست های دوست جونایی که قالب وبلاگشون سنگینه رو نتونستم بخونم مثل زهرا جونم و تی تی جون و شیما جون


لينك | نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:46 توسط آلاله |